ما تمام نمی شویم !

یک عمر نوشتیم برای خوانده شدن و کسی نخواند و آن هایی هم که خواندند حاشیه ر‌‌‌‌ا بر درد واژه ها عزت بخشیدند و ما ماندیم و روسیاهی نزد سطرها ! این بار می نویسم برای نخوانده شدن ..

مردم یا متوجه منظور من می شوند یا نمی شوند ، من یک مفسر نیستم !

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

ما تمام نمی شویم !

یک عمر نوشتیم برای خوانده شدن و کسی نخواند و آن هایی هم که خواندند حاشیه ر‌‌‌‌ا بر درد واژه ها عزت بخشیدند و ما ماندیم و روسیاهی نزد سطرها ! این بار می نویسم برای نخوانده شدن ..





۲ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

هر چه میخواهم این افکار فرار را به هم بند دهم ، نمی شود .. 

حس میکنم شعرهای فروغ شده ام . مثل همان ها تنها ، درمانده و غمگین

این که مهدی موسوی میگوید ، غم در آینه قد علم کرده همین است .. 

از دم غروب خودم را بیرون ریخته ام ، هی ورقش میزنم ، از نو میخوانمش ، تا پیدا کنم این نیشتر زهرآگینی را که نمیدانم به کدامین رگ کشیده اند .. اما نیست که نیست

اصلامن همان شعر قیصر امین پور شده ام ک میگوید : این روزها که میگذرد شادم .. شادم که میگذرد! 

نمیدانم همین بود یا نه .. اصلا شعر اوست یا نه .. اصلا شعر است یا نه .. 

دوست دارم سرم را بگذارم روی شانه ی حرف های نگفته ام و زار زار گریه کنم .. 

از این معلقی خسته ام .. کدام معلقی ؟ نمیدانم 

از این ندانستن ها .. 

از این حرف هایی که رو دلم مانده اند و بیرون نمی ریزند .. 

کسی باید بیاید مرا در خود بمیرد .. 

امشب زیادی نامرد شده ! 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۳۴
khidnevis ..

این دوری طولانی از سطرهایت را بگذار پای گم کردنی که هنوز منجر به یافت نشده و جوینده ای که هیچگاه در من یابنده نمی شود .. 

قهر با قلم در من پیشینه ای طولانی و غم انگیز دارد ، این جدایی هر بار منجر به شکستن چیزی در درونم و بازگشت ملتمسانه به سویت شده است .. بازگشت امروزم را بگذار پای صبح که با دیدن خودم در آینه فردی غمگین ندیدم ، این بار خود غم را دیدم که به من خیره شده بود!

حرف هایم زیاد است و دستی که به نوشتن برود نیست ..


اصلا به خاطر ندارم آخرین بار چه نوشتم و از چه گفتم . اما روزهایی را که سطرهای به هم نزدیک کاغذ مرا از اندوه دور می کردند ، خوب یادم است . گم شدن در کتاب هایی که گاهی هیچ چیز از آنها نمی فهمیدم را هم به خاطر دارم .. این روزها نه کتابی خواندم ، نه برای مرگ شخصیت قصه ای گریستم .. و نمیدانی چقدر بد است که دیگر مراقب نریختن لیوان چای روی صفحه های کتاب نباشی ! چقدر بد است روزها را بی فکر نوشتن قصه ای نو سر کنی .. 

راستی ، دیگر حتی داستان تهوعم را هم نخواندم ، دیگر برای بار هزارم نظر دکتر شریعتی در مورد هدایت را مرور نکردم، دیگر بعد از هر بار خواندن، دلایل مخالفتم با حرف های شریعتی را جایی ننوشتم ... دیگر هر روز به کتابخانه ی نزدیکمان سر نزدم ..

اصلا چرا اینها را میگویم ؟

من دیگر زندگی نکردم !

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۳۷
khidnevis ..