ما تمام نمی شویم !

خواندن، نوشتن و فکر کردن همه اینها بدبختی است، نکبت می‌آورد.

مردم یا متوجه منظور من می شوند یا نمی شوند ، من یک مفسر نیستم !

پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
  • ۹۶/۰۷/۰۴
    :)

ما تمام نمی شویم !

خواندن، نوشتن و فکر کردن همه اینها بدبختی است، نکبت می‌آورد.





صفحه ی بیست و یکم : 

«می گوید اول جواب من را بده بعد روی ورق بنویس ، تا وقتی هم که نگفته ام تهش را امضا نکن . این یعنی نوشته هایم راضی اش نمی کند و باید جمله به جمله حرف خودش را برایم دیکته کند و من بنویسم و امضا بزنم .  میگویم «حاج آقا» این فیلم من می‌ خواهد بگوید زندگی از روح انسانی اش تهی شده است.برای همین هیچ بازیگری ندارد.برای همین فقط سقف و دیوار و وسایل بی جان اتاق نشان داده می شود . نه نه نه نه .

چهارتا . همیشه چهارتا «نه» پشت سر هم و بدون توقف از دهانش می اندازد بیرون. یعنی این حرف ها قاضی پسند نیست. چیزی بگو که جرم ناک باشد !! بگو می خواستم هنجارها را بشکنم. بگو تفکرم سکس محور است. بگو می خواستم فیلم پورن درست کنم. بگو آدم بی اخلاقی هستم . این چرت و پرت ها که هی می نویسی فایده ندارد . نه نه نه نه . و برگه را جلوی چشمم پاره می کند » 

صفحه ی بیست و سوم : 

« قبلا هم در همان شعبه ی سه بازپرسی چنین جمله هایی را نوشته بودم . قاضی گفته بود خانم گریه نکن. چادر را از روی سرت بکش آن ور ؛ و بعد گفته بود به این سوال ها جواب بده . سوالش هم اینجوری بود که مثلا تایید می کنی خط خودت بوده؟ و در کمال صحت و سلامت بازجویی ها را پشت سر گذاشته ای؟ حس کردم چه آدم مهربانی است که رو به رویم نشسته پشت میزش و دارد رودررو سوال و جوابم می کند. چه آدم خوبی است که نگفت باید بروی زندان . می خواهد برایم قرار وثیقه صادر کند.آن برگه ای که امضا کردم مگر رویش ننوشته بود یک میلیارد ریال ؟ یعنی می خواهد آزادم کند دیگر. گفتم بله خط خودم بوده ولی یک بار که قرص هایم را اشتباه داده بودند من کاملا گیج بودم و از بازجویی آن روز هیچ چی یادم نمی آید . یکهو چهره ی مهربانش تغییر کرد و گفت این حرف ها چیه که میزنی خانم ؟ از آن حرف های متهمان سال ۸۸ میزنی ها ! قرص به ما داده اند و فلان . یعنی چی ؟! » 

خاکستر عجیب : 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۳۷
..بیگانه ..

موبایلش زنگ می خورد ، پله ها را دو تا یکی بالا می آید و سریع جواب میدهد. صدای یک‌ زن را تشخیص میدهم . از حرف های او چیزی مشخص نیست جز تکرار کلمات« بسیار ممنونم ، تشکر از شما ، لطف کردید ، ببخشید بابت زحمت ، ممنون » و دوباره تکرار از اول .. 

وقتی قطع میکند نگاه پرسش آمیزم را حواله اش می کنم . با تک خنده ای می گوید « خانم الف بود ،گفت موضوع نمره ی انضباطت حل شد » 

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۱۵
..بیگانه ..

آن روز عصبانی بودم . دعواهای تمام نشدنی خانه ، افکار مخربی که به قصد کشت ، تبر تیز کرده بودند و تمام مشکلات ۱۷ سالگی یک باره روی سرم آوار شده بودند .. 

 این ها باعث شده بود دیوارهای خانه به یکدیگر نزدیک شوند و علی رغم تمام تقلاهایم مرا در خود حبس کنند .. 

وقتی بی هیچ مقصدی بیرون زدم ، از کارم راضی بودم

بی هدف خیابان ها را رد میکردم و صدای نجفی گوشم را در خود حل میکرد .. گویی دریا در ماهی شنا میکرد و کوه در آغوش باد می وزید و او در گوش من میخواند .. 

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۰۹
..بیگانه ..

با اینکه هنوز غول آخر یعنی امتحان شیمی مانده است ترجیح بر این بود که پایان این سال تحصیلی را اعلام کنم . 

چادر زدن های اجباری ، گوش دادن به منبرهای تحمیلی ، کوبش افکار زیر پوتین آموزش دیگر تمام شد و حالا از آن همه خستگی ، تنها تصویری در آغاز کتاب ها مانده .. 

فیزیک ، درسی که اصلا نمیشد بتوانی در ساعتش بر چیز دیگری تمرکز کنی ! 

هرچند هم دبیر آرام صحبت میکرد ، انگار باید گوش میدادی تا بفهمی

هر چند هیچگاه در کلاسش ، در کلاس نبودم . انگار آنگونه که سعدی میگوید«حاضرِ غایب » می نمودم !

از درس  دینی که دیگر نگویم .. آنقدر دل پری هست که باید سالها نوشت .. 

عذاب مطلق ! وقتی من داشتم در دفترچه ام از خیل زندانیان سیاسی ، از آن شاعری که در اهواز ناپدید شده و از آرش می نوشتم ، دبیر دینی مصمم در مورد فهمیدن حرام یا حلال گوشت بودن خرگوش ، از روی ردپایش توضیح میداد! و نمیدانی چه دردی دارد .. 

زیست اوضاع خوبی داشت ، حواسم در کلاس بود  درس خوبی بود ! 

« تکلیف چشمان شما چیست؟ که شب از آنها می هراسد.. 

آن دو استوانه ، آن دو چاه مقدس » 

استارت این پیرزن را روی بیکاری های زنگ پرورشی زدم . و فرصت نشد کاملش کنم.

آخ زنگ های پرورشی .. آن آخوندهایی که گمان می نمودم بچه تنبل های حوزه باشند و شدیدا سعی داشتند اصلاح عقیدتی برایمان راه بیندازند ..

امید دارم غول آخر را هم شکست دهم و با آسودگی ، به دور از تعصبات دینی مدارس، جویای حقیقت باشم!

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۱۴
..بیگانه ..

امتحان بعدی ،حدود دو ساعت دیگر شروع می شود . خوب است که آن ها را ساعت ۱۰ برگذار می کنند . اینکه امتحان نگارش مصادف با تولد فردوسی شده هم خوب است . احساس میکنم این بار میخواهم خوب بنویسم و مثل امتحان های نگارش قبلی که در روز تولد فردوسی نبودند ، عمدا یک فاجعه روی کاغذ نیاورم و حسابی با بهت معلم تفریح کنم !

امروز صبح زود بیدار شدم . کتاب این درس را پیدا نکردم و با آسودگی بیخیال آن چند نمره ی احتمالی که از متن درس آورده میشود شدم . 

قصد داشتم با موضوعات کتاب چند خطی بنویسم که مثل تمام روزهای پیش ، سر جلسه احساس نکنم این موضوع ارزش نوشتن ندارد و همه چیز را خراب کنم . این بود که شروع به نوشتن کردم . 

واقعاسخت بود یک بند را برای مقدمه ، چند بند را با عنوان بند تنه و بخشی را به عنوان نتیجه گیری واضح و پررنگ کنم . آخر نوشته های من هیچوقت به نتیجه نمی رسیدند . اصلا کلماتی که بر روی کاغذ می آورم همگی ناشی از یک بی حاصلی و بی نتیجگی افکار هستند . اگر راه به جایی می بردند که دیگر چه حاجت به نوشتن !

تصمیم گرفتم این بار هم بروم توی گود و همانجا به مشکل فکر کنم ! پس کتاب تهوع را برداشتم و تا همین چند ثانیه پیش مشغول خواندن بودم .

میدانید؛ حقیقتش اینکه دارم طول و تفسیر و نقد و بررسی و درآمد را قبل از خود کتاب میخوانم هم خوب است هم بد ! خوب از نظر پختگی و دید بازی که در مواجه با نوشته های روکانتن پیدا میکنم و بد از آن نظر که به حتم ، دیگر نمیتوانم ذهنم را در بررسی و قضاوت شخصیت ها آزاد بگذارم ! 

به هر حال، دلم نمی آید آن را بدون خواندن بگذرانم . 

این روزها زمان زیادی را به سرگرمی های هوشمند و بی رحم اختصاص داده ام و بی آنکه بخواهم ، فرصت نمود را از صفحات غریب و تنهای کتاب گرفته ام . اما صبح که بیدار شدم به فردوسی قول دادم که امروز را آغاز بنامم و از نو شروع کنم ! نوشتن آن خاطراتی را که ماه هاست متوقف کرده ام ، نقاشی و مهم تر از همه درس را ! 

درس ، آن عنوان لگد مال شده :) ... 

آخرین نمره ای که از نگارش در لیست کلاسی و جلوی اسمم خودنمایی میکند ، احتمالا همان ۱۴ امتحان اخیر باشد . 

نقاط ضعف اینگونه گوشزد شده بودند: آغاز بی مقدمه ، متن بدون نتیجه گیری ، حاشیه روی 

من با دیدنشان خندیدم . چرا که این ها را نقاط قوت میدانستم . 

از نظرم واقعا کار سختی است خواننده را بی هیچ پیشینه و مقدمه ای به متن پیوند دهی و او را با جریان هماهنگ سازی . همچون کاری که عباس معروفی انجام میدهد . یا بسیار سخت است برای موضوعی بی حاشیه .. مثلا آمدن صدای زنگ خانه! چند صفحه حاشیه و اما و اگر بنویسی . یا اینکه نتیجه گیری نکنی . اما متن تمام شود . یعنی بی آنکه چیزی را با عنوان پایان نوشته باشی ، خواننده بفهمد متن تو تمام شده ! 

توضیح دادن این ها برای دبیری که دکترای ادبیات دارد و همه چیز را از پشت چهارچوب کتاب هایی که خوانده و نمیدانم چه هستند نگاه میکند ، سخت است ! 

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۸:۳۶
..بیگانه ..

اتفاقات زیادی افتاده است . آنقدر که احساس میکنم اگر تمام گوش ها هم حرف هایم را بشنوند ، تمام قلم ها روزهایم را بنویسند و تمام آسمان ها بغض هایم را ببارند ، باز هم به وسعت تاریخ دردمند هستم.

این بار نه با قلم قهر بودم و نه چیز دیگری .فقط احساس کردم دیگر فایده ندارد . اینکه از یک مشت درد آثار ادبی خلق کنیم ، کار درستی است؟

نه .. اصلا 

مثلا من که فهمیدم شرش و همینگویی و هدایت و موسوی ، از دردی چون من رنج می بردند چه چیزی یافتم؟ هیچ چیز .. فقط بیش از پیش دریافتم ما تمام نمیشویم و غم برای همیشه ادامه خواهد داشت .. 

این ها را گفتم ، اما چیزی در من هست که میخواهم آرام اش کنم . 

شاید باید یک بار شاخه های پرخار این درخت را بگیرم و خود را از باتلاق بیرون بکشم ! 

میخواهم بنویسم ، از هر چه ذهنم را به بازی میگیرد .. مینویسم برای نخوانده شدن! 

نمیدانم چه مدت پیش بود . شاید یک یا دو هفته ی قبل . همه چیز تغییر کرد . آن انشای نماز لعنتی کار دستم داد . یک تکه کاغذ از من به مسابقات قطبی رفته و مقام آورده بود ، حالا میگفتند حتما باید نفر اول به استان برود .. 

من هر کاری که میتوانستم کردم . 

نمیخواستم این خفت را به جان بخرم

بروم بین انسان هایی پر تملق و ریا ، جلوه ای تلخ از دین را ببینم . جزوه ی آیت الله محدثی را بخوانم و از آن امتحان بدهم ! بدتر از آن ، اینکه آزمون صحت قرائت نماز بدهم!

این مسابقه ی نوشتن نبود ، مسابقه ی نماز بود ! 

هر طوری بود مرا با زور فرستادند . با این توجیحات که« اگر نروی جایگاه شهرمان در استان خالی می ماند ، حق دیگران را ضایع میکنی و .. » 

شاید باور نکنید . اما من چهار روز شکنجه شدم !

این جماعت الاف که آنها را « نخبگان قرآنی خوزستان» می نامیدند ، روزها نماز می خواندند و قرآن و دعا .. شب ها غیبت و گناه !

بدترین چیزی که به یاد دارم دعوایی است که با  دختری بزرگتر از خودم کردم . او از آن ها بود که افتخار از سر و رویش می بارید . در تمام بحث ها خودش را می انداخت وسط و همه جا حرف از رتبه های کشوری اش بود. 

یک شب اتفاقی شنیدم که میگفت « اصلا این مردم بی دین رو نمیفهمم .قرآن خدا تو دستشونه و اونا به شاهنامه ی فردوسی پز میدن ! فردوسی یه پیرمرد خرفت بود که اون همه شعر و برای شاه غزنوی نوشت ، پولشم نداد آخرش و تو گشنگی مرد .. » 

این ها را که شنیدم ، تنم لرزید !

از جواب خودم نمی گویم، اینکه با استناد تاریخی جوابش را دادم آرامم نکرد . یک بی لیاقت و بی سواد هم گذاشتم دنبالش تا شب خوابم ببرد .. 

آن چهار روز را ول کن اصلا .. یادم که می آید بغض میکنم از عمق تفاوت ها ! از حرف هایی که شنیدم و اصلا خوب نبود . از چند تار مویی که باعث میشد آنها مرا قضاوت کنند و از .. 

دارم کتاب تهوع ژان پل سارتر را میخوانم ، خیلی سنگین است . 

البته خودش نه . یک درآمد و چند نقد و نظریات سارتر در مورد تخیل را خواندم که گیج شدم . گنگ است برایم حرف هایش در مورد جهان تخیل . نمی فهممش 

اما کوتاه نمی آیم . آنقدر میخوانم تا بفمم . 

قبل از آن غرور و تعصب جین آستین را خواندم . جلوه ای جدید از عشق برایم تداعی گر شد . باعث شد فرق خودخواهی ، غرور ، دور اندیشی را به خوبی بفهمم و لمس کنم .. 

یک چیز دیگر هم خواندم در این مدت . سال بلوا از عباس معروفی 

دیوانه کننده بود .. مرا سحر کرد . لعنتی بغضت را در هم می شکست و تنت را زیر سنگینی کلمات خرد میکرد .. 

دیوید کاپرفیلد را هم تا نصفه خواندم . 

بعد از تهوع ، قصد دارم داستان دو شهر از چارلز دیکنز را بخوانم . 

خسته ام .. 

از این همه ندانستن ، از انسان هایی که خلق شده اند تا یکدیگر را نفهمند 

نمیدانم چه بنویسم که خالی شوم از این حجم درد .. 

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۱:۲۳
..بیگانه ..

امروز احساس پدربزرگم را درک کردم . وقتی می نشست اخبار ماهواره را بی کم و‌کاست نگاه میکرد و در هر یک دقیقه ، هزار فحش و‌ناله و نفرین روانه ی این وطن فروشان مزدور فلان فلان شده ها میکرد.. هی هم که میگفتی خب نگاه نکن ، گوش نمیکرد!

من هم در شرایطی مشابه ، تمام صبح را صرف خواندن کتاب  «گفتگوهایی با کمونیست ها» کردم و با هر سطری که میخواندم با عصبانیت چیزی میگفتم . شما را چه پنهان حتی این بار دومی بود که این کتاب را میخواندم . این بار اشتباهات فاحشی که داشت ، بیشتر توی ذوقم زد و با دیدن تاییدیه از فلان سازمان و فلان اتحادیه و چندین تقدیر از کتاب ، تا مرز انفجار رسیدم

من بدین وسیله ، عنوان کتاب را اصلاح میکنم و آن را‌ « پیروزی های سیدمحمد مجاهد در بحث ها » نام میگذارم .چرا که بسیار مناسب تر است

در یکی از بحث ها ، مجاهد با شجاعت رو به روبه روی عالم کمونیستی( که به نوشته ی کتاب ، فلان عالم مشهور کمونیسم بود و تجارب متعددی در پیروزی بحث ها داشت) قرار میگیرد . 

بحث به پیشنهاد کمونیست،پیرامون قرآن و رد صحت آن شکل میگیرد .‌‌اواسط بحث مجاهد از کمونیست میپرسد« آیا شما قرآن را خوانده اید؟» او پاسخ میدهد« بله که خوانده ام» مجاهد میگوید« خب یک سوره به غیر از حمد و توحید برایم بخوانید» 

ناگهان کمونیست سکوت میکند و خجل میشود و بحث را ترک میکند و در پاسخ به حرف های مجاهد در باب اعجاز محتوایی و لفظی قرآن ، در می ماند!

این محتوای غالب بر تمام بحث ها بود . !!!!

البته باید از مجاهد تقدیر هم کرد . چرا که در بحث با فردی که سالها به وجود خدا بی اعتقاد بوده میگوید « تو که تمام کهکشان ها و سیارات و آسمان ها را نگشته ای ، از کجا میدانی خدا آنجا نیست؟

آن فرد بی خدا هم بی آنکه بگوید « تو هم نگشته ای . از کجا میدانی خدا آنجا هست؟» 

سر خم میکند و مسلمان میشود!

یا مثلا میگوید « تو که نمیتوانی نشان دهی دو دو تا میشود چهار تا ، همینطور هم نمیشود خدا را نشان داد» 

این مسئله راکه به کل به پای این گذاشتم که مثلا ، در آن زمان نمیتوانستند نشان دهند چگونه است که دو دو تا میشود چهار!

مجاهد میگوید « با اختلاف طبقاتی مخالف نیستم ، چرا که فرد باهوش و با استعداد ، با فرد کودن برابر نیست . و پزشکی که درس خوانده با کارگر برابر نیست»

جناااب مجاهد ! اختلاف طبقاتی یعنی اینکه آن کارگر و دکتر ، یک شرایط را برای حضور در جامعه نداشته اند . یعنی مشکلاتی که جامعه با ستم به آنها روا داشته برابر نبوده ، یعنی یکسان نبودن شرایطشان ، و سنجیدنشان با هم!

نبودن اختلاف طبقاتی یعنی هر دو نفر ، یک شرایط را برای تحصیل داشته باشند و بعد شما بگویید این کودن بود و آن باهوش !

خلاصه اینکه اگر بخواهم حرف هایم در باب این کتاب ناقص را بنویسم ، خودش یک کتاب دیگرمیشود! 

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۹۶ ، ۱۴:۴۷
..بیگانه ..

نمیدانم تا چند سالگی .. اما به یاد دارم سالهایی متعدد گمان میکردم عشق یعنی همین که در خیابان یا یکی از کافه های شلوغ شهر ، چند ثانیه به یک جنس مخالف خیره بمانی و بعد مهرش آن چنان در قلبت ریشه کند که سختی ریشه اش را دهقانانی زمخت هم نتوانند برکنند ، هر چند که با خیش هایشان قلبت را پاره پاره سازند .. آن معشوق ترجیحاً دل به کس دیگری بسته بود و در ذهن من ، عاشق تا سالها بعد به همان خیابان یا کافه ی شلوغ می رفت و سیگار میکشید و چشم هایش را به خاطر می آورد ! 

حتی بارها آخر قصه عاشق شکست خورده را شاعر یا نقاش میکردم . افسردگی و روان بودن اشک را از مواد اولیه عشق میدانستم و بی آنها ، یک پای تصوراتم می لنگید .. 

روزی در همان وقت ها ، از پدربزرگم پرسیدم : تا به حال عاشق شدی؟

باز هم انتظار داشتم مثل تمام قصه هایی که خواندم « اشک چشمانش را پر کند ، لبخند تلخی بزند و نام زنی را زیر لب بگوید ، که مادربزرگم نباشد ! » یا دست کم انتظار داشتم به مادربزرگ اشاره کند و پرونده را ببندد . اما بی آنکه تغییری در چهره دهد خیره به من گفت

«جوان که بودم پنج صبح برایم لنگه ی ظهر بود ، هنوز هوا در تاریکی شب بود که بلند میشدم . اگر همینجا کسی بناکار میخواست ، می ماندم و آن روز عیدم بود . اما اگر کار نبود ، تا شوش پیاده می رفتم .. شب ها که بر میگشتم درد پاهایم گروه نوازندگی به راه می انداخت و دست هایم از این طرف به سازشان می رقصیدند .. اصلا شده بود که مدتی طولانی پدر و مادرم را نمی دیدم . وقتی هم که مردند ، مدتی بود ندیده بودمشان . آن وقت کار بیشتر شد .. پدر خدابیامرزم هر چه بود بالاخره اندک نانی می آورد . اما او که رفت محمد حسین را هم همراه خودم به کار می بردم . برادرم را میگویم که چند سال پیش مرد و رفت .. یادت است ؟ »

سرم را تکان دادم و حرفش را ادامه داد .. 

« خلاصه از بدبختی ها چه بگویم برایت .. تا کمی دستمان به دهنمان رسید و توانستیم شب ها ساعتی بیشتر بخوابیم ، خاله ام بند کرد که پیر پسر شده ای و برایم زن گرفت . تا آمدم با زنی که نمیدانستم کیست زندگی کنم ، یک ایل بچه دورمان بود ! تا خرج آنها را در آوردم و توانستم بزرگشان کنم ، رفتند سر خانه زندگیشان . تا خواستم فکر کنم که عصای دستم هستند ، بچه آوردند و عصای دست لازم شدند .. این بین شاید به تنها کلمه ای که نشد فکر کنم عشق بود ! » 

به منی که ساکت نگاهش میکردم ، نگاهی دیگر انداخت وگفت « دخترجان هر که در زندگی می دود که درمان دردش را پیدا کند .. ما درد نان داشتیم ! نه که فکر کنی خانه مان پر از عشق و محبت بود که به عشق فکر نکردیم .. نه ! اما عشق به زنده ماندن پر رنگ تر جلوه میکرد .. » 

عشق به زنده ماندن ! شاید این بود که روی آن تصورات کودکانه خط بطلانی شد و شاید هم نه ..  

با حرف های پدربزرگ چیزی در من تکان نخورد و یک هو از این رو به آن رو نشدم . اما چیزهایی را دیدم که عشق بودند و با تصوراتم نمی خواندند ! پدرم عاشق شعر خواندن بود ، مادرم عاشق دیدن فیلم های بی سر و ته و حدس زدن آخرشان ، خواهرم عاشق فوتبال بود ، مادربزرگم عاشق عکس گرفتن ! 

و خودم ... آن وقت ها را نمی دانم . اما الان من هم عاشق هستم ! 

دیگر عشق از نظرم آن تئوری های بی معنا را ندارد . عشق هر چیزی است که یادش باعث میشود زودتر کارهایت را انجام دهی و به آن برسی ! چیزی که صبح ها که بیدار میشوی به آن فکر میکنی ، نه شب ها که میخوابی ! عشق یک آغاز است .. ببین چه چیزی انگیزه ی شروع را در تو بیدار میکند ، عشق همان است ! همانطور که بودنش آرامت می سازند ، نبودش تو را به مرزهای ویرانی میکشاند ! 


« عشق را از عشقه گرفته اند و آن گیاهیست که در باغ پدید آید، در بن درخت . اول بیخ در زمین سفت کند پس سر برآرد و خود را بر درخت بپیچد و همچنان می رود تا جمله درخت را فرا گیرد و چنانش در شکنجه کند که نم در درخت نماند و هر غذا که به واسطه ی آب و هوا به درخت رسد به تاراج می برد تا آنگاه که درخت خشک شود .. »  سلوک؛ دولت آبادی 

 

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۲۶
..بیگانه ..

هر چه میخواهم این افکار فرار را به هم بند دهم ، نمی شود .. 

حس میکنم شعرهای فروغ شده ام . مثل همان ها تنها ، درمانده و غمگین

این که مهدی موسوی میگوید ، غم در آینه قد علم کرده همین است .. 

از دم غروب خودم را بیرون ریخته ام ، هی ورقش میزنم ، از نو میخوانمش ، تا پیدا کنم این نیشتر زهرآگینی را که نمیدانم به کدامین رگ کشیده اند .. اما نیست که نیست

اصلامن همان شعر قیصر امین پور شده ام ک میگوید : این روزها که میگذرد شادم .. شادم که میگذرد! 

نمیدانم همین بود یا نه .. اصلا شعر اوست یا نه .. اصلا شعر است یا نه .. 

دوست دارم سرم را بگذارم روی شانه ی حرف های نگفته ام و زار زار گریه کنم .. 

از این معلقی خسته ام .. کدام معلقی ؟ نمیدانم 

از این ندانستن ها .. 

از این حرف هایی که رو دلم مانده اند و بیرون نمی ریزند .. 

کسی باید بیاید مرا در خود بمیرد .. 

امشب زیادی نامرد شده ! 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۳۴
..بیگانه ..

این دوری طولانی از سطرهایت را بگذار پای گم کردنی که هنوز منجر به یافت نشده و جوینده ای که هیچگاه در من یابنده نمی شود .. 

قهر با قلم در من پیشینه ای طولانی و غم انگیز دارد ، این جدایی هر بار منجر به شکستن چیزی در درونم و بازگشت ملتمسانه به سویت شده است .. بازگشت امروزم را بگذار پای صبح که با دیدن خودم در آینه فردی غمگین ندیدم ، این بار خود غم را دیدم که به من خیره شده بود!

حرف هایم زیاد است و دستی که به نوشتن برود نیست ..


اصلا به خاطر ندارم آخرین بار چه نوشتم و از چه گفتم . اما روزهایی را که سطرهای به هم نزدیک کاغذ مرا از اندوه دور می کردند ، خوب یادم است . گم شدن در کتاب هایی که گاهی هیچ چیز از آنها نمی فهمیدم را هم به خاطر دارم .. این روزها نه کتابی خواندم ، نه برای مرگ شخصیت قصه ای گریستم .. و نمیدانی چقدر بد است که دیگر مراقب نریختن لیوان چای روی صفحه های کتاب نباشی ! چقدر بد است روزها را بی فکر نوشتن قصه ای نو سر کنی .. 

راستی ، دیگر حتی داستان تهوعم را هم نخواندم ، دیگر برای بار هزارم نظر دکتر شریعتی در مورد هدایت را مرور نکردم، دیگر بعد از هر بار خواندن، دلایل مخالفتم با حرف های شریعتی را جایی ننوشتم ... دیگر هر روز به کتابخانه ی نزدیکمان سر نزدم ..

اصلا چرا اینها را میگویم ؟

من دیگر زندگی نکردم !

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۳۷
..بیگانه ..

ساعت می رفت که از نیمه شب بگذرد . خانم جوان به صندلی چوبی اش تکیه داده بود و کتاب کوچکش را ورق می زد . با گذر از هر صفحه نگاهی به بیرون می انداخت . تن بی جان خیابان زیر رگبار بی امان قطره های باران ، برای ماندن تقلا می کرد . درختان در برابر خشم آسمان کمر خم کرده بودند و جوی ها در خوشی می غلتیدند . هر بار که از پنجره این ها را میدید با لبخند از خدا می خواست باران ادامه یابد. 

پسرک به کفش های درمانده اش خیره ماند . گذر زمان و سنگینی باران از آنها یک وبال گردن ساخته بود که هیچ کمکی نمی کردند . با تردید آنها را در آورد و به گوشه ای پرت کرد . آب موهایش را چلاند و قدم هایش را تند کرد .‌ هنوز دور نشده بود که این بار بی تعلل برگشت ، کفش ها را بغل زد و گوشه ی دیوار کز کرد و با بغض از خدا خواست باران تمام شود . 

پیرمرد به سفره ی خالی نگاهی انداخت . سکوت همسر و فرزندانش بر شرمندگی اش می افزود. دختر کوچکش گرسنه بود . زیر دست های نیرومند فقر از خانه بیرون رفت . دستانش را به سوی آسمان گرفت و دردمند فریاد زد .. اشک های پیرمرد آن شب بین خودش و باران دفن شد..

سرنگ کثیفی را در دست داشت و در دور ترین نقطه ی شهر ، خارج‌از نقشه ، با مرگ دست و پنجه نرم می کرد . دست های زخمی و خسته اش را کشید . قطره های باران را یکی پس از دیگری حس می کرد . وقتی آخرین نفس هایش را می کشید خودش را به زحمت از زیر پل کوچک بیرون آورد .‌ آن شب جنازه ای تا صبح زیر باران آرام گرفته بود . 

ساعت می رفت که از نیمه شب بگذرد . قطره های باران همان بودند ‌، آسمان همان بود و نیمه شب هم همان ..

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۶ ، ۲۱:۵۱
..بیگانه ..

ساعت به ۹ شب نرسیده بود که چشمانم برای بسته شدن از هم پیشی گرفتند ، با شنیدن سر و صدا چشمانم را به زور باز نگه می دارم ، صدای مضطرب خواهرم را می شنوم « بلند شو بریم خونه مامان بزرگ، آقایی تصادف کرده » اینکه چگونه خودمان را آنجا می رسانیم و چه میشود را از فرط گیجی به یاد ندارم ، سر و صورت کبودش دلم را ریش میکند .. از همان دور می گوید « سلام شاعر » چند سال است این شاعر افتاده روی زبانش ، از همان وقتی که تقدیرنامه استان را فرستادند در خانه شان و او به همه همسایه ها نشان داد . تصادف جدی نبوده ، اما ضربه ی سرش باعث شده بود فراموش کند با چه و چگونه به این روز افتاده .. حالش خوب بود ، می خندید ، این کافی بود ، زخم های سرش خوب می شدند .. تا وقت برگشت و خوابیدن ، ساعت از دوازده عبور می کند . شش صبح با عذابی وصف ناپذیر راهی مدرسه می شوم . قرار است بعد از مدرسه ، همراه یکی از زنان همسایه بروم تا آن خانه ی کوچک را پیدا کنیم . این محله را بلد نیست ، آن خانه را هم میخواهد برای کارگاهش اجاره کند . وقتی کمک خواست نتوانسته بودم رد کنم . به خانه که میرسم به نیت جبران کمبود خواب ، در را باز می کنم که می بینمش . « سلام عزیزم .. ببخشید خسته ای تازه رسیدی ، ولی آقای مقامیان زنگ زد گفت جایی کار داره باید زود بره.. » میپرم وسط حرفش و از تعارفات احتمالی جلوگیری میکنم . با معطلی کمتر از ده دقیقه به او میرسم و راه را در پیش میگیریم .

خانه را زود پیدا میکنیم ، نزدیک است .. از پله های زیرزمین پایین می رویم که سوزشی عمیق را احساس میکنم . دردی مثل همان وقت که با کمر به روی خرده شیشه ها افتادم ، از جنس آن اما بیشتر و دردناک تر .. زن همسایه جیغ میکشد . تکه شیشه ی تیز و بزرگ عمقای پای راستم را شکافته .. اینکه میگویند « داغه ، نمیفهمه » کاملا درست است .. پله ها را بالا می روم ، به پدر زنگ میزنم و میگویم بداند دیرتر به خانه می روم . بعد از تماس ، گویی تازه عمق فاجعه را می فهمم . بی خوابی و قرمزی خون زیاد زیرپایم مرا وادار به خوابیدن می کند . از تکاپوی زن همسایه خنده ام میگیرد .. متاسفانه در مسیر رفتن به بیمارستانی که در دو قدمی بود ، بیهوش نمی شوم و درد را با عمق جان حس میکنم . از لحظات بیمارستان و چهار بخیه ی دردناک هیچ نمیگویم . به خانه می رسم و مستقیم به اتاقم می روم ، اصرار های زن همسایه برای حرف زدن با مادرم را رد کرده بودم . قرص میخورم و به خواب فر‌و می روم .. با صدای جیغی مبنی بر پات چی شده از خواب می پرم ! 

فردا صبح باید شش بیدار شوم ...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۶ ، ۰۰:۰۲
..بیگانه ..

این بار میخواستم آن دفتر آبی رنگ‌ را هر طور شده پیدا کنم . همان بی نوا که اسباب کشی بلعیدش! نیمی از داستان « غمگین ترین شورشی ها » را با خود داشت لعنتی .. اگر پیدا نمیشد ایده ی آن داستان می مرد ! در بین جستجوهایم به دفتر کوچک سفیدی میرسم ، رویش با خط بدی نوشته شده « دفتر شعر من . لطفاً بدون اجازه باز نکنید ! تاریخ شروع : ۱۳۸۹ »  در صفحه ی اول یک مشت تهدید و خواهش مبنی بر نخواندن دفتر به چشم میخورد ‌، تک خنده ای میکنم ؛ آخر من در آن سن چه چیزی برای نوشتن داشتم که انقدر هم مصر بودم کسی نگاهش نکند؟ 

با خواندن دفتر تشری به خودم می زنم و میگویم « آدم به خودش هم میخندد؟ » جای شما خالی ، یک مشت کلمه ی بی معنی را کنار هم نوشته بودم . محض دلخوشی قافیه ای هم نداشتند .. آخر صفحه هم پررنگ اضافه کرده بودم « این شعر متعلق به من میباشد ، خواهشا کپی برداری نکنید D: » 

یکی از نوشته هایی که موجبات شادی ام را فراهم کرد را می آورم ، البته اضافه کنم که چندین ساعت درگیر رمز گشایی دست خطم بودم ! گویی نسخه ی پزشک بود پدربیامرز ! 

« بهار ای همسنگر طبیعت 

شهر نشینیِ تو چو بیعت D: 

با تو چه خوب و امیدوارم

صفای بستر این روزگارم  » 

معنی هم نمیدهد لعنتی .. من از شما میپرسم ،صفای بستر این روزگارم یعنی چه ؟ تازه الان محض آبرو داری خوبش را آورده ام . از  اخبار و غیره کلمات بیعت و بستر را شنیده بودم ، بدون دانستن معنی شعرسرایی کرده بودم برای خودم ! 

نتیجه ای اخلاقی این بود که حواستان به بچه های خانواده باشد ، نگذارید طفل معصوم ها آثاری خلق کنند که پس فردا به خودشان بخندند ! 

نتیجه ی اخلاقی دوم هم اینکه مواظب باشید وسایتان را گم نکنید ! بد است . 

و من الله توفیق

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۶ ، ۱۷:۴۴
..بیگانه ..

روی آخرین میز در گوشه ی سمت چپ کلاس جمع میشوم و به صحبت های ناجالب دبیر شیمی اخم می کنم . کتاب جالب « انسان در گذرگاه تکامل» را روی کتاب شیمی می گذارم . چند دقیقه ای برای کلافه شده کافی است . محتوای سنگین کتاب نیاز به سکوت و اندیشه دارد که حال هیچ کدام فراهم نیست. ذهنم را جمعِ ادامه دادن شعر کوتاه جدیدم میکنم ، اما نمیشود که نمی شود . 

کتاب را که ورق می زنم در صفحات آخر عکسی از انیشتن توجهم را جلب می کند . با چشم هایم فاصله ی بینی تا چانه ، چشم تا پیشانی و چروک ها را اندازه می گیرم و در اولین سفیدی که جلویم می آید می کشم . با امکاناتِ کمِ در اختیار نمی توانم چیز خوبی از آب در بیاورم . اما مثل همیشه نقاشی مرا از مرزهای زمان فراتر می برد و وقتی سر بلند می کنم کلاس را خالی می بینم . به تکان خوردن سر دبیر از تأسف اهمیتی نمی دهم و به انیشتن لبخند میزنم!

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۶ ، ۲۰:۳۹
..بیگانه ..

ما غمگین ترین شورشی ها بودیم ، وقتی بی فکر انقلابی در سر ، آخرین تقلای اعتراض را به کوبش بی رحمانه ی پوتین ها می سپردیم . 

وقتی مغزهایمان در باران بمب های ساعتی ، زیر درختی خشکیده می نشستند و هدایت می خواندند و آسمان همان بود و زمین هم ...

ما غمگین ترین شورشی هایی بودیم که هیچگاه شورش نکردیم..

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۶ ، ۲۰:۲۹
..بیگانه ..