ما تمام نمی شویم !

خواندن، نوشتن و فکر کردن همه اینها بدبختی است، نکبت می‌آورد.

ما تمام نمی شویم !

خواندن، نوشتن و فکر کردن همه اینها بدبختی است، نکبت می‌آورد.

مردم یا متوجه منظور من می شوند یا نمی شوند ، من یک مفسر نیستم !

مطالب پربحث‌تر

تاریک است . خیلی تاریک . آنقدر که نمیدانی چشم هایت بازند یا بسته . و نمیدانی کجا هستی . صدای خوردن باران روی شیشه مغزت را پر کرده . این را هم نمیدانی . شاید شیشه دارد به باران میخورد . شاید هم باران به مغزت و احتمالش بیشتر است که شیشه به مغزت . زل زده ای به نقطه ای که نمیدانی چیست . شاید هم با چشم بسته ثابت مانده ای و زل نزده ای . خودت توی آن نقطه ایستاده . آنجا هم باران می بارد . روی آن پل کذایی . میدانی که صبح است . کسی یک بسته قرص توی دستش گرفته . این بار تردیدی در چشم هایت نمی بیند . این بار نمیترسی . فکر نمیکنی . به هیچ چیز 

میگوید اول او میپرد . این بار بحث نمیکنی ، نمیگویی با هم ، نمیگویی اول من. میدانی میترسد تو را ببیند که در هوا معلقی ، میترسد ببیند توی آب غرق میشوی .‌میترسد ببیند سرت به جایی خورده و خون دورت را گرفته . شاید هم بین راه پشیمان شده ای و چیزی میگویی . شاید قبل از خفه شدن در آب چیزی را فریاد بزنی که او را از پریدن منصرف کند . این بار بحث نمیکنی . میگذاری اول او بپرد . مردد میمانی که نگاه کنی یا نکنی . چشم هایت اشکی است . برای خودت ؟ نه دختر ! برای خودت نیست . برای اوست . 

  • ..بیگانه ..

از آن گوشه ی کذایی اتاق بلند میشوم . کل عربی پایه را در سه ساعت خوانده ام و حس میکنم مغزم آب آورده . 

قدم هایم را جوری بر میدارم که بعدا پشیمانی به بار نیاید . اتاق به طور منظمی کثیف است . مثلا میدانم که قلموها کجا افتاده اند ، کنته ی سیاه بین مدادهای ریخته شده روی زمین است و باید مراقب باشم با آن برخوردی نداشته باشم. لعنتیِ شکننده . شاهنامه هنوز در قسمتِ جنگ رستم با کاموس باز مانده و نقاشیِ رنگی روی دیوار به آن خیره شده . میدانم که با این زاویه ی دیدش این همه وقت رجزخوانی های تمسخر آمیز رستم را میخوانده که ، مرا مادرم نام مرگ تو کرد زمانه مرا پتک ترگ تو کرد و از این چیزها ! بدون تغییر در موقعیت کتاب میزنم صفحه ی بعد و احساس میکنم نقاشی خوشحال میشود . 

به در که میرسم کمی توقف میکنم . نگاهم را روی کاغذهای زرد چسبانده شده میچرخانم « بی انتخابِ راه فرار از خود، من تویِ گل فرو شده تا ساقم .. » 

«تبعیدمان کردند تا جایی که جایی نیست ، گشتیم و گفتیم آسمان ها را ، خدایی نیست ! » 

« با زمین و زمان و مضمونش ، حرفت این بود و هست ، استفراغ » 

« خسته شده دنیا از این آواز تکراری ، خاموش شو! در جوب ها یا زیر سیگاری»

« گاه و بیگاه پر از پنجره های خطرم ، به سرم میزند این مرتبه حتما بپرم » 

دیگر ادامه نمیدهم . تا همین جا کافی است که بدانم چه فاجعه ای پیش آمده .

  • ..بیگانه ..

وقتی قسمتی از تمهیدات عین القضات همدانی را  از کتاب درسی میخواندم تا به سخیف ترین شکل ممکن حفظ کنم که فلان جایش با کدام بیت از فرخی یزدی قرابت دارد و به زور از نوشته های این بزرگوار ،دستور زبان استخراج کنم و سعی کنم آن عظمت را به نثر امروزی در آورم ( و عین القضات بزند توی سرش )  ؛ فکر نمی کردم آنقدر شیفته اش شوم ! 

بغض داشتم . بغض دارم . خودم را مابین درس هایی که نفرت ، پل اتصالی بود بینمان دفن کرده بودم . 

که چه بشود دختر ؟ تو داری می میری ! 

حساب کنی تا ۳ تیر چند روز مانده و چقدر درس نخوانده ای که چه بشود ؟ به تو چه که همه به تو امیدوارند لعنتی !

الان وقت گریه نیست . باید خودت را جمع کنی .

وقتی فکر می کنند تو افسرده شده ای و میشنوی که آرام میگویند اثرات ترک نیکوتین است ، دیگر وقت گریه نیست .

آن چشم های خیست حالم را بد می کنند . دوست دارم بیاورمت بالا . آنقدر عوق بزنم تا از تو خالی شوم

به آن فکر نکن . نمی شود . قول داده ای . 

قول داده ای شعر ننویسی ، قول داده ای خط روی دستت را تکرار نکنی ،‌ قول داده ای داستان تهوعت را نخوانی . فکر نکن .

ببین ، این ها همه چند اقتضای سن لعنتی اند . همه ی ۱۷ ساله ها این روزها را گذرانده اند . تمامشان وقتی نوشته های عرفانی عین القضات را خوانده اند گریه شان گرفته .

همه شان هر شب به یک پل فکر کرده اند و شعر خوانده اند و شعر خوانده اند و بعضی هاشان صبح بیدار نشده اند .


تمامش کن .

  • ..بیگانه ..


تو فقط نمیخواستی یک توِ دیگر بسازی و بیندازی اش وسط همان کثافتی که این همه سال از آن بلعیدی و ذره ذره درش حل شدی ، آنقدر خوب که گویی هیچگاه تویی وجود نداشته. از ازل کثافت بوده و کثافت .

میدانی ؛ تا قبل از کشف عدد صفر بشر فکر میکرد همه چیز از یک شروع میشود . قرن ها طول کشید تا بفهمد حتی صفر هم ابتدای چیزی نیست ! همیشه همه چیز خیلی قبل تر از آنچه ما فکر میکنیم شروع شده .

به هم خوردن آن رابطه ی مرموز چیزی بود که از ابتدا در گوشه ای از ما کمین کرده بود و فرصت نمود میخواست . حتی قبل از آغاز رابطه . 

من آن بحث را فرصتِ نمودِ چیزی که قرار بود رخ دهد میدانم و تو دلیل خراب شدن همه چیز ! 

خودت میدانی . اینکه این ها را مینویسم اصلا به این خاطر نیست که شاید روزی یادت بیوفتد کسی بود که چیزهایی راجایی مینوشت و این نوشته های درهم را بخوانی . اصلا این ها برای تو نیستند جانم . برای چیزی در من نوشته می شوند که نمیدانم چیست. 

چیزی که چند هفته است روی جایی که نمیدانم کجاست از قلب ، مغز یا هر کدام از دستگاه های بدنم سنگینی می کند . انگار تیر اندازی که هیچ وقت وجود نداشته ، در خیابانی که تو هیچگاه به آن نرفته ای به تو شلیک نکرده است اما تو مرده ای ! تو واقعا مرده ای و دیگر زنده نمی شوی .

تو میدانی اگر شنیده باشم مجبور شده ای به خانه ی خاله ات با آن شوهر دله اش بروی چقدر حالم بد می شود . 

میدانی اگر شنیده باشم قرص هایت را بیشتر کرده ای دستم می لرزد . 

میدانی که نمیتوانم برگردم !

تو ، من شده بودی لعنتی ! 

اینکه با تمام حرف هایم موافق بودی ، غیرمنطقی ترین فکرهایم را با منطقی عجیب برای هردویمان توجیه میکردی و من بتی بودم که خدایی کردن نمی دانستم !

من ترسیده بودم. 

من ترسیده بودم.


یک منِ دیگر با آن فکر های ترسناکش ؟ هر کاری میکردم که این اتفاق نیوفتد .


من پشیمان نیستم . تو ، داشتی من میشدی ...

  • ..بیگانه ..

پای بی معرفتی ام نگذار لعنتی . 

خودت خوب میدانی دیگر نمی نویسم ، نقاشی نمیکشم ، شعر نمیخوانم ؛ خلاصه کنم ، خوب میدانی دیگر نفس نمیکشم . 

آنقدر آشوبم که نمیدانم از چه برایت بگویم . خوب نیستم رفیق . خسته ام . ویرانم ... از مرگ نگهبان باغ کودکی ام تا آن مشاور لعنتی که نفرتی عجیب نسبت به او احساس میکنم ، از برملا شدن رازی که پنج سال ریه ام را به بازی گرفته بود ، از تمایلی عجیب که دیگران از آن به اعتیاد یاد میکنند و دور بودنی سخت که ترک می نامندش ‌تا فرشته های غم انگیز لعنتی روی شانه هایم که گویی در لجن تکثیر می شوند ، همه و همه روی سرم خراب شده اند .

از دستی که روی پل روی شانه ام نشسته بود و صدایی که در گوشم گفته بود « اگه نمیریم چی ؟! » و من که به سنگ های سخت زیر پل خیره شده بودم و هیچ نگفتم . از ذهنی که میدانستم فکر میکند این خیلی دردناک است و چشم هایش که از ارتفاع می ترسیدند و من که هیچ نمیگفتم. 

از او که می خواست اول بپرد و زل زده بود به چشم هایم و من که به سنگ ها زل زده بودم . از پایم که یک قدم به جلو برداشت . ایستاد و دستم که دستش را گرفت و از آنجا رفت . آنقدر رفت که گویی هیچگاه آنجا نبوده اند و روحشان که خودش را از آن پل به پایین انداخت و جیغ کشید و کمک خواست و کسی که هیچگاه نبود..  دستم که دستش را گرفته بود و پاهایمان که طوری میرفتند که گویی جان دارند . بعد رفته بودم خانه . 

غذا خورده بودم ، نفس کشیده بودم ، خندیده بودم ، درس خوانده بودم 

مثل آدم های زنده . 

بعد یک شب نقاشی هایم را پاره کردم و چند کاغذ را آتش زدم و شعر خواندم و شعر خواندم و گریه نکردم . مثل آدم های مرده 

بعد غرق شدم در هفده سالگی هایی که داشت مرا تکه تکه میکرد و تکه هایم را طوری کنار هم می چید که گویی هیچگاه تکه تکه نشده بودم و کسی چیزی نمیفهمید و من هم چیزی نمی گفتم ..


- سلام خودنویس ! 

  • ..بیگانه ..


لا به لای اینکه داشتم برای هرکس که جلو دستم می آمد مینوشتم که اکانتم را پاک میکنم و تمام مجازی را میریزم در زباله دان مغزم و دیگر مرا در این کادر سفید در حال تایپ نمی بیند ، یاد اینجا افتادم . بی رحمی بود اگر یک سال و اندی که هم صحبت بودیم و گفت و گویی یک طرفه بینمان بود را ندید میگرفتم و سری نمیزدم .

این خداحافظی شتاب زده را بگذار پای عجله در اجرای تصمیمی که احساس میکنم بهترین کار زندگی ام بوده . دل کندن از دنیایی که هیچگاه حقیقت نداشت اما دردهایش واقعی بود ، دلتنگی هایش و بغض هایش هم ..

نمیدانم چه باید گفت . هیچوقت در به پایان رساندن چیزی موفق نبوده ام . تمام زندگی ام پر بوده از چیزهایی غمگین و نصفه که در میانه ی راه رها شده اند . برای خودم آرزو میکنم یک سال دیگر که این نوشته ها را میخوانم لبخند بزنم ! 

میخواستم متنی طولانی از دلهره های این روزهایم ، کم کاری ها ، نامردی ها ، دردها و حرف هایی که هیچگاه نگفتم بنویسم ، اما الان .. خالی هستم . از هر چیز . 

خداحافظ خودنویس ! 

  • ..بیگانه ..


اعداد به شکل وقیحانه ای جمع و جورند . به آن همه صبح ، ظهر ، اشک ، خشم ، جنون ، آن همه شب ، شب ، شب ، بغض ، درد . میگوییم هفده !  هفده هم جزو آن کلماتی است که نمیتوانند بار معنایی کاملی از آنچه هستند را برسانند . یک کلمه ی دیگر را قبلا گفته ام. تجاوز!


« برای مردم اینجوری جا افتاده که اگر به طور کامل به زنی تجاوز نشده باشد پس به او تجاوز نشده!» 

یک کلمه  ی دیگر : بغض . این یکی را نه میشود فهمید، نه میشود گفت . وقتی کسی بغض میکند در واقع حجمی بی رحم از حرف های فروخورده ، اندیشه های به قتل رسیده و مرگ های تدریجی ؛ درست به گلویش رسیده اند و حالا دارد با آنها کلنجار میرود که بیرون بیایند یا نه . 

دردناک ترین کلمه اما ، این است : جنون ! 

تلفیقی از بغض ، درد ، تجاوز ،مرگ های تدریجی ، اندیشه های به قتل رسیده و هفده !


« خوابیدن از برخاستن در خانه ای دیگر 

برخاستن با هق هق دیوانه ای دیگر


بی خاطره ، بی واژه بی هر مشترک بودن

بیگانه ای در حسرت بیگانه ای دیگر


پرواز از ویرانه ی یک خانه ی دلگیر

ساکن شدن با بغض در ویرانه ای دیگر »

  • ..بیگانه ..

این روزها را نباید نوشت . باید گذاشتشان در خاک خورده ترین پستوهایِ ذهنِ تاریخ بمانند تا بگندند . باید تمام نفرت جهان را گذاشت در یک شیشه ، این روزها را گذاشت وسطشان و شیشه را انداخت وسط اقیانوسی که هیچگاه روی هیچ نقشه ای نبوده است. باید فجیع ترین مرگی که تا به حال هیچکس نداشته را برایشان رقم زد. باید تقویم را از نو نوشت و این لعنتی ها را هیچ جایش قرار نداد .. 

تناقضی عجیب در حال ریشه دواندن است .

نه . اصلا هم عجیب نیست! 

هیچ چیز عجیب نیست . هر چیزی که اتفاق می افتد باید اتفاق می افتاده و افتاده است .‌ چیزی جز یک برنامه ی از پیش تعیین شده وجود ندارد . حتی اینکه تو تصمیم میگیری که زندگی ات یک برنامه ی از پیش تعیین شده نباشد و خودت آن را رقم بزنی هم از پیش تعیین شده . 

درست مثل شخصیت های داستان .‌ 

آن ها یک جایی تصمیم میگیرند که خودشان تصمیم بگیرند ، اما در حقیقت آنها باید این تصمیم را میگرفته اند تا آن قصه ی لعنتی برود جلو . 

همه چیز یک قصه است .‌ یک نویسنده ی خسته و غمگین پشت تمام این ماجراهاست ..

میخواهد مغز تو را له کند دختر! دارد دیوانه ات میکند. نمیفهمی ؟ این اقتضاهای سن لعنتی بهانه اند . تو قرار است بین همین نقاشی های غمبار و کتاب های درمانده ات بمیری..

آن وقت هیچ چیز عوض نمیشود . آسمان همین است ، زمین همین و چشم هایش هم .. 

هیچ چیز این کره ی خاکی تغییر نخواهد کرد .‌‌

انگار از ابتدا هیچ چیز نبوده است . هیچ اشکی روی هیچ کتابی نریخته است ، هیچ کودکی درِ هیچ اتاقی را به هم نکوبیده ، هیچ گلوله ای به سمت هیچ شقیقه ای نرفته ، هیچ کسی در خواب رگش را نزده ، اصلا انگار هیچ گوسفندی گرگ نشده ..

  • ..بیگانه ..

چهارده سالگی هایمان زیر فشارِ فهمِ این که پیامبر واقعا زینب زن زید را دوست داشته یا نه لَق خورد ! 

پانزده سالگی‌ را زیر‌ تفسیر آیاتی مورد دار لِه کردیم و در جستجوی حقیقتی پژمردیم که هیچگاه وجود نداشت . 

شانزده سالگی عمق فاجعه بود . آن را بین بحث با عمامه به سرهایی گذراندیم که اغلب حواسشان به چیزی بیشتر از سوال هایمان بود! تناقض دنیای کودکیمان را پر کرد .‌کودکی؟

 ما کودکی نکردیم جانم! برای تولد نه سالگیمان مجموعه کتاب معجزات امام علی را آوردند و با دیدن فهرستش قاه قاه خندیدیم . عوضش همان وقت ها با خط به خط بوف کور آرام گرفتیم . یک چادر گلدار زدند سرمان و گفتند از این به بعد باید روزی ۱۷ رکعت از خدا تشکر کنیم.

در کتاب های دینی هزار بار نفخ صور را جلوی چشمانمان آوردند و آنقدر پیش از موعد در آن شیپور لعنتی دمیدند و ما را به خاطر چند تار موی بیرونمان به جهنم کشاندند و تن هایمان را از ترسِ ورم با میوه ی زقوم لرزاندند که .. چه شب ها که کودکی هایم از ترس همین میوه ی دوزخی پشت خدا قایم نشد!

رویاهایمان را به لجن کشیدند و تو نمی فهمی یعنی چه مایه ی سرافکندگی پدرت باشی !

اصلا می دانی یک شب با آرزوهایت بخوابی ، صبح بیدار شوی ببینی خاکشان کرده اند چه حسی دارد ؟

میگویی این نسل را شاهین نجفی حرامزاده به گوه کشاند ؟ نه جانم! ما در شهری به دنیا آمدیم که محال است خانه ای در آن بی شهید باشد ! نصف این شهر گلزار شهداست بی انصاف . خانه ای را پیدا نمیکنی که شب ها صدای قرآن و گریه های خالصانه اش به فلک نرسد . اینجا همه یا بی پدرند ، یا فرزند جانبازهایی خسته... 

ما تمام لحظاتمان را گوشه ی مسجدهایی گذراندیم که امثال تو منبرنشین شان بودند ! چه شد که این دم و دستگاه لعنتی فرستادمان وسط باتلاق و آن خوک صفتی که می گویید دستمان را گرفت و بیرون آورد ؟

دست روی این زخم های لعنتی نگذارید ! تعفن شان تمام شهر را خواهد گرفت .‌ حالا میخواهید این بند پاره را به چیز وصله کنید؟ هفده سالگی های نفرت انگیزمان را رهاکنید ! بگذارید بنشینیم در اتاق های تاریک و نمورمان ، شعر بخوانیم، شعر بخوانیم، شعربخوانیم و آرام در خودمان بمیریم‌ ..


«نسل ما رو فرشته ها کشتن 

تو کتابای دینی و درسی 

تو که میدونی آخرش هیچه

دیگه از هیچ چی نمیترسی..»

  • ..بیگانه ..


ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺻﺒﺢ ﺯﻭﺩ ﻭ ﻓﻘﻂ ﮔﺮﯾﻪ

ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﻭﺩ ﻭ ﻓﻘﻂ ﮔﺮﯾﻪ

ﺑﺎ ﮔﻮﻧﻪ ﺍﯼ ﮐﺒﻮﺩ ﻭ ﻓﻘﻂ ﮔﺮﯾﻪ

ﭘﺸﺖ ﻣﻮﺑﺎﯾﻞ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻓﻘﻂ ﮔﺮﯾﻪ ...

ﺍﻣّﺎ ﮐﺴﯽ ﻧﺪﯾﺪ ... ﻭ ﻣﻦ ﺩﯾﺪﻡ !


ﻣﻌﺘﺎﺩﻫﺎﯼ ﺁﻥ ﻃﺮﻑ ﺗﺼﻮﯾﺮ

ﺩﺭ ﭼﺎﺭﺭﺍﻩ، ﺩﺳﺘﻔﺮﻭﺷﯽ ﭘﯿﺮ

ﻣﺄﻣﻮﺭﻫﺎﯼ ﮔﺸﺘﯽِ ﺑﯽ ﺗﺄﺛﯿﺮ

ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﻭ ﺻﺪﺍﯼ ﺗﯿﺮ

ﺍﻣّﺎ ﮐﺴﯽ ﻧﺪﯾﺪ ... ﻭ ﻣﻦ ﺩﯾﺪﻡ !


ﻣﯿﺪﺍﻥ ﻣﻨﻔﺠﺮ ﺷﺪﻩ ﯼ ﺍﻋﺪﺍﻡ

ﺗﺎ ﺧﻮﺩﮐﺸﯽ ِ ﻭﺍﻗﻌﯽ ِ ﺍﻟﻬﺎﻡ

ﺗﺎ ﺩﯾﺶ ﻫﺎﯼ ﻣﺨﻔﯽ ِ ﭘﺸﺖِ ﺑﺎﻡ

ﺗﺎ ﺑﭽّﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺑﺎﺯ ﻧﺨﻮﺭﺩﻩ ﺷﺎﻡ

ﺍﻣّﺎ ﮐﺴﯽ ﻧﺪﯾﺪ ... ﻭ ﻣﻦ ﺩﯾﺪﻡ !


ﮐﺎﺑﻮﺱ ﻫﺎﯼ ﭘﯿﺮﺯﻧﯽ ﺗﻨﻬﺎ

ﺍﻣﻨﯿّﺖ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﯼ ﺯﻥ ﻫﺎ

ﻣﻮﺝ ﮐﻼﻍ ﻫﺎ ﺟﻠﻮﯼ ﻭﻥ ﻫﺎ

ﺩﺭ ﻫﺮ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﺭﺷﻮﻩ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻫﺎ

ﺍﻣّﺎ ﮐﺴﯽ ﻧﺪﯾﺪ ... ﻭ ﻣﻦ ﺩﯾﺪﻡ !


ﺭﺩّ ﻗﻤﻪ ﺑﻪ ﻓﺮﻕ ﻋﺰﺍﺩﺍﺭﺍﻥ

ﺁﻣﺎﺭ ﺭﺷﺪ ﮐﺮﺩﻩ ﯼ ﺑﯿﮑﺎﺭﺍﻥ

ﺩﺭ ﻫﺮ ﮐﺠﺎ ﻓﺮﻭﺧﺘﻦ ﯾﺎﺭﺍﻥ

ﺗﺎ ﻗﻄﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﻥ ﻭﺳﻂ ﺑﺎﺭﺍﻥ

ﺍﻣّﺎ ﮐﺴﯽ ﻧﺪﯾﺪ ... ﻭ ﻣﻦ ﺩﯾﺪﻡ !


ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺍﯼ ﺗﺎﺯﻩ

ﺗﺮﯾﺎﮎ ﻭ ﻣﺎﻫﻮﺍﺭﻩ ﻭ ﺧﻤﯿﺎﺯﻩ

ﯾﺎ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻫﺎﯼ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ

ﯾﺎ ﺗﻮﭖ ﻫﺎﯼ ﺩﺍﺧﻞ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ

ﻣﻦ ﺳﺎﻝ ﻫﺎﺳﺖ ﮔﻮﺷﻪ ﯼ ﺯﻧﺪﺍﻧﻢ

ﻣﻦ ﺳﺎﻝ ﻫﺎﺳﺖ ﮔﻮﺷﻪ ﯼ ﺯﻧﺪﺍﻧﻢ... 


-سیدمهدی موسوی-*

  • ..بیگانه ..

راستش را بخواهید مثل تمام این مدت دستم به نوشتن نمی رود..

اما گاهی باید نوشت ، باید از یک چیزی که هیچوقت نمیشود فهمید چیست خالی شد ؛ باید قدم ها را تند کرد و دنبالش کرد .‌آنقدر تا گوشه ای از مغز گیر بیوفتد ، آنوقت باید زل زد به نقطه نقطه اش و آنقدر دقیق نوشت اش تا از مغز برود بیرون . اگر این کار را نکنی برای همیشه باقی می ماند و تو را می بلعد !

در هفدهمین یازده مرداد زندگی ام مینویسم . 

یک روز مثل تمام سیصد و شصت و چهار‌‌ روز دیگر . 

تمام وقت نشسته بودم در اتاق همیشگی‌ ام ، به همان دیواری که مثل‌ ده سال پیش بود نگاه میکردم و گاهی هم همان درسهای تکراری مدرسه را میخواندم ، آهنگ های قدیمی را گوش میدادم ، مثل تمام هفده سال گذشته پلک میزدم ، نفس میکشیدم و مثل تمام ۳۶۴ روز دیگر خالی بودم ... زشت نباید یک وقت که مثل خیلی ها «صادقانه روز تولدم بغض نکردم» ! 

زندان در ادامه ی کابوس

کابوس در ادامه ی زندان

امسال هم گذشت عزیزم

نزدیک تر شدیم به پایان

حرفیست عاشقانه تر از من

در حرکت منظم نبضم

طوفان زده به کل وجودم

اما هنوز هستم و سبزم

امسال هم گذشت عزیزم 

در حسرت تصور لبخند

با خنده های ممتد دشمن 

با دوستان که دوست نبودند

بر چادر قدیمی مادر

بگذار مثل ابر ببارم

شاید خدات معجزه ای کرد

با اینکه اعتقاد ندارم

امروزِ سوختن تهِ آتش

فردای محو در وسط دود

امروز هم تولد من بود..

امروز هم تولد من بود..


  • ..بیگانه ..

شب که می شود باید تمام نقاشی ها و نوشته هایت را جمع کنی .‌ چون خوب یادت است چند روز پیش سرت را بین دست هایت فشار دادی ، با یک قیچی بزرگ رفتی جلوی آینه و موهای کوتاهت را کوتاه تر کردی . بعد تمام نقاشی هایت را ریز ریز کردی و تا صبح رویشان اشک ریختی . 

یادت است یک شب که فکرها مثل خون در رگ هایت لخته لخته شده بودند ، داستان تهوعت را سوزاندی . 

با همان فندکِ قرمزی که با اولین پاکت سیگار گرفته بودی . همانی که رویش لاک ریخت و لکه های سیاه گرفت .

شب که می شود باید کز کنی یک گوشه ی اتاق ، شعر بخوانی و خودت را آرام آرام نابود کنی .. 

شب باید هفت میلیارد آدم باشی . جای هفت میلیارد نفر غم داشته باشی .‌‌‌ هفت میلیارد بار بمیری .. 

شب باید تمام آنچه را در روز به خوردت داده اند بیاوری بالا . خنده های زورکی را با استفراغی بدهی بیرون که گندش تا ابد پاک نشود . حرف های نگفته را هم .


آخ شب ها .. 

نمی دانی که چه لعنتی هایی هستند ..

  • ..بیگانه ..

چند روزی بازار صفحات مجازی داغ بود که از کربلا نگویید ، ای مادرشان به عذایشان بنشیند که آب را به روی خرمشهر خونین بسته اند و با تفنگ هایشان به خیابان ها ریخته اند و می کشند . 

عده ای اما استوار می گفتند که این ها شایعه است ، ای خاک بر گور بی بی سی ، خدا به زمین گرم بزند این آمریکا را که همه چیز زیر سر خودش است . کشور به این خوبی ! دیگر چه میخواهیم؟ 

عده ای اما درست وسط گود بودند . 

همانجایی که نمی شود حرف زد . آنجا که دیگر پست گذاشتن و هشتگ زدن به هیچ دردی نمی خورد . 

آنجا که باید جانت بگیری دستت . بگذاری توی جیبت و بروی توی خیابان .. انگار که دسته کلیدت را گذاشته ای و هر آن هم ممکن است بیوفتد ، گم شود و هیچگاه پیدایش نکنی ..

لاشخورها و کفتار های این جنگل ، نقش اصلی قصه هستند .. 

با خنجرهای تیز شده از بی تفاوتی و وقاحت به جان خوزستان می افتند .. 

دزفولِ پر آب از تشنگی فریاد می کشد 

خرمشهر هنوز خون بالا می آورد 

آبادان ویرانه ای بیش نیست

آن وقت تو ، عمامه ات را صاف می کنی و طی چند ساعت  پستی در خصوص تفاوت ارضا و انزال می نویسی و بین هر دو کلمه ، سه خط بابت فلان کلمه ای که مربوط به زیر کمر است عذرخواهی میکنی .. 

تو ، لاشخور این ماجرا هستی . 

چشم بر روی مردمت می بندی و می گویی « این است آن رئیس جمهوری که به آن رأی دادید ! خوبتان بشود » 

تو اهداف کثیف انقلابی ات را مرور میکنی و من برای بار هزارم به شیر آبی که خشکش زده نگاه میکنم ! 

دزفول_آب_ندارد..

  • ..بیگانه ..


برنامه های ذهنی ام برای تابستان چنان با نظراتم درباره ی گذران وقت می خواندند که اشتیاقی عجیب برای انجامشان داشتم . قرار بود خاطرات حوزه ای که نرفتم را بنویسم . داستان تهوع را ویرایش کنم و آن پسربچه با چشمان درشت مشکی را از قصه حذف کنم تا توهمش دست از سرم بردارد . قرار بود صد سال تنهایی گابریل گارسیا مارکز را دوباره با توجه بیشتری بخوانم . کتاب عشق سگی است از جهنم ، انسان عاصی و طاعون را تمام کنم . قرار بود نقاشی را جدی دنبال کنم و گذشته از تمام اینها ، شروع به درس خواندن برای کنکور ۹۸ کنم. 

اما از شما چه پنهان .. درست بعد از بلوایی که بر انضباط من به پا شد . تمام فکرهایم رنگ باختند . نمی دانم چرا .‌

نشستم گوشه ی اتاق ، هر از گاهی صد سال تنهایی را ورق زدم و مانند انسان های وهم زده خیره شدم به دیوار رنگ و رو رفته و چند کاغذی که جاهای مختلفش چسبانده بودم . « از این زمین نفرین شده تا آسمون بکر راهی نیست .. » 

«چاه اسطوره ای است تکراری ؛ اول قصه گرگ ما رو خورد .. آشنایی زدایی محض است ، ابتکار برادران تنی ! » 

« زدن رنگُ با قیف ریختن تو حلقش . خفه شد؟ نه ..همون صحنه شد یه تابلو ! » 

گذر زمان را از روی سایه ام می فهمیدم . ظهر ها زیاد بود ، عصرها کم و شب نبود .. شب هیچ چیز نبود . 

جسمی سرد و له شده که خودش را درست وسط همان سیاهی هایی می دید که کافکا نوشته بود . حضورش را میان سال بلوای معروفی حس میکرد و به نقاشی هدایت بر دیوار خیره میشد . 

تنهایی ، تنها نکته ی مثبت آن شب ها بود .‌

اینکه نیاز نبود بگویم خوب یا بد هستم . من چگونه می توانستم برای کسی توضیح دهم چه حسی دارم وقتی خود نیز از فهم اش عاجز بودم .

میخواستم آنقدر چشمانم را باز کنم و به ریز ترین شیارهای دیوار خیره شوم ، تا خودم را پیدا کنم .. بین فاصله ی چسب های کاغذ چسبیده شده ی رو به رویم . بین بافت مداد که زیر اصرارهای محوکن ، به سختی ناپدید میشد .. 

کاش می شد زمان را نگه داشت . 

هیچ چیز موجب تصمیم برای عملی کردن برنامه هایم نشد . تنها مهلتی که به خودم داده بودم رو به اتمام است و با شروع هفته ای جدید ، باید تعفن جدیدی را در ذهنم هم بزنم و بگذارم باز هم بویش تمام وجودم را پر کند . درست است . 

قرار است درس خواندن را شروع کنم ! 

  • ..بیگانه ..

در خرمشهر صدایی جز شلیک گلوله های خصم و‌ جوشش خون از قلب های دردمند به گوش نمی رسد .

تاریخ نگاران سکوت می کنند و تاریخ ، با بهت نظاره گر خوزستان می شود .. 

رسانه های ملی سکوت می کنند 

رهبر سکوت می کند 

دولت سکوت می کند ، حوزه سکوت میکند 

سپاه سکوت نمی کند ، ضربات باتوم و گلوله های تفنگش را بر سر مردم خرمشهر می ریزد 

این یک متن دردناک نیست ، این واقعیت است! اینجا آب ندارد . مردم ده ها دهستان به دلیل مسمویت ناشی از آب غیرتصفیه راهی بیمارستان شده اند . مردم معترض به گلوله بسته شده اند . از ترس دستگیری مجروحان ، آن ها را به شهرهای دیگر می برند . خرمشهر آتش گرفته ! 

مسلمانان سکوت کرده اند .. پیش از این ها خرمشهر را دیده بودی ؟ هنوز جای گلوله های هشت سال جنگ بر دیوارهایش مانده ، سنگرها دست نخورده اند ، خانه ها هنوز ویرانند ! خرمشهر هیچوقت خرم نبوده.. 

« کدخدایی که گمان کرده خدای ده ماست 

کدخدا نیست ، خدا نیست ، بلای ده ماست .. 

بی نوا بی خبر از حال و هوای ده ماست.. »


  • ..بیگانه ..


امسال از کربلا برایم نگویید .. 

از خرمشهری مرثیه بخوانید که آب را به رویش بستید ، نان را از او‌گرفتید و مردمش را به رگبار گلوله بستید..

ما اینجا هوا نداریم

آب نداریم

نان نداریم 

تنمان زیر ضربات بی رحم باتوم خرد شده است 

مغز جوانانمان را مورد اصابت گلوله قرار داده اند و نمیدانند همه چیز در قلبشان رقم خورده است..

این روزها را ثبت کنید .. 

خرمشهر باز خونین شهر شده است

خاطرات هشت سال جنگ را برایش مرور میکنید؟!

این بار خرمشهر را خدا آزاد نمیکند .. 

چرا که سربازان خدا آن را به اسارت گرفته اند. 

ما آبادانی ویران داریم ، اهوازی که خاک اندیشه ی کارونش بلعیده است ، خرمشهری که خرم نیست .. 

خوزستان را ببینید 

خوزستان را فریاد بزنید

  • ..بیگانه ..

‏این روزها را ثبت کنید:

‏وضع ورشکسته‌ی اقتصادی و فقر سراسری، ناآگاهی عموم مردم و سردادن شعارهای فاشیستی، مدیران فاسد سیاسی، اپوزیسیون محفلی و مافیایی، روشنفکران حذف‌شده و یا اخته،هدایت جامعه توسط رسانه‌های وابسته به دولت‌های خارجی و تلویزیون‌های مبتذل و سرگرم‌کننده

‏پایان یعنی این!

  • ..بیگانه ..

صفحه ی بیست و یکم : 

«می گوید اول جواب من را بده بعد روی ورق بنویس ، تا وقتی هم که نگفته ام تهش را امضا نکن . این یعنی نوشته هایم راضی اش نمی کند و باید جمله به جمله حرف خودش را برایم دیکته کند و من بنویسم و امضا بزنم .  میگویم «حاج آقا» این فیلم من می‌ خواهد بگوید زندگی از روح انسانی اش تهی شده است.برای همین هیچ بازیگری ندارد.برای همین فقط سقف و دیوار و وسایل بی جان اتاق نشان داده می شود . نه نه نه نه .

چهارتا . همیشه چهارتا «نه» پشت سر هم و بدون توقف از دهانش می اندازد بیرون. یعنی این حرف ها قاضی پسند نیست. چیزی بگو که جرم ناک باشد !! بگو می خواستم هنجارها را بشکنم. بگو تفکرم سکس محور است. بگو می خواستم فیلم پورن درست کنم. بگو آدم بی اخلاقی هستم . این چرت و پرت ها که هی می نویسی فایده ندارد . نه نه نه نه . و برگه را جلوی چشمم پاره می کند » 

صفحه ی بیست و سوم : 

« قبلا هم در همان شعبه ی سه بازپرسی چنین جمله هایی را نوشته بودم . قاضی گفته بود خانم گریه نکن. چادر را از روی سرت بکش آن ور ؛ و بعد گفته بود به این سوال ها جواب بده . سوالش هم اینجوری بود که مثلا تایید می کنی خط خودت بوده؟ و در کمال صحت و سلامت بازجویی ها را پشت سر گذاشته ای؟ حس کردم چه آدم مهربانی است که رو به رویم نشسته پشت میزش و دارد رودررو سوال و جوابم می کند. چه آدم خوبی است که نگفت باید بروی زندان . می خواهد برایم قرار وثیقه صادر کند.آن برگه ای که امضا کردم مگر رویش ننوشته بود یک میلیارد ریال ؟ یعنی می خواهد آزادم کند دیگر. گفتم بله خط خودم بوده ولی یک بار که قرص هایم را اشتباه داده بودند من کاملا گیج بودم و از بازجویی آن روز هیچ چی یادم نمی آید . یکهو چهره ی مهربانش تغییر کرد و گفت این حرف ها چیه که میزنی خانم ؟ از آن حرف های متهمان سال ۸۸ میزنی ها ! قرص به ما داده اند و فلان . یعنی چی ؟! » 

خاکستر عجیب : 

  • ..بیگانه ..

موبایلش زنگ می خورد ، پله ها را دو تا یکی بالا می آید و سریع جواب میدهد. صدای یک‌ زن را تشخیص میدهم . از حرف های او چیزی مشخص نیست جز تکرار کلمات« بسیار ممنونم ، تشکر از شما ، لطف کردید ، ببخشید بابت زحمت ، ممنون » و دوباره تکرار از اول .. 

وقتی قطع میکند نگاه پرسش آمیزم را حواله اش می کنم . با تک خنده ای می گوید « خانم الف بود ،گفت موضوع نمره ی انضباطت حل شد » 

  • ..بیگانه ..

آن روز عصبانی بودم . دعواهای تمام نشدنی خانه ، افکار مخربی که به قصد کشت ، تبر تیز کرده بودند و تمام مشکلات ۱۷ سالگی یک باره روی سرم آوار شده بودند .. 

 این ها باعث شده بود دیوارهای خانه به یکدیگر نزدیک شوند و علی رغم تمام تقلاهایم مرا در خود حبس کنند .. 

وقتی بی هیچ مقصدی بیرون زدم ، از کارم راضی بودم

بی هدف خیابان ها را رد میکردم و صدای نجفی گوشم را در خود حل میکرد .. گویی دریا در ماهی شنا میکرد و کوه در آغوش باد می وزید و او در گوش من میخواند .. 

  • ..بیگانه ..