ما تمام نمی شویم !

یک عمر نوشتیم برای خوانده شدن و کسی نخواند و آن هایی هم که خواندند حاشیه ر‌‌‌‌ا بر درد واژه ها عزت بخشیدند و ما ماندیم و روسیاهی نزد سطرها ! این بار می نویسم برای نخوانده شدن ..

مردم یا متوجه منظور من می شوند یا نمی شوند ، من یک مفسر نیستم !

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

ما تمام نمی شویم !

یک عمر نوشتیم برای خوانده شدن و کسی نخواند و آن هایی هم که خواندند حاشیه ر‌‌‌‌ا بر درد واژه ها عزت بخشیدند و ما ماندیم و روسیاهی نزد سطرها ! این بار می نویسم برای نخوانده شدن ..





امروز احساس پدربزرگم را درک کردم . وقتی می نشست اخبار ماهواره را بی کم و‌کاست نگاه میکرد و در هر یک دقیقه ، هزار فحش و‌ناله و نفرین روانه ی این وطن فروشان مزدور فلان فلان شده ها میکرد.. هی هم که میگفتی خب نگاه نکن ، گوش نمیکرد!

من هم در شرایطی مشابه ، تمام صبح را صرف خواندن کتاب  «گفتگوهایی با کمونیست ها» کردم و با هر سطری که میخواندم با عصبانیت چیزی میگفتم . شما را چه پنهان حتی این بار دومی بود که این کتاب را میخواندم . این بار اشتباهات فاحشی که داشت ، بیشتر توی ذوقم زد و با دیدن تاییدیه از فلان سازمان و فلان اتحادیه و چندین تقدیر از کتاب ، تا مرز انفجار رسیدم

من بدین وسیله ، عنوان کتاب را اصلاح میکنم و آن را‌ « پیروزی های سیدمحمد مجاهد در بحث ها » نام میگذارم .چرا که بسیار مناسب تر است

در یکی از بحث ها ، مجاهد با شجاعت رو به روبه روی عالم کمونیستی( که به نوشته ی کتاب ، فلان عالم مشهور کمونیسم بود و تجارب متعددی در پیروزی بحث ها داشت) قرار میگیرد . 

بحث به پیشنهاد کمونیست،پیرامون قرآن و رد صحت آن شکل میگیرد .‌‌اواسط بحث مجاهد از کمونیست میپرسد« آیا شما قرآن را خوانده اید؟» او پاسخ میدهد« بله که خوانده ام» مجاهد میگوید« خب یک سوره به غیر از حمد و توحید برایم بخوانید» 

ناگهان کمونیست سکوت میکند و خجل میشود و بحث را ترک میکند و در پاسخ به حرف های مجاهد در باب اعجاز محتوایی و لفظی قرآن ، در می ماند!

این محتوای غالب بر تمام بحث ها بود . !!!!

البته باید از مجاهد تقدیر هم کرد . چرا که در بحث با فردی که سالها به وجود خدا بی اعتقاد بوده میگوید « تو که تمام کهکشان ها و سیارات و آسمان ها را نگشته ای ، از کجا میدانی خدا آنجا نیست؟

آن فرد بی خدا هم بی آنکه بگوید « تو هم نگشته ای . از کجا میدانی خدا آنجا هست؟» 

سر خم میکند و مسلمان میشود!

یا مثلا میگوید « تو که نمیتوانی نشان دهی دو دو تا میشود چهار تا ، همینطور هم نمیشود خدا را نشان داد» 

این مسئله راکه به کل به پای این گذاشتم که مثلا ، در آن زمان نمیتوانستند نشان دهند چگونه است که دو دو تا میشود چهار!

مجاهد میگوید « با اختلاف طبقاتی مخالف نیستم ، چرا که فرد باهوش و با استعداد ، با فرد کودن برابر نیست . و پزشکی که درس خوانده با کارگر برابر نیست»

جناااب مجاهد ! اختلاف طبقاتی یعنی اینکه آن کارگر و دکتر ، یک شرایط را برای حضور در جامعه نداشته اند . یعنی مشکلاتی که جامعه با ستم به آنها روا داشته برابر نبوده ، یعنی یکسان نبودن شرایطشان ، و سنجیدنشان با هم!

نبودن اختلاف طبقاتی یعنی هر دو نفر ، یک شرایط را برای تحصیل داشته باشند و بعد شما بگویید این کودن بود و آن باهوش !

خلاصه اینکه اگر بخواهم حرف هایم در باب این کتاب ناقص را بنویسم ، خودش یک کتاب دیگرمیشود! 

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۹۶ ، ۱۴:۴۷
khidnevis ..

نمیدانم تا چند سالگی .. اما به یاد دارم سالهایی متعدد گمان میکردم عشق یعنی همین که در خیابان یا یکی از کافه های شلوغ شهر ، چند ثانیه به یک جنس مخالف خیره بمانی و بعد مهرش آن چنان در قلبت ریشه کند که سختی ریشه اش را دهقانانی زمخت هم نتوانند برکنند ، هر چند که با خیش هایشان قلبت را پاره پاره سازند .. آن معشوق ترجیحاً دل به کس دیگری بسته بود و در ذهن من ، عاشق تا سالها بعد به همان خیابان یا کافه ی شلوغ می رفت و سیگار میکشید و چشم هایش را به خاطر می آورد ! 

حتی بارها آخر قصه عاشق شکست خورده را شاعر یا نقاش میکردم . افسردگی و روان بودن اشک را از مواد اولیه عشق میدانستم و بی آنها ، یک پای تصوراتم می لنگید .. 

روزی در همان وقت ها ، از پدربزرگم پرسیدم : تا به حال عاشق شدی؟

باز هم انتظار داشتم مثل تمام قصه هایی که خواندم « اشک چشمانش را پر کند ، لبخند تلخی بزند و نام زنی را زیر لب بگوید ، که مادربزرگم نباشد ! » یا دست کم انتظار داشتم به مادربزرگ اشاره کند و پرونده را ببندد . اما بی آنکه تغییری در چهره دهد خیره به من گفت

«جوان که بودم پنج صبح برایم لنگه ی ظهر بود ، هنوز هوا در تاریکی شب بود که بلند میشدم . اگر همینجا کسی بناکار میخواست ، می ماندم و آن روز عیدم بود . اما اگر کار نبود ، تا شوش پیاده می رفتم .. شب ها که بر میگشتم درد پاهایم گروه نوازندگی به راه می انداخت و دست هایم از این طرف به سازشان می رقصیدند .. اصلا شده بود که مدتی طولانی پدر و مادرم را نمی دیدم . وقتی هم که مردند ، مدتی بود ندیده بودمشان . آن وقت کار بیشتر شد .. پدر خدابیامرزم هر چه بود بالاخره اندک نانی می آورد . اما او که رفت محمد حسین را هم همراه خودم به کار می بردم . برادرم را میگویم که چند سال پیش مرد و رفت .. یادت است ؟ »

سرم را تکان دادم و حرفش را ادامه داد .. 

« خلاصه از بدبختی ها چه بگویم برایت .. تا کمی دستمان به دهنمان رسید و توانستیم شب ها ساعتی بیشتر بخوابیم ، خاله ام بند کرد که پیر پسر شده ای و برایم زن گرفت . تا آمدم با زنی که نمیدانستم کیست زندگی کنم ، یک ایل بچه دورمان بود ! تا خرج آنها را در آوردم و توانستم بزرگشان کنم ، رفتند سر خانه زندگیشان . تا خواستم فکر کنم که عصای دستم هستند ، بچه آوردند و عصای دست لازم شدند .. این بین شاید به تنها کلمه ای که نشد فکر کنم عشق بود ! » 

به منی که ساکت نگاهش میکردم ، نگاهی دیگر انداخت وگفت « دخترجان هر که در زندگی می دود که درمان دردش را پیدا کند .. ما درد نان داشتیم ! نه که فکر کنی خانه مان پر از عشق و محبت بود که به عشق فکر نکردیم .. نه ! اما عشق به زنده ماندن پر رنگ تر جلوه میکرد .. » 

عشق به زنده ماندن ! شاید این بود که روی آن تصورات کودکانه خط بطلانی شد و شاید هم نه ..  

با حرف های پدربزرگ چیزی در من تکان نخورد و یک هو از این رو به آن رو نشدم . اما چیزهایی را دیدم که عشق بودند و با تصوراتم نمی خواندند ! پدرم عاشق شعر خواندن بود ، مادرم عاشق دیدن فیلم های بی سر و ته و حدس زدن آخرشان ، خواهرم عاشق فوتبال بود ، مادربزرگم عاشق عکس گرفتن ! 

و خودم ... آن وقت ها را نمی دانم . اما الان من هم عاشق هستم ! 

دیگر عشق از نظرم آن تئوری های بی معنا را ندارد . عشق هر چیزی است که یادش باعث میشود زودتر کارهایت را انجام دهی و به آن برسی ! چیزی که صبح ها که بیدار میشوی به آن فکر میکنی ، نه شب ها که میخوابی ! عشق یک آغاز است .. ببین چه چیزی انگیزه ی شروع را در تو بیدار میکند ، عشق همان است ! همانطور که بودنش آرامت می سازند ، نبودش تو را به مرزهای ویرانی میکشاند ! 


« عشق را از عشقه گرفته اند و آن گیاهیست که در باغ پدید آید، در بن درخت . اول بیخ در زمین سفت کند پس سر برآرد و خود را بر درخت بپیچد و همچنان می رود تا جمله درخت را فرا گیرد و چنانش در شکنجه کند که نم در درخت نماند و هر غذا که به واسطه ی آب و هوا به درخت رسد به تاراج می برد تا آنگاه که درخت خشک شود .. »  سلوک؛ دولت آبادی 

 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۲۶
khidnevis ..

هر چه میخواهم این افکار فرار را به هم بند دهم ، نمی شود .. 

حس میکنم شعرهای فروغ شده ام . مثل همان ها تنها ، درمانده و غمگین

این که مهدی موسوی میگوید ، غم در آینه قد علم کرده همین است .. 

از دم غروب خودم را بیرون ریخته ام ، هی ورقش میزنم ، از نو میخوانمش ، تا پیدا کنم این نیشتر زهرآگینی را که نمیدانم به کدامین رگ کشیده اند .. اما نیست که نیست

اصلامن همان شعر قیصر امین پور شده ام ک میگوید : این روزها که میگذرد شادم .. شادم که میگذرد! 

نمیدانم همین بود یا نه .. اصلا شعر اوست یا نه .. اصلا شعر است یا نه .. 

دوست دارم سرم را بگذارم روی شانه ی حرف های نگفته ام و زار زار گریه کنم .. 

از این معلقی خسته ام .. کدام معلقی ؟ نمیدانم 

از این ندانستن ها .. 

از این حرف هایی که رو دلم مانده اند و بیرون نمی ریزند .. 

کسی باید بیاید مرا در خود بمیرد .. 

امشب زیادی نامرد شده ! 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۳۴
khidnevis ..

این دوری طولانی از سطرهایت را بگذار پای گم کردنی که هنوز منجر به یافت نشده و جوینده ای که هیچگاه در من یابنده نمی شود .. 

قهر با قلم در من پیشینه ای طولانی و غم انگیز دارد ، این جدایی هر بار منجر به شکستن چیزی در درونم و بازگشت ملتمسانه به سویت شده است .. بازگشت امروزم را بگذار پای صبح که با دیدن خودم در آینه فردی غمگین ندیدم ، این بار خود غم را دیدم که به من خیره شده بود!

حرف هایم زیاد است و دستی که به نوشتن برود نیست ..


اصلا به خاطر ندارم آخرین بار چه نوشتم و از چه گفتم . اما روزهایی را که سطرهای به هم نزدیک کاغذ مرا از اندوه دور می کردند ، خوب یادم است . گم شدن در کتاب هایی که گاهی هیچ چیز از آنها نمی فهمیدم را هم به خاطر دارم .. این روزها نه کتابی خواندم ، نه برای مرگ شخصیت قصه ای گریستم .. و نمیدانی چقدر بد است که دیگر مراقب نریختن لیوان چای روی صفحه های کتاب نباشی ! چقدر بد است روزها را بی فکر نوشتن قصه ای نو سر کنی .. 

راستی ، دیگر حتی داستان تهوعم را هم نخواندم ، دیگر برای بار هزارم نظر دکتر شریعتی در مورد هدایت را مرور نکردم، دیگر بعد از هر بار خواندن، دلایل مخالفتم با حرف های شریعتی را جایی ننوشتم ... دیگر هر روز به کتابخانه ی نزدیکمان سر نزدم ..

اصلا چرا اینها را میگویم ؟

من دیگر زندگی نکردم !

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۳۷
khidnevis ..

ساعت می رفت که از نیمه شب بگذرد . خانم جوان به صندلی چوبی اش تکیه داده بود و کتاب کوچکش را ورق می زد . با گذر از هر صفحه نگاهی به بیرون می انداخت . تن بی جان خیابان زیر رگبار بی امان قطره های باران ، برای ماندن تقلا می کرد . درختان در برابر خشم آسمان کمر خم کرده بودند و جوی ها در خوشی می غلتیدند . هر بار که از پنجره این ها را میدید با لبخند از خدا می خواست باران ادامه یابد. 

پسرک به کفش های درمانده اش خیره ماند . گذر زمان و سنگینی باران از آنها یک وبال گردن ساخته بود که هیچ کمکی نمی کردند . با تردید آنها را در آورد و به گوشه ای پرت کرد . آب موهایش را چلاند و قدم هایش را تند کرد .‌ هنوز دور نشده بود که این بار بی تعلل برگشت ، کفش ها را بغل زد و گوشه ی دیوار کز کرد و با بغض از خدا خواست باران تمام شود . 

پیرمرد به سفره ی خالی نگاهی انداخت . سکوت همسر و فرزندانش بر شرمندگی اش می افزود. دختر کوچکش گرسنه بود . زیر دست های نیرومند فقر از خانه بیرون رفت . دستانش را به سوی آسمان گرفت و دردمند فریاد زد .. اشک های پیرمرد آن شب بین خودش و باران دفن شد..

سرنگ کثیفی را در دست داشت و در دور ترین نقطه ی شهر ، خارج‌از نقشه ، با مرگ دست و پنجه نرم می کرد . دست های زخمی و خسته اش را کشید . قطره های باران را یکی پس از دیگری حس می کرد . وقتی آخرین نفس هایش را می کشید خودش را به زحمت از زیر پل کوچک بیرون آورد .‌ آن شب جنازه ای تا صبح زیر باران آرام گرفته بود . 

ساعت می رفت که از نیمه شب بگذرد . قطره های باران همان بودند ‌، آسمان همان بود و نیمه شب هم همان ..

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۶ ، ۲۱:۵۱
khidnevis ..

ساعت به ۹ شب نرسیده بود که چشمانم برای بسته شدن از هم پیشی گرفتند ، با شنیدن سر و صدا چشمانم را به زور باز نگه می دارم ، صدای مضطرب خواهرم را می شنوم « بلند شو بریم خونه مامان بزرگ، آقایی تصادف کرده » اینکه چگونه خودمان را آنجا می رسانیم و چه میشود را از فرط گیجی به یاد ندارم ، سر و صورت کبودش دلم را ریش میکند .. از همان دور می گوید « سلام شاعر » چند سال است این شاعر افتاده روی زبانش ، از همان وقتی که تقدیرنامه استان را فرستادند در خانه شان و او به همه همسایه ها نشان داد . تصادف جدی نبوده ، اما ضربه ی سرش باعث شده بود فراموش کند با چه و چگونه به این روز افتاده .. حالش خوب بود ، می خندید ، این کافی بود ، زخم های سرش خوب می شدند .. تا وقت برگشت و خوابیدن ، ساعت از دوازده عبور می کند . شش صبح با عذابی وصف ناپذیر راهی مدرسه می شوم . قرار است بعد از مدرسه ، همراه یکی از زنان همسایه بروم تا آن خانه ی کوچک را پیدا کنیم . این محله را بلد نیست ، آن خانه را هم میخواهد برای کارگاهش اجاره کند . وقتی کمک خواست نتوانسته بودم رد کنم . به خانه که میرسم به نیت جبران کمبود خواب ، در را باز می کنم که می بینمش . « سلام عزیزم .. ببخشید خسته ای تازه رسیدی ، ولی آقای مقامیان زنگ زد گفت جایی کار داره باید زود بره.. » میپرم وسط حرفش و از تعارفات احتمالی جلوگیری میکنم . با معطلی کمتر از ده دقیقه به او میرسم و راه را در پیش میگیریم .

خانه را زود پیدا میکنیم ، نزدیک است .. از پله های زیرزمین پایین می رویم که سوزشی عمیق را احساس میکنم . دردی مثل همان وقت که با کمر به روی خرده شیشه ها افتادم ، از جنس آن اما بیشتر و دردناک تر .. زن همسایه جیغ میکشد . تکه شیشه ی تیز و بزرگ عمقای پای راستم را شکافته .. اینکه میگویند « داغه ، نمیفهمه » کاملا درست است .. پله ها را بالا می روم ، به پدر زنگ میزنم و میگویم بداند دیرتر به خانه می روم . بعد از تماس ، گویی تازه عمق فاجعه را می فهمم . بی خوابی و قرمزی خون زیاد زیرپایم مرا وادار به خوابیدن می کند . از تکاپوی زن همسایه خنده ام میگیرد .. متاسفانه در مسیر رفتن به بیمارستانی که در دو قدمی بود ، بیهوش نمی شوم و درد را با عمق جان حس میکنم . از لحظات بیمارستان و چهار بخیه ی دردناک هیچ نمیگویم . به خانه می رسم و مستقیم به اتاقم می روم ، اصرار های زن همسایه برای حرف زدن با مادرم را رد کرده بودم . قرص میخورم و به خواب فر‌و می روم .. با صدای جیغی مبنی بر پات چی شده از خواب می پرم ! 

فردا صبح باید شش بیدار شوم ...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۶ ، ۰۰:۰۲
khidnevis ..

این بار میخواستم آن دفتر آبی رنگ‌ را هر طور شده پیدا کنم . همان بی نوا که اسباب کشی بلعیدش! نیمی از داستان « غمگین ترین شورشی ها » را با خود داشت لعنتی .. اگر پیدا نمیشد ایده ی آن داستان می مرد ! در بین جستجوهایم به دفتر کوچک سفیدی میرسم ، رویش با خط بدی نوشته شده « دفتر شعر من . لطفاً بدون اجازه باز نکنید ! تاریخ شروع : ۱۳۸۹ »  در صفحه ی اول یک مشت تهدید و خواهش مبنی بر نخواندن دفتر به چشم میخورد ‌، تک خنده ای میکنم ؛ آخر من در آن سن چه چیزی برای نوشتن داشتم که انقدر هم مصر بودم کسی نگاهش نکند؟ 

با خواندن دفتر تشری به خودم می زنم و میگویم « آدم به خودش هم میخندد؟ » جای شما خالی ، یک مشت کلمه ی بی معنی را کنار هم نوشته بودم . محض دلخوشی قافیه ای هم نداشتند .. آخر صفحه هم پررنگ اضافه کرده بودم « این شعر متعلق به من میباشد ، خواهشا کپی برداری نکنید D: » 

یکی از نوشته هایی که موجبات شادی ام را فراهم کرد را می آورم ، البته اضافه کنم که چندین ساعت درگیر رمز گشایی دست خطم بودم ! گویی نسخه ی پزشک بود پدربیامرز ! 

« بهار ای همسنگر طبیعت 

شهر نشینیِ تو چو بیعت D: 

با تو چه خوب و امیدوارم

صفای بستر این روزگارم  » 

معنی هم نمیدهد لعنتی .. من از شما میپرسم ،صفای بستر این روزگارم یعنی چه ؟ تازه الان محض آبرو داری خوبش را آورده ام . از  اخبار و غیره کلمات بیعت و بستر را شنیده بودم ، بدون دانستن معنی شعرسرایی کرده بودم برای خودم ! 

نتیجه ای اخلاقی این بود که حواستان به بچه های خانواده باشد ، نگذارید طفل معصوم ها آثاری خلق کنند که پس فردا به خودشان بخندند ! 

نتیجه ی اخلاقی دوم هم اینکه مواظب باشید وسایتان را گم نکنید ! بد است . 

و من الله توفیق

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۶ ، ۱۷:۴۴
khidnevis ..

روی آخرین میز در گوشه ی سمت چپ کلاس جمع میشوم و به صحبت های ناجالب دبیر شیمی اخم می کنم . کتاب جالب « انسان در گذرگاه تکامل» را روی کتاب شیمی می گذارم . چند دقیقه ای برای کلافه شده کافی است . محتوای سنگین کتاب نیاز به سکوت و اندیشه دارد که حال هیچ کدام فراهم نیست. ذهنم را جمعِ ادامه دادن شعر کوتاه جدیدم میکنم ، اما نمیشود که نمی شود . 

کتاب را که ورق می زنم در صفحات آخر عکسی از انیشتن توجهم را جلب می کند . با چشم هایم فاصله ی بینی تا چانه ، چشم تا پیشانی و چروک ها را اندازه می گیرم و در اولین سفیدی که جلویم می آید می کشم . با امکاناتِ کمِ در اختیار نمی توانم چیز خوبی از آب در بیاورم . اما مثل همیشه نقاشی مرا از مرزهای زمان فراتر می برد و وقتی سر بلند می کنم کلاس را خالی می بینم . به تکان خوردن سر دبیر از تأسف اهمیتی نمی دهم و به انیشتن لبخند میزنم!

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۶ ، ۲۰:۳۹
khidnevis ..

ما غمگین ترین شورشی ها بودیم ، وقتی بی فکر انقلابی در سر ، آخرین تقلای اعتراض را به کوبش بی رحمانه ی پوتین ها می سپردیم . 

وقتی مغزهایمان در باران بمب های ساعتی ، زیر درختی خشکیده می نشستند و هدایت می خواندند و آسمان همان بود و زمین هم ...

ما غمگین ترین شورشی هایی بودیم که هیچگاه شورش نکردیم..

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۶ ، ۲۰:۲۹
khidnevis ..


.

وقتی آخرین چوب خط بیداری

بر دیوارهای نژم انگیز ظلمت 

جان می سپرد .. 

و حق حبس در بطری 

بر دوردست اقیانوس ها 

می گریست .. 

وقتی شیشه ی سازمان حقوق بشر

با اشک به روی گورهای دسته جمعی برق می افتاد

درد ؛ در گودال های انسانیت می رقصید 

و لجن ؛ تکه تکه به آسمان می پاشید..

و کسی فریاد می زد 

بنفشه ها را هنگام کوچ شکار کرده است

وقتی که خورشید 

زیر سوختنمان عرق می کرد 

پاییز با صدای خش خشمان زیر پای برگ ها 

به خواب رفته بود .. 

و کسی با بغض به دست و پای فصل ها افتاده بود 

و بهار میخواست .. 


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۶ ، ۲۲:۵۴
khidnevis ..


یک سال تحمیل عقاید ، هنجار و اندیشه های مستبدانه را به تمام محصلان تسلیت میگویم. امروز وقتی یکی از آن معاونین بیکار با خشم گفت « تو چرا موهات بیرونه؟ خانوم اینجا شاهده. میان بازدید میکنن آبروی مدرسه میره» فکر کردم که عجب ! این چند تار موی من چه عظمتی دارند که میتوانند آبروی مدرسه ی شاهد را بریزند ! آنجا پر بود از دخترانی که بی عقیده و با نفرت ، زیر سایه ی اجبار یک پارچه ی سیاه را روی زمین دنبال خود می کشیدند و آن چادر بود! خودشان داشتند پوشش فاطمه ی زهرایشان را بی ارزش میکردند . آخ که چه میکشد اسلام از این مسلمان ها .. وقتی همان معاون مقنعه اش کمی عقب رفته بود از کنارش گذشتم و گفتم « فقط موهای ما آبروی مدرسه رو میبره دیگه ؟ » آن بخشِ فرار سریع به طبقه ی بالا را سانسور میکنم و میروم روی قرائت قرآن و احترامی که باید به آن میگذاشتیم . این یکی اختیاری بود اما شما را چه پنهان یکی دو نفر آن احترام را نگذاشتند ، از صف شوت شدندو رفتند خدمت کرم الکاتبین.  من آنجا با معدل خوب و رتبه های استانی و کشوری ام قضاوت نمی شوم . این انضباط پایین در کارنامه ام است که شرایط را برای قضاوت همه فراهم میکند.. طوری که دبیر با شنیدن اسمم و به یاد آوردن تذکری که مبنی بر من به او داده اند ، اخم میکند ، صدایش را روی سرش می گذارد و قوانین کلاسش را خیره به من ، خطاب به همه میگوید . 

خدا بخیر کند عاقبت این جاهلان مدرنیته را ، لعنتی ها می گردند گوهر درونی بچه ها را پیدا میکنند و از همان جا شروع به تخریب می کنند . این بار کوتاه آمدنی در کار نیست !

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۶ ، ۱۲:۰۸
khidnevis ..

گرگ ها ، گرگ و گوسفند ها ، گوسفند می زاییدند . تا اینکه موجودی پای بر کثیفای زمین نهاد که گاهی گرگ و گاهی گوسفند می زایید .  انسان ! آن وهمی که به اشتباه سر از دنیای جسم در آورد . 

او آن پرنده ی گناهکاری بود که روزی در جنگلی بزرگ زیسته بود . روزی قبل تر از تمام خورشید هایی که در آسمان تاریخ نشسته اند . پرنده ای که آسمان را به کفر کشید و اکنون در جهنم خود انسان شده بود . ما محکوم به این آتش شدیم برای گناهانی که به یاد نداشتیم..

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۵۹
khidnevis ..

خسته از زورکی درس خواندن ، چشم هایم را طولانی باز و بسته می کنم و برای هزارمین بار نگاهم را به کرنومتر جلویم می دهم . فقط ۲۰ دقیقه گذشته است! ۲۰ دقیقه ای که در رقابت با یک سال کم نمی آورد .   چشمم را به سمت نوشته های کتاب بر میگردانم « صداهای بلند و موسیقی راک باعث میشود گوش به مرور نسبت به صداها ....» تحمل این یکی را ندارم . با بدخلقی Faint را پلی میکنم و به نوشته ی کتاب نیشخند می زنم . 

این درس ها هیچگاه برایم جذاب نبوده اند و با تاسف ، چیزی را که برای دانستنش مشتاق نباشم، در صورت امکان نمی خوانم و یا با تنفر .. اینکه من بدانم مغز چگونه این کارها را انجام میدهد ، موجب تغییری در کارش میشود؟ یا نداستنم سبب افسردگی و انجام ندادن کارش؟  

در پاسخ به پرسش احتمالی شما باید بگویم ، من واقعا مرض نداشتم که این رشته را انتخاب کردم . انسانی مرا می کشت ! اینکه بنشینی و کتاب تاریخ را به قلم نویسنده ای تعصبی و یک طرفه بین بخوانی و حرف نزنی ، دقیقا خود مرگ است . سردرگمی دارد دیوانه ام می کند . دوست داشتم گفتگو در تهران را برای هزارمین بار می خواندم و هر بار ، تعبیری متفاوت از شخصیت هایش در دفترچه ام یادداشت می کردم. دوست داشتم داستان تهوعم را دوباره می نوشتم و این بار ، همه چیز خوب تمام می شد... دوست داشتم کسی می آمد ، خیلِ دفترهای سیاهم را می خواند و بعد آنها را آتش می زد 

دوست داشتم شاخه های پر خار درخت را بگیرم و برای همیشه خود را از باتلاق افکارم بیرون بکشم.زخم خار ها می ارزد به بلعیدن لجن باتلاق ..  امروز کمی دور شدم ، چند قدم به عقب برداشتم و خودم را که بی هدف بین کاغذها می گشتم نگاه کردم . چیزی نبود جز یک بچه دبیرستانی که دلش را عمیقا به چهارکتاب خوش کرده . کمی دلم سوخت برای داستان هایی که روزی با شوق می نوشت و امروز بی آنکه خوانده شده باشند ، قلبشان مچاله می شد و یک پرتاب موفق در سطل زباله .. دلم سوخت به حال نوشته های بی شمار در دفترچه یادداشت گوشی اش ، که با حسرت باز شدن می مردند و پاک می شدند .. کتاب های یک بار باز نشده ی درسی ، در کنار گوشه های ساییده شده ی مثنوی مولانا و شاهنامه ؛ تلخ ترین منظره را رقم می زدند .. دیگر نگاهش نمی کنم ، نوشته هایش را نمی خوانم ، آدم دلش می گیرد .. شما هم نخوانید 

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۰۷
khidnevis ..

دو کوچه آنطرف تر ، پیرمردی تنها حیاط خانه ی کوچکش را مغازه ای کرده بود که شده بود پاتوق بچه ها .‌ او را «پیرمردی» صدا می زدیم .هنوز موهای سفیدش را به خاطر دارم . وقتی سرم را پایین می انداختم و می گفتم «میشه من به موهاتون دست بزنم؟ همش سفیده..» او هم لبخند میزد و خم می شد .. گاهی آنقدر با لباس مدرسه آنجا می ماندم که صدایش در می آمد و می گفت « زنگ دوم شد تو نرفتی هنوز .. بدو تا دیرتر نشده» من هم دل می کندم و با دو به طرف مدرسه می رفتم و صدایش را که می گفت« نیفتی زمین ..» می شنیدم .

کلاس سوم یا چهارم دبستان بودم آن روزها . برایم تعریف کرده بود که دخترها و پسرهایش ازدواج کرده اند و از این شهر رفته اند . اسم یکی از دخترهایش انیس بود . چند باری که مرا «انیسی» صدا زد ، غم را در صورتش دیدم ..  سواد نداشت . قرار گذاشته بودیم من بزرگ شوم و نوشتن یادش دهم . من بزرگ شدم ، آنقدر بزرگ که پیرمردی مغازه ی کوچکش را جمع کرد و من دیگر آنجا نرفتم .. چند بار در کوچه دیدمش و سلام کردم ، اما دیگر من آن «انیسی» نشدم .. وقتی پنج سال پیش ، به طور موقت از این محله رفتیم ، او را ندیدم تا خداحافظی کنم . سالهای زیادی گذشت .. پیرمردی بچگی هایم را فراموش کرده بودم

وقتی یکی دو ماه پیش دوباره به این محله برگشتیم ، خبری از همبازی های کودکی ام نبود ، همه بزرگ شده بودند .. خوب یادم است جوجه ی کوچک را از پشت بام همین خانه به حیاط پرت کردم ، میخواستم پرش دهم تا پرواز کند .. اما مرد و من مدتی افسرده شدم .. چند قدم آنور تر از خانه ، با سنگ به چشم پسر همسایه زدم . وقتی حس ششمم به من گفت دارند با دوستش در مورد من حرف می زنند . کار بنده خدا به بیمارستان کشید و حسابی از خجالت من در آمدند . مسجد سیدالشهدا را هم یادم است . تاب شلوارک می پوشیدم و روسری ام را سفت می بستم ، می رفتم نماز میخواندم . چه نمازی هم بود ..گاهی بی وضو، گاهی حمد و سوره را نمی خواندم و ..

مدت زیادی از آمدنمان نگذشته بود ، دیگر بزرگ شده بودم و کسی در محله مرا نمی شناخت . بعضی ها از شکستگی نه چندان مشخص ابرویم ، که همینجا اتفاق افتاد با ناباوری می گفتند «خودتی ؟»  

پیرمردی را خوب یادم بود ، اما خانه اش را نه .. چند روز هی محله ها را اشتباه رفتم تا بالاخره در زرد رنگ خانه شان را شناختم .. کاش هیچ وقت خانه را پیدا نمی کردم ! 

نمی دانم بغض تلخ توی گلو ، از کجا به انگشتانم ربط پیدا میکند که دستم برای نوشتن کم می آورد .. او را دیدم ، خودش را نه ، عکسش را . عکسی روی آگهی فوت ..

نوشتن یادش نداده بودم .

۱۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۰۵
khidnevis ..

در راه به مسجد سلیمان که رسیدیم ، نفس کشیدن را از یاد بردم .. درست مثل این بود که طناب آویزان از بلند ترین شاخه ی درخت را نگاه کنند و کودکی را رویش ببینند که با شوق تاب میخورد ، شاید مردمکی این بین تاب خنده اش را نیاورد .. درخت را سر می برند و ریسمانش را طناب داری می کنند بهر گردنم و من این چنین دردمند ، دست بر گلو می فشارم و کودک رو به رویم بغض می کند .. 

غلظت گاز در هوا ، همچون سیخ داغی به قلب قلم می نشست ، پایت که به زمین می رسید ، عبور نفت را حس می کردی ! کم چیزی نبود . اولین چاه نفتی را اینجا پیدا کرده بودند . 

شهر زیر پنجه های طمع می سوخت ، آنجا دود کارخانه ها تنفس می شد و بس .. خانه های کاهگلی و شهر ویران ، شاهرگ کارخانه ها را نشانه می رفت !

این چراغ به خانه روا بود مسلمان ! ثروت این شهر را به کدام مسجد می بردی؟ 

مسجد سلیمان شعری بود پر از آرایه ی مبالغه در غم!

.

.

سالها مرگ در اندیشه ی این شهر خدایی میکرد

مرد با ثروت انبوه خودش داشت گدایی میکرد

خاک رنجان ز زمین دفن در آغوش کثیفی می مرد

خَیِری سکه به دستان گدا داد ، ز گوهر می برد!

چه گداها که ز خَیر به فضیلت گفتند 

غافل از گوهر نابی که ز آن ها رُفتند 

 نفت را از دل آن شهر  به یغما بردند

در همان شهر، چه مردم که ز سرما مردند

آن پرنده که در آغوش قفس چشم گشود

فکر میکرد که پرواز گناه است،مقصر که نبود!

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۲۰
khidnevis ..