ما تمام نمی شویم !

یک عمر نوشتیم برای خوانده شدن و کسی نخواند و آن هایی هم که خواندند حاشیه ر‌‌‌‌ا بر درد واژه ها عزت بخشیدند و ما ماندیم و روسیاهی نزد سطرها ! این بار می نویسم برای نخوانده شدن ..

مردم یا متوجه منظور من می شوند یا نمی شوند ، من یک مفسر نیستم !

بایگانی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

ما تمام نمی شویم !

یک عمر نوشتیم برای خوانده شدن و کسی نخواند و آن هایی هم که خواندند حاشیه ر‌‌‌‌ا بر درد واژه ها عزت بخشیدند و ما ماندیم و روسیاهی نزد سطرها ! این بار می نویسم برای نخوانده شدن ..





در سیزدهمین روز از آبان ، آسمان ۱۳۹۶ اولین قطره های باران را در خود دید . امروز کمی در خود فرو رفتم ، پنجره ی اتاق را باز کردم و به خیابان خیره شدم .‌ سال پیش در چنین شرایطی ، سعی داشتم در حین دویدن شال خیس را روی سرم نگه دارم . اگر قرار باشد مهم ترین دلیل دل تنگی ام را برای اردوگاه بنویسم. از باران به قلم می آورم .

زیر بارش رگباری باران به سرعت از زیر درخت ها می گذشتم و خودم را پای دیوار می رساندم . تردیدم را برای رفتن به خانه با جدیت کنار میزدم . همانگونه که دور از چشم خانواده آموخته بودم ، چوب بلندی را روی زمین می کوبیدم تا تجربه ی تلخ دیدن مار دوباره برایم تکرار نشود . از‌ آجرهای خیس بالا می رفتم . زیر لب تکرار می کردم : سومی لق .. پنجمی سفت .. بعدی شل.. 

یک حرکت اشتباه موجب کله پا شدن می شد و اصلا دوست نداشتم این تجربه را بار دیگر در گل های روی زمین داشته باشم . بخش سست دیوار را با دقت رد می کردم و با رسیدن به قسمت امن ، چشم هایم را می بستم و خط مستقیم طولانی را می دویدم . برخورد شاخه های بلند درخت به صورتم اصلا آزار دهنده نبود .. 

ای کاش تمام شعر ها حرف تو بود

باران ، باران ، بهار ، باران ، باران ..

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ آبان ۹۶ ، ۱۸:۰۴
khidnevis ..

ساعت می رفت که از نیمه شب بگذرد . خانم جوان به صندلی چوبی اش تکیه داده بود و کتاب کوچکش را ورق می زد . با گذر از هر صفحه نگاهی به بیرون می انداخت . تن بی جان خیابان زیر رگبار بی امان قطره های باران ، برای ماندن تقلا می کرد . درختان در برابر خشم آسمان کمر خم کرده بودند و جوی ها در خوشی می غلتیدند . هر بار که از پنجره این ها را میدید با لبخند از خدا می خواست باران ادامه یابد. 

پسرک به کفش های درمانده اش خیره ماند . گذر زمان و سنگینی باران از آنها یک وبال گردن ساخته بود که هیچ کمکی نمی کردند . با تردید آنها را در آورد و به گوشه ای پرت کرد . آب موهایش را چلاند و قدم هایش را تند کرد .‌ هنوز دور نشده بود که این بار بی تعلل برگشت ، کفش ها را بغل زد و گوشه ی دیوار کز کرد و با بغض از خدا خواست باران تمام شود . 

پیرمرد به سفره ی خالی نگاهی انداخت . سکوت همسر و فرزندانش بر شرمندگی اش می افزود. دختر کوچکش گرسنه بود . زیر دست های نیرومند فقر از خانه بیرون رفت . دستانش را به سوی آسمان گرفت و دردمند فریاد زد .. اشک های پیرمرد آن شب بین خودش و باران دفن شد..

سرنگ کثیفی را در دست داشت و در دور ترین نقطه ی شهر ، خارج‌از نقشه ، با مرگ دست و پنجه نرم می کرد . دست های زخمی و خسته اش را کشید . قطره های باران را یکی پس از دیگری حس می کرد . وقتی آخرین نفس هایش را می کشید خودش را به زحمت از زیر پل کوچک بیرون آورد .‌ آن شب جنازه ای تا صبح زیر باران آرام گرفته بود . 

ساعت می رفت که از نیمه شب بگذرد . قطره های باران همان بودند ‌، آسمان همان بود و نیمه شب هم همان ..

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۶ ، ۲۱:۵۱
khidnevis ..

ساعت به ۹ شب نرسیده بود که چشمانم برای بسته شدن از هم پیشی گرفتند ، با شنیدن سر و صدا چشمانم را به زور باز نگه می دارم ، صدای مضطرب خواهرم را می شنوم « بلند شو بریم خونه مامان بزرگ، آقایی تصادف کرده » اینکه چگونه خودمان را آنجا می رسانیم و چه میشود را از فرط گیجی به یاد ندارم ، سر و صورت کبودش دلم را ریش میکند .. از همان دور می گوید « سلام شاعر » چند سال است این شاعر افتاده روی زبانش ، از همان وقتی که تقدیرنامه استان را فرستادند در خانه شان و او به همه همسایه ها نشان داد . تصادف جدی نبوده ، اما ضربه ی سرش باعث شده بود فراموش کند با چه و چگونه به این روز افتاده .. حالش خوب بود ، می خندید ، این کافی بود ، زخم های سرش خوب می شدند .. تا وقت برگشت و خوابیدن ، ساعت از دوازده عبور می کند . شش صبح با عذابی وصف ناپذیر راهی مدرسه می شوم . قرار است بعد از مدرسه ، همراه یکی از زنان همسایه بروم تا آن خانه ی کوچک را پیدا کنیم . این محله را بلد نیست ، آن خانه را هم میخواهد برای کارگاهش اجاره کند . وقتی کمک خواست نتوانسته بودم رد کنم . به خانه که میرسم به نیت جبران کمبود خواب ، در را باز می کنم که می بینمش . « سلام عزیزم .. ببخشید خسته ای تازه رسیدی ، ولی آقای مقامیان زنگ زد گفت جایی کار داره باید زود بره.. » میپرم وسط حرفش و از تعارفات احتمالی جلوگیری میکنم . با معطلی کمتر از ده دقیقه به او میرسم و راه را در پیش میگیریم .

خانه را زود پیدا میکنیم ، نزدیک است .. از پله های زیرزمین پایین می رویم که سوزشی عمیق را احساس میکنم . دردی مثل همان وقت که با کمر به روی خرده شیشه ها افتادم ، از جنس آن اما بیشتر و دردناک تر .. زن همسایه جیغ میکشد . تکه شیشه ی تیز و بزرگ عمقای پای راستم را شکافته .. اینکه میگویند « داغه ، نمیفهمه » کاملا درست است .. پله ها را بالا می روم ، به پدر زنگ میزنم و میگویم بداند دیرتر به خانه می روم . بعد از تماس ، گویی تازه عمق فاجعه را می فهمم . بی خوابی و قرمزی خون زیاد زیرپایم مرا وادار به خوابیدن می کند . از تکاپوی زن همسایه خنده ام میگیرد .. متاسفانه در مسیر رفتن به بیمارستانی که در دو قدمی بود ، بیهوش نمی شوم و درد را با عمق جان حس میکنم . از لحظات بیمارستان و چهار بخیه ی دردناک هیچ نمیگویم . به خانه می رسم و مستقیم به اتاقم می روم ، اصرار های زن همسایه برای حرف زدن با مادرم را رد کرده بودم . قرص میخورم و به خواب فر‌و می روم .. با صدای جیغی مبنی بر پات چی شده از خواب می پرم ! 

فردا صبح باید شش بیدار شوم ...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۶ ، ۰۰:۰۲
khidnevis ..

امروز کلاسمان با آن جوان روحانی و دانش آموزانی که به اجبار چادر زده بودند بی شباهت به حوزه نبود . مدرسه برایم غم انگیز ترین تراژدی بود که این روزها به شدت رقم می خورد . دیگر از آن خرابکاری های خطرناک خبری نبود و گویی امسال «خانم» شده بودم و چقدر مادر از این رویداد تاریخی خوشحال بود . اما وقتی خبر آمدن آن روحانی که به گمانم در حوزه شاگرد تنبلی بود را فهمیدم ، نتوانستم در جنگ با خوی خبیثم پیروز شوم ! از منابعی فهمیده بودم میشود در بحث او را وادار به عقب نشینی کرد و اگر «انیس» نبودم ، قطعا چند سوال از تاریخ هاشمی و بحث های جدی مطرح میکردم تا معلوماتش کاملا زیر سوال برود . اما خب این کار از من بعید بود و این شد که اول ساعت فکری دیگر را عملی کردم ! 

وقتی گفت « هر سوالی دارید روی برگه بنویسید ، بدون اسم . من به همه پاسخ میدم » آن وقت کارم را شروع کردم و با پایان عملیات در جوابش که میگفت نماینده ی کلاس چه کسی است ، در کمال تعجب همه بلند شدم و گفتم « من! » اما شما را چه پنهان ، کلاس نماینده نداشت اصلا !  وقتی رفتم تا برگه های سوال را جمع کنم ، سوال هایی که از بچه ها گرفته بودم را در جیبم گذاشتم ، البته لازم است بدانید روی هم رفته فقط یک یا دو نفر برگه دادند ، اما اینجانب با معطل کردن سر هر میز و سواستفاده از سرِپایین روحانی وانمود کردم همه در حال نوشتن هستند. وقتی برای تحویل دادن سوال ها رفتم ، بی توجه به آن دو برگه در جیب راستم ، از جیب سمت چپ چندین برگه ی تا شده را روی میزش گذاشتم

لبخندی زد و از تعداد کثیر برگه ها ابراز خوشحالی کرد . چشمتان روز بد نبیند ! هر برگه را که باز میکرد چنان اخمی می نشاند که خودم هم مثل بچه ها کنجکاو شدم چه چیزی میخواند !

یا گاهی میگفتم نکند به اشتباه حرف بدی در آنها نوشته ام ! محتوای برگه ها بیت های فروانی  چون این ها بود : « طلاب هی افزون شد و هی پاچه خارید ، از چشم مولای زمان هی اشک بارید » 

« نمی گردد کسی زاهد به این عمامه بستن ها ، ندارد لطف بی درک ولایت حوزه رفتن ها » 

« تو اگر دغدغه ات مردم شام و یمن است ، من دلم پیش غریبی ست که نامش وطن است » 

« در حوزه ها از منفعت با دین نشستند ، گردن زدند و بر سر بالین نشستند » 

« بوی حشیش و شیره از اطراف هر شهر ، هر خطبه ات را می زند در کاسه ای زهر » 

.

البته باید بگویم آن جناب روحانی زیاد تحمل نکردند و بعد از چند دقیقه با بهانه ای کلاس را ترک کردند . و بسیار ناجوانمردانه این کار را به دفتر گذارش کرده و آن ها هم برای بازجویی آمدند ! 

جایتان خالی ، من هم چون بقیه چنان ابراز بی اطلاعی میکردم که بعد از زنگ به من گفتند شما با بچه ها صحبت کن و عامل این کار را به ما گذارش بده ! از فراری دادن روحانی از کلاس روحم شاد گشت و با استناد به زیست در زنگ قبل ،‌ناقل دوپامین به کثرت در من آزاد شد !  امید است که کادر دفتری در روز آینده پی به اصل موضوع نبرند . چرا که از رفتن آبرویشان پیش روحانی شدیدا شاکی هستند! 

با طلب خیر و رحمت برای حاج آقا صاد . شما را به فرستادن یک صلوات دعوت میکنم !

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۱۵ مهر ۹۶ ، ۱۵:۰۹
khidnevis ..

این بار میخواستم آن دفتر آبی رنگ‌ را هر طور شده پیدا کنم . همان بی نوا که اسباب کشی بلعیدش! نیمی از داستان « غمگین ترین شورشی ها » را با خود داشت لعنتی .. اگر پیدا نمیشد ایده ی آن داستان می مرد ! در بین جستجوهایم به دفتر کوچک سفیدی میرسم ، رویش با خط بدی نوشته شده « دفتر شعر من . لطفاً بدون اجازه باز نکنید ! تاریخ شروع : ۱۳۸۹ »  در صفحه ی اول یک مشت تهدید و خواهش مبنی بر نخواندن دفتر به چشم میخورد ‌، تک خنده ای میکنم ؛ آخر من در آن سن چه چیزی برای نوشتن داشتم که انقدر هم مصر بودم کسی نگاهش نکند؟ 

با خواندن دفتر تشری به خودم می زنم و میگویم « آدم به خودش هم میخندد؟ » جای شما خالی ، یک مشت کلمه ی بی معنی را کنار هم نوشته بودم . محض دلخوشی قافیه ای هم نداشتند .. آخر صفحه هم پررنگ اضافه کرده بودم « این شعر متعلق به من میباشد ، خواهشا کپی برداری نکنید D: » 

یکی از نوشته هایی که موجبات شادی ام را فراهم کرد را می آورم ، البته اضافه کنم که چندین ساعت درگیر رمز گشایی دست خطم بودم ! گویی نسخه ی پزشک بود پدربیامرز ! 

« بهار ای همسنگر طبیعت 

شهر نشینیِ تو چو بیعت D: 

با تو چه خوب و امیدوارم

صفای بستر این روزگارم  » 

معنی هم نمیدهد لعنتی .. من از شما میپرسم ،صفای بستر این روزگارم یعنی چه ؟ تازه الان محض آبرو داری خوبش را آورده ام . از  اخبار و غیره کلمات بیعت و بستر را شنیده بودم ، بدون دانستن معنی شعرسرایی کرده بودم برای خودم ! 

نتیجه ای اخلاقی این بود که حواستان به بچه های خانواده باشد ، نگذارید طفل معصوم ها آثاری خلق کنند که پس فردا به خودشان بخندند ! 

نتیجه ی اخلاقی دوم هم اینکه مواظب باشید وسایتان را گم نکنید ! بد است . 

و من الله توفیق

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۶ ، ۱۷:۴۴
khidnevis ..

تمام برگه های انشا را می دهد . با شنیدن تعریف هایش از همان دخترکِ ترسان از‌ نوشتن ، لبخندم ریشه میگیرد و میگویم « دیدی گفتم خوشش میاد..» مردمک هایش را دور‌کلاس میچرخاند و آرام میگوید « همش کار تو بود » کتاب ها را روی میز جا به جا میکنم « من فقط اشکالاتتو گفتم، بقیش کار خودت بود» با نزدیک شدن خانمِ الف ، بر می گردم سر جایم و می شنوم که می گوید « شما زنگ که خورد خودت میای برگتو بگیری »‌ خونسرد به خروجش از کلاس نگاه می کنم و در هجوم بی امانِ حرف ها مبنی بر حدس زدن «خرابکاری شاگرد جدید » از کلاس خارج می شوم . دقایقی بعد،  موضوعِ پچ پچ بچه های کلاس ، گوشه ی حیاط جمع شده و سعی دارد برگه ی انشایش را با پاره کردن به تکه های ریز تری برساند.

چیزهایی که از خانم الف شنیدم موجب شد کسی در من به گوشه ای بخزد و صحنه را خالی کند..

لبخندی زد و گفت :

« نمیدونم چرا بعضی ها فکر‌میکنند با مبهم نوشتن ، هنر کردن و الان خیلی سرشون میشه! مثلا شما طوری نوشتی که من اصلا با خوندنش متوجه نشدم. این هنر نیست که همه چیز و انقدر سخت بنویسی . البته کلمه ی جدیدی هم استفاده نکردی حداقل ، فقط پیچوندی قضیه رو .. سعیتو بکن خوب بنویسی، امسال نمره نمیدن به کسی تو انشا.. » 

بر خلاف نظر شما من از آن انتقادناپذیرهای خودرأی نبودم . اما این را نقد نمی دانستم ! آن متنی که گوشه ی حیاط در دستانم می گریست ، پست « او» در همین صفحه بود

من یک طومار حرف در مورد آن سه خط نوشته داشتم . موجب خنده است و شاید اقتضای سن . اما نوشته ای که به کاغذ آمد دیگر متعلق به من نیست . برای خودش شخصیت دارد و شاید هم زندگی .. حرف های او درست چون کسی بود که شخصیت انسانی را جلوی چشمانم تخریب کند و من ... این ها را باید می گفتم . باید می نوشتم که این نوشته ها مبهم نیستند ... این لعنتی ها را بفهمید .. 

او چون کوری بود که از سیاهی آسمان ناله می کرد و کاش می شد ببیند این حجم وسیع آبی را .. تلخی جایگاهش بیش از تلخی حرف هایش بود و من دیگر بار با غم در دفترم نوشتم « ما تمام نمی شویم » 

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۶ ، ۱۵:۳۱
khidnevis ..

روی آخرین میز در گوشه ی سمت چپ کلاس جمع میشوم و به صحبت های ناجالب دبیر شیمی اخم می کنم . کتاب جالب « انسان در گذرگاه تکامل» را روی کتاب شیمی می گذارم . چند دقیقه ای برای کلافه شده کافی است . محتوای سنگین کتاب نیاز به سکوت و اندیشه دارد که حال هیچ کدام فراهم نیست. ذهنم را جمعِ ادامه دادن شعر کوتاه جدیدم میکنم ، اما نمیشود که نمی شود . 

کتاب را که ورق می زنم در صفحات آخر عکسی از انیشتن توجهم را جلب می کند . با چشم هایم فاصله ی بینی تا چانه ، چشم تا پیشانی و چروک ها را اندازه می گیرم و در اولین سفیدی که جلویم می آید می کشم . با امکاناتِ کمِ در اختیار نمی توانم چیز خوبی از آب در بیاورم . اما مثل همیشه نقاشی مرا از مرزهای زمان فراتر می برد و وقتی سر بلند می کنم کلاس را خالی می بینم . به تکان خوردن سر دبیر از تأسف اهمیتی نمی دهم و به انیشتن لبخند میزنم!

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۶ ، ۲۰:۳۹
khidnevis ..

ما غمگین ترین شورشی ها بودیم ، وقتی بی فکر انقلابی در سر ، آخرین تقلای اعتراض را به کوبش بی رحمانه ی پوتین ها می سپردیم . 

وقتی مغزهایمان در باران بمب های ساعتی ، زیر درختی خشکیده می نشستند و هدایت می خواندند و آسمان همان بود و زمین هم ...

ما غمگین ترین شورشی هایی بودیم که هیچگاه شورش نکردیم..

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۶ ، ۲۰:۲۹
khidnevis ..


.

وقتی آخرین چوب خط بیداری

بر دیوارهای نژم انگیز ظلمت 

جان می سپرد .. 

و حق حبس در بطری 

بر دوردست اقیانوس ها 

می گریست .. 

وقتی شیشه ی سازمان حقوق بشر

با اشک به روی گورهای دسته جمعی برق می افتاد

درد ؛ در گودال های انسانیت می رقصید 

و لجن ؛ تکه تکه به آسمان می پاشید..

و کسی فریاد می زد 

بنفشه ها را هنگام کوچ شکار کرده است

وقتی که خورشید 

زیر سوختنمان عرق می کرد 

پاییز با صدای خش خشمان زیر پای برگ ها 

به خواب رفته بود .. 

و کسی با بغض به دست و پای فصل ها افتاده بود 

و بهار میخواست .. 


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۶ ، ۲۲:۵۴
khidnevis ..


یک سال تحمیل عقاید ، هنجار و اندیشه های مستبدانه را به تمام محصلان تسلیت میگویم. امروز وقتی یکی از آن معاونین بیکار با خشم گفت « تو چرا موهات بیرونه؟ خانوم اینجا شاهده. میان بازدید میکنن آبروی مدرسه میره» فکر کردم که عجب ! این چند تار موی من چه عظمتی دارند که میتوانند آبروی مدرسه ی شاهد را بریزند ! آنجا پر بود از دخترانی که بی عقیده و با نفرت ، زیر سایه ی اجبار یک پارچه ی سیاه را روی زمین دنبال خود می کشیدند و آن چادر بود! خودشان داشتند پوشش فاطمه ی زهرایشان را بی ارزش میکردند . آخ که چه میکشد اسلام از این مسلمان ها .. وقتی همان معاون مقنعه اش کمی عقب رفته بود از کنارش گذشتم و گفتم « فقط موهای ما آبروی مدرسه رو میبره دیگه ؟ » آن بخشِ فرار سریع به طبقه ی بالا را سانسور میکنم و میروم روی قرائت قرآن و احترامی که باید به آن میگذاشتیم . این یکی اختیاری بود اما شما را چه پنهان یکی دو نفر آن احترام را نگذاشتند ، از صف شوت شدندو رفتند خدمت کرم الکاتبین.  من آنجا با معدل خوب و رتبه های استانی و کشوری ام قضاوت نمی شوم . این انضباط پایین در کارنامه ام است که شرایط را برای قضاوت همه فراهم میکند.. طوری که دبیر با شنیدن اسمم و به یاد آوردن تذکری که مبنی بر من به او داده اند ، اخم میکند ، صدایش را روی سرش می گذارد و قوانین کلاسش را خیره به من ، خطاب به همه میگوید . 

خدا بخیر کند عاقبت این جاهلان مدرنیته را ، لعنتی ها می گردند گوهر درونی بچه ها را پیدا میکنند و از همان جا شروع به تخریب می کنند . این بار کوتاه آمدنی در کار نیست !

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۶ ، ۱۲:۰۸
khidnevis ..

گرگ ها ، گرگ و گوسفند ها ، گوسفند می زاییدند . تا اینکه موجودی پای بر کثیفای زمین نهاد که گاهی گرگ و گاهی گوسفند می زایید .  انسان ! آن وهمی که به اشتباه سر از دنیای جسم در آورد . 

او آن پرنده ی گناهکاری بود که روزی در جنگلی بزرگ زیسته بود . روزی قبل تر از تمام خورشید هایی که در آسمان تاریخ نشسته اند . پرنده ای که آسمان را به کفر کشید و اکنون در جهنم خود انسان شده بود . ما محکوم به این آتش شدیم برای گناهانی که به یاد نداشتیم..

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۵۹
khidnevis ..

خسته از زورکی درس خواندن ، چشم هایم را طولانی باز و بسته می کنم و برای هزارمین بار نگاهم را به کرنومتر جلویم می دهم . فقط ۲۰ دقیقه گذشته است! ۲۰ دقیقه ای که در رقابت با یک سال کم نمی آورد .   چشمم را به سمت نوشته های کتاب بر میگردانم « صداهای بلند و موسیقی راک باعث میشود گوش به مرور نسبت به صداها ....» تحمل این یکی را ندارم . با بدخلقی Faint را پلی میکنم و به نوشته ی کتاب نیشخند می زنم . 

این درس ها هیچگاه برایم جذاب نبوده اند و با تاسف ، چیزی را که برای دانستنش مشتاق نباشم، در صورت امکان نمی خوانم و یا با تنفر .. اینکه من بدانم مغز چگونه این کارها را انجام میدهد ، موجب تغییری در کارش میشود؟ یا نداستنم سبب افسردگی و انجام ندادن کارش؟  

در پاسخ به پرسش احتمالی شما باید بگویم ، من واقعا مرض نداشتم که این رشته را انتخاب کردم . انسانی مرا می کشت ! اینکه بنشینی و کتاب تاریخ را به قلم نویسنده ای تعصبی و یک طرفه بین بخوانی و حرف نزنی ، دقیقا خود مرگ است . سردرگمی دارد دیوانه ام می کند . دوست داشتم گفتگو در تهران را برای هزارمین بار می خواندم و هر بار ، تعبیری متفاوت از شخصیت هایش در دفترچه ام یادداشت می کردم. دوست داشتم داستان تهوعم را دوباره می نوشتم و این بار ، همه چیز خوب تمام می شد... دوست داشتم کسی می آمد ، خیلِ دفترهای سیاهم را می خواند و بعد آنها را آتش می زد 

دوست داشتم شاخه های پر خار درخت را بگیرم و برای همیشه خود را از باتلاق افکارم بیرون بکشم.زخم خار ها می ارزد به بلعیدن لجن باتلاق ..  امروز کمی دور شدم ، چند قدم به عقب برداشتم و خودم را که بی هدف بین کاغذها می گشتم نگاه کردم . چیزی نبود جز یک بچه دبیرستانی که دلش را عمیقا به چهارکتاب خوش کرده . کمی دلم سوخت برای داستان هایی که روزی با شوق می نوشت و امروز بی آنکه خوانده شده باشند ، قلبشان مچاله می شد و یک پرتاب موفق در سطل زباله .. دلم سوخت به حال نوشته های بی شمار در دفترچه یادداشت گوشی اش ، که با حسرت باز شدن می مردند و پاک می شدند .. کتاب های یک بار باز نشده ی درسی ، در کنار گوشه های ساییده شده ی مثنوی مولانا و شاهنامه ؛ تلخ ترین منظره را رقم می زدند .. دیگر نگاهش نمی کنم ، نوشته هایش را نمی خوانم ، آدم دلش می گیرد .. شما هم نخوانید 

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۰۷
khidnevis ..

دو کوچه آنطرف تر ، پیرمردی تنها حیاط خانه ی کوچکش را مغازه ای کرده بود که شده بود پاتوق بچه ها .‌ او را «پیرمردی» صدا می زدیم .هنوز موهای سفیدش را به خاطر دارم . وقتی سرم را پایین می انداختم و می گفتم «میشه من به موهاتون دست بزنم؟ همش سفیده..» او هم لبخند میزد و خم می شد .. گاهی آنقدر با لباس مدرسه آنجا می ماندم که صدایش در می آمد و می گفت « زنگ دوم شد تو نرفتی هنوز .. بدو تا دیرتر نشده» من هم دل می کندم و با دو به طرف مدرسه می رفتم و صدایش را که می گفت« نیفتی زمین ..» می شنیدم .

کلاس سوم یا چهارم دبستان بودم آن روزها . برایم تعریف کرده بود که دخترها و پسرهایش ازدواج کرده اند و از این شهر رفته اند . اسم یکی از دخترهایش انیس بود . چند باری که مرا «انیسی» صدا زد ، غم را در صورتش دیدم ..  سواد نداشت . قرار گذاشته بودیم من بزرگ شوم و نوشتن یادش دهم . من بزرگ شدم ، آنقدر بزرگ که پیرمردی مغازه ی کوچکش را جمع کرد و من دیگر آنجا نرفتم .. چند بار در کوچه دیدمش و سلام کردم ، اما دیگر من آن «انیسی» نشدم .. وقتی پنج سال پیش ، به طور موقت از این محله رفتیم ، او را ندیدم تا خداحافظی کنم . سالهای زیادی گذشت .. پیرمردی بچگی هایم را فراموش کرده بودم

وقتی یکی دو ماه پیش دوباره به این محله برگشتیم ، خبری از همبازی های کودکی ام نبود ، همه بزرگ شده بودند .. خوب یادم است جوجه ی کوچک را از پشت بام همین خانه به حیاط پرت کردم ، میخواستم پرش دهم تا پرواز کند .. اما مرد و من مدتی افسرده شدم .. چند قدم آنور تر از خانه ، با سنگ به چشم پسر همسایه زدم . وقتی حس ششمم به من گفت دارند با دوستش در مورد من حرف می زنند . کار بنده خدا به بیمارستان کشید و حسابی از خجالت من در آمدند . مسجد سیدالشهدا را هم یادم است . تاب شلوارک می پوشیدم و روسری ام را سفت می بستم ، می رفتم نماز میخواندم . چه نمازی هم بود ..گاهی بی وضو، گاهی حمد و سوره را نمی خواندم و ..

مدت زیادی از آمدنمان نگذشته بود ، دیگر بزرگ شده بودم و کسی در محله مرا نمی شناخت . بعضی ها از شکستگی نه چندان مشخص ابرویم ، که همینجا اتفاق افتاد با ناباوری می گفتند «خودتی ؟»  

پیرمردی را خوب یادم بود ، اما خانه اش را نه .. چند روز هی محله ها را اشتباه رفتم تا بالاخره در زرد رنگ خانه شان را شناختم .. کاش هیچ وقت خانه را پیدا نمی کردم ! 

نمی دانم بغض تلخ توی گلو ، از کجا به انگشتانم ربط پیدا میکند که دستم برای نوشتن کم می آورد .. او را دیدم ، خودش را نه ، عکسش را . عکسی روی آگهی فوت ..

نوشتن یادش نداده بودم .

۱۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۰۵
khidnevis ..

در راه به مسجد سلیمان که رسیدیم ، نفس کشیدن را از یاد بردم .. درست مثل این بود که طناب آویزان از بلند ترین شاخه ی درخت را نگاه کنند و کودکی را رویش ببینند که با شوق تاب میخورد ، شاید مردمکی این بین تاب خنده اش را نیاورد .. درخت را سر می برند و ریسمانش را طناب داری می کنند بهر گردنم و من این چنین دردمند ، دست بر گلو می فشارم و کودک رو به رویم بغض می کند .. 

غلظت گاز در هوا ، همچون سیخ داغی به قلب قلم می نشست ، پایت که به زمین می رسید ، عبور نفت را حس می کردی ! کم چیزی نبود . اولین چاه نفتی را اینجا پیدا کرده بودند . 

شهر زیر پنجه های طمع می سوخت ، آنجا دود کارخانه ها تنفس می شد و بس .. خانه های کاهگلی و شهر ویران ، شاهرگ کارخانه ها را نشانه می رفت !

این چراغ به خانه روا بود مسلمان ! ثروت این شهر را به کدام مسجد می بردی؟ 

مسجد سلیمان شعری بود پر از آرایه ی مبالغه در غم!

.

.

سالها مرگ در اندیشه ی این شهر خدایی میکرد

مرد با ثروت انبوه خودش داشت گدایی میکرد

خاک رنجان ز زمین دفن در آغوش کثیفی می مرد

خَیِری سکه به دستان گدا داد ، ز گوهر می برد!

چه گداها که ز خَیر به فضیلت گفتند 

غافل از گوهر نابی که ز آن ها رُفتند 

 نفت را از دل آن شهر  به یغما بردند

در همان شهر، چه مردم که ز سرما مردند

آن پرنده که در آغوش قفس چشم گشود

فکر میکرد که پرواز گناه است،مقصر که نبود!

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۲۰
khidnevis ..

در آن وقت که مریم عیسی را می سرود

صدای گریه های شعرم در اتاق پیچیده بود

و کسی داشت در سطرها او را شستشو می داد

وقتی افق در عمود نگاهت نشست 

عیسی بر چلیپای عشق رقم خورد

و من بر گونه های گُلگُتا خون گریستم

تو کفش های مرگ را به پا کردی

و در شهر به راه افتادی .. 

وقتی مرگ به دنبال کفش هایش آمد

عیسی به آسمان گریخت ..

وقتی که خواب پوست شهر را می مکید

و دشنه ی غفلت شریان می طلبید؛ 

آرام از معرکه گریختی و شِیهه ای به ما سپردی 

که ناقوس مرگ را می کوبید

وقتی که سر به جنون درد می کرد

و زخم از درون می شکفت 

احساس بر چلیپا جان می کنْد 

و من سوختن سیستان را گردن چشمانت می انداختم

شاید اگر پلک زده بودی 

تاریخ اینگونه در دستانت نمی چرخید

.

.

.

.

.

پ.ن: رجوع شود به یکی دو خط اولِ مطلب روشن فکری از جنس تاریکی در وبلاگ- این هم از همان دست زور زدن هاست

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۰۷
khidnevis ..