ما تمام نمی شویم !

خواندن، نوشتن و فکر کردن همه اینها بدبختی است، نکبت می‌آورد.

ما تمام نمی شویم !

خواندن، نوشتن و فکر کردن همه اینها بدبختی است، نکبت می‌آورد.

مردم یا متوجه منظور من می شوند یا نمی شوند ، من یک مفسر نیستم !

پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

این روزها را نباید نوشت . باید گذاشتشان در خاک خورده ترین پستوهایِ ذهنِ تاریخ بمانند تا بگندند . باید تمام نفرت جهان را گذاشت در یک شیشه ، این روزها را گذاشت وسطشان و شیشه را انداخت وسط اقیانوسی که هیچگاه روی هیچ نقشه ای نبوده است. باید فجیع ترین مرگی که تا به حال هیچکس نداشته را برایشان رقم زد. باید تقویم را از نو نوشت و این لعنتی ها را هیچ جایش قرار نداد .. 

تناقضی عجیب در حال ریشه دواندن است .

نه . اصلا هم عجیب نیست! 

هیچ چیز عجیب نیست . هر چیزی که اتفاق می افتد باید اتفاق می افتاده و افتاده است .‌ چیزی جز یک برنامه ی از پیش تعیین شده وجود ندارد . حتی اینکه تو تصمیم میگیری که زندگی ات یک برنامه ی از پیش تعیین شده نباشد و خودت آن را رقم بزنی هم از پیش تعیین شده . 

درست مثل شخصیت های داستان .‌ 

آن ها یک جایی تصمیم میگیرند که خودشان تصمیم بگیرند ، اما در حقیقت آنها باید این تصمیم را میگرفته اند تا آن قصه ی لعنتی برود جلو . 

همه چیز یک قصه است .‌ یک نویسنده ی خسته و غمگین پشت تمام این ماجراهاست ..

میخواهد مغز تو را له کند دختر! دارد دیوانه ات میکند. نمیفهمی ؟ این اقتضاهای سن لعنتی بهانه اند . تو قرار است بین همین نقاشی های غمبار و کتاب های درمانده ات بمیری..

آن وقت هیچ چیز عوض نمیشود . آسمان همین است ، زمین همین و چشم هایش هم .. 

هیچ چیز این کره ی خاکی تغییر نخواهد کرد .‌‌

انگار از ابتدا هیچ چیز نبوده است . هیچ اشکی روی هیچ کتابی نریخته است ، هیچ کودکی درِ هیچ اتاقی را به هم نکوبیده ، هیچ گلوله ای به سمت هیچ شقیقه ای نرفته ، هیچ کسی در خواب رگش را نزده ، اصلا انگار هیچ گوسفندی گرگ نشده ..

  • ..بیگانه ..

چهارده سالگی هایمان زیر فشارِ فهمِ این که پیامبر واقعا زینب زن زید را دوست داشته یا نه لَق خورد ! 

پانزده سالگی‌ را زیر‌ تفسیر آیاتی مورد دار لِه کردیم و در جستجوی حقیقتی پژمردیم که هیچگاه وجود نداشت . 

شانزده سالگی عمق فاجعه بود . آن را بین بحث با عمامه به سرهایی گذراندیم که اغلب حواسشان به چیزی بیشتر از سوال هایمان بود! تناقض دنیای کودکیمان را پر کرد .‌کودکی؟

 ما کودکی نکردیم جانم! برای تولد نه سالگیمان مجموعه کتاب معجزات امام علی را آوردند و با دیدن فهرستش قاه قاه خندیدیم . عوضش همان وقت ها با خط به خط بوف کور آرام گرفتیم . یک چادر گلدار زدند سرمان و گفتند از این به بعد باید روزی ۱۷ رکعت از خدا تشکر کنیم.

در کتاب های دینی هزار بار نفخ صور را جلوی چشمانمان آوردند و آنقدر پیش از موعد در آن شیپور لعنتی دمیدند و ما را به خاطر چند تار موی بیرونمان به جهنم کشاندند و تن هایمان را از ترسِ ورم با میوه ی زقوم لرزاندند که .. چه شب ها که کودکی هایم از ترس همین میوه ی دوزخی پشت خدا قایم نشد!

رویاهایمان را به لجن کشیدند و تو نمی فهمی یعنی چه مایه ی سرافکندگی پدرت باشی !

اصلا می دانی یک شب با آرزوهایت بخوابی ، صبح بیدار شوی ببینی خاکشان کرده اند چه حسی دارد ؟

میگویی این نسل را شاهین نجفی حرامزاده به گوه کشاند ؟ نه جانم! ما در شهری به دنیا آمدیم که محال است خانه ای در آن بی شهید باشد ! نصف این شهر گلزار شهداست بی انصاف . خانه ای را پیدا نمیکنی که شب ها صدای قرآن و گریه های خالصانه اش به فلک نرسد . اینجا همه یا بی پدرند ، یا فرزند جانبازهایی خسته... 

ما تمام لحظاتمان را گوشه ی مسجدهایی گذراندیم که امثال تو منبرنشین شان بودند ! چه شد که این دم و دستگاه لعنتی فرستادمان وسط باتلاق و آن خوک صفتی که می گویید دستمان را گرفت و بیرون آورد ؟

دست روی این زخم های لعنتی نگذارید ! تعفن شان تمام شهر را خواهد گرفت .‌ حالا میخواهید این بند پاره را به چیز وصله کنید؟ هفده سالگی های نفرت انگیزمان را رهاکنید ! بگذارید بنشینیم در اتاق های تاریک و نمورمان ، شعر بخوانیم، شعر بخوانیم، شعربخوانیم و آرام در خودمان بمیریم‌ ..


«نسل ما رو فرشته ها کشتن 

تو کتابای دینی و درسی 

تو که میدونی آخرش هیچه

دیگه از هیچ چی نمیترسی..»

  • ..بیگانه ..


ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺻﺒﺢ ﺯﻭﺩ ﻭ ﻓﻘﻂ ﮔﺮﯾﻪ

ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﻭﺩ ﻭ ﻓﻘﻂ ﮔﺮﯾﻪ

ﺑﺎ ﮔﻮﻧﻪ ﺍﯼ ﮐﺒﻮﺩ ﻭ ﻓﻘﻂ ﮔﺮﯾﻪ

ﭘﺸﺖ ﻣﻮﺑﺎﯾﻞ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻓﻘﻂ ﮔﺮﯾﻪ ...

ﺍﻣّﺎ ﮐﺴﯽ ﻧﺪﯾﺪ ... ﻭ ﻣﻦ ﺩﯾﺪﻡ !


ﻣﻌﺘﺎﺩﻫﺎﯼ ﺁﻥ ﻃﺮﻑ ﺗﺼﻮﯾﺮ

ﺩﺭ ﭼﺎﺭﺭﺍﻩ، ﺩﺳﺘﻔﺮﻭﺷﯽ ﭘﯿﺮ

ﻣﺄﻣﻮﺭﻫﺎﯼ ﮔﺸﺘﯽِ ﺑﯽ ﺗﺄﺛﯿﺮ

ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﻭ ﺻﺪﺍﯼ ﺗﯿﺮ

ﺍﻣّﺎ ﮐﺴﯽ ﻧﺪﯾﺪ ... ﻭ ﻣﻦ ﺩﯾﺪﻡ !


ﻣﯿﺪﺍﻥ ﻣﻨﻔﺠﺮ ﺷﺪﻩ ﯼ ﺍﻋﺪﺍﻡ

ﺗﺎ ﺧﻮﺩﮐﺸﯽ ِ ﻭﺍﻗﻌﯽ ِ ﺍﻟﻬﺎﻡ

ﺗﺎ ﺩﯾﺶ ﻫﺎﯼ ﻣﺨﻔﯽ ِ ﭘﺸﺖِ ﺑﺎﻡ

ﺗﺎ ﺑﭽّﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺑﺎﺯ ﻧﺨﻮﺭﺩﻩ ﺷﺎﻡ

ﺍﻣّﺎ ﮐﺴﯽ ﻧﺪﯾﺪ ... ﻭ ﻣﻦ ﺩﯾﺪﻡ !


ﮐﺎﺑﻮﺱ ﻫﺎﯼ ﭘﯿﺮﺯﻧﯽ ﺗﻨﻬﺎ

ﺍﻣﻨﯿّﺖ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﯼ ﺯﻥ ﻫﺎ

ﻣﻮﺝ ﮐﻼﻍ ﻫﺎ ﺟﻠﻮﯼ ﻭﻥ ﻫﺎ

ﺩﺭ ﻫﺮ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﺭﺷﻮﻩ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻫﺎ

ﺍﻣّﺎ ﮐﺴﯽ ﻧﺪﯾﺪ ... ﻭ ﻣﻦ ﺩﯾﺪﻡ !


ﺭﺩّ ﻗﻤﻪ ﺑﻪ ﻓﺮﻕ ﻋﺰﺍﺩﺍﺭﺍﻥ

ﺁﻣﺎﺭ ﺭﺷﺪ ﮐﺮﺩﻩ ﯼ ﺑﯿﮑﺎﺭﺍﻥ

ﺩﺭ ﻫﺮ ﮐﺠﺎ ﻓﺮﻭﺧﺘﻦ ﯾﺎﺭﺍﻥ

ﺗﺎ ﻗﻄﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﻥ ﻭﺳﻂ ﺑﺎﺭﺍﻥ

ﺍﻣّﺎ ﮐﺴﯽ ﻧﺪﯾﺪ ... ﻭ ﻣﻦ ﺩﯾﺪﻡ !


ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺍﯼ ﺗﺎﺯﻩ

ﺗﺮﯾﺎﮎ ﻭ ﻣﺎﻫﻮﺍﺭﻩ ﻭ ﺧﻤﯿﺎﺯﻩ

ﯾﺎ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻫﺎﯼ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ

ﯾﺎ ﺗﻮﭖ ﻫﺎﯼ ﺩﺍﺧﻞ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ

ﻣﻦ ﺳﺎﻝ ﻫﺎﺳﺖ ﮔﻮﺷﻪ ﯼ ﺯﻧﺪﺍﻧﻢ

ﻣﻦ ﺳﺎﻝ ﻫﺎﺳﺖ ﮔﻮﺷﻪ ﯼ ﺯﻧﺪﺍﻧﻢ... 

  • ..بیگانه ..

راستش را بخواهید مثل تمام این مدت دستم به نوشتن نمی رود..

اما گاهی باید نوشت ، باید از یک چیزی که هیچوقت نمیشود فهمید چیست خالی شد ؛ باید قدم ها را تند کرد و دنبالش کرد .‌آنقدر تا گوشه ای از مغز گیر بیوفتد ، آنوقت باید زل زد به نقطه نقطه اش و آنقدر دقیق نوشت اش تا از مغز برود بیرون . اگر این کار را نکنی برای همیشه باقی می ماند و تو را می بلعد !

در هفدهمین یازده مرداد زندگی ام مینویسم . 

یک روز مثل تمام سیصد و شصت و چهار‌‌ روز دیگر . 

تمام وقت نشسته بودم در اتاق همیشگی‌ ام ، به همان دیواری که مثل‌ ده سال پیش بود نگاه میکردم و گاهی هم همان درسهای تکراری مدرسه را میخواندم ، آهنگ های قدیمی را گوش میدادم ، مثل تمام هفده سال گذشته پلک میزدم ، نفس میکشیدم و مثل تمام ۳۶۴ روز دیگر خالی بودم ... زشت نباید یک وقت که مثل خیلی ها «صادقانه روز تولدم بغض نکردم» ! 

زندان در ادامه ی کابوس

کابوس در ادامه ی زندان

امسال هم گذشت عزیزم

نزدیک تر شدیم به پایان

حرفیست عاشقانه تر از من

در حرکت منظم نبضم

طوفان زده به کل وجودم

اما هنوز هستم و سبزم

امسال هم گذشت عزیزم 

در حسرت تصور لبخند

با خنده های ممتد دشمن 

با دوستان که دوست نبودند

بر چادر قدیمی مادر

بگذار مثل ابر ببارم

شاید خدات معجزه ای کرد

با اینکه اعتقاد ندارم

امروزِ سوختن تهِ آتش

فردای محو در وسط دود

امروز هم تولد من بود..

امروز هم تولد من بود..


  • ..بیگانه ..

شب که می شود باید تمام نقاشی ها و نوشته هایت را جمع کنی .‌ چون خوب یادت است چند روز پیش سرت را بین دست هایت فشار دادی ، با یک قیچی بزرگ رفتی جلوی آینه و موهای کوتاهت را کوتاه تر کردی . بعد تمام نقاشی هایت را ریز ریز کردی و تا صبح رویشان اشک ریختی . 

یادت است یک شب که فکرها مثل خون در رگ هایت لخته لخته شده بودند ، داستان تهوعت را سوزاندی . 

با همان فندکِ قرمزی که با اولین پاکت سیگار گرفته بودی . همانی که رویش لاک ریخت و لکه های سیاه گرفت .

شب که می شود باید کز کنی یک گوشه ی اتاق ، شعر بخوانی و خودت را آرام آرام نابود کنی .. 

شب باید هفت میلیارد آدم باشی . جای هفت میلیارد نفر غم داشته باشی .‌‌‌ هفت میلیارد بار بمیری .. 

شب باید تمام آنچه را در روز به خوردت داده اند بیاوری بالا . خنده های زورکی را با استفراغی بدهی بیرون که گندش تا ابد پاک نشود . حرف های نگفته را هم .


آخ شب ها .. 

نمی دانی که چه لعنتی هایی هستند ..

  • ..بیگانه ..

چند روزی بازار صفحات مجازی داغ بود که از کربلا نگویید ، ای مادرشان به عذایشان بنشیند که آب را به روی خرمشهر خونین بسته اند و با تفنگ هایشان به خیابان ها ریخته اند و می کشند . 

عده ای اما استوار می گفتند که این ها شایعه است ، ای خاک بر گور بی بی سی ، خدا به زمین گرم بزند این آمریکا را که همه چیز زیر سر خودش است . کشور به این خوبی ! دیگر چه میخواهیم؟ 

عده ای اما درست وسط گود بودند . 

همانجایی که نمی شود حرف زد . آنجا که دیگر پست گذاشتن و هشتگ زدن به هیچ دردی نمی خورد . 

آنجا که باید جانت بگیری دستت . بگذاری توی جیبت و بروی توی خیابان .. انگار که دسته کلیدت را گذاشته ای و هر آن هم ممکن است بیوفتد ، گم شود و هیچگاه پیدایش نکنی ..

لاشخورها و کفتار های این جنگل ، نقش اصلی قصه هستند .. 

با خنجرهای تیز شده از بی تفاوتی و وقاحت به جان خوزستان می افتند .. 

دزفولِ پر آب از تشنگی فریاد می کشد 

خرمشهر هنوز خون بالا می آورد 

آبادان ویرانه ای بیش نیست

آن وقت تو ، عمامه ات را صاف می کنی و طی چند ساعت  پستی در خصوص تفاوت ارضا و انزال می نویسی و بین هر دو کلمه ، سه خط بابت فلان کلمه ای که مربوط به زیر کمر است عذرخواهی میکنی .. 

تو ، لاشخور این ماجرا هستی . 

چشم بر روی مردمت می بندی و می گویی « این است آن رئیس جمهوری که به آن رأی دادید ! خوبتان بشود » 

تو اهداف کثیف انقلابی ات را مرور میکنی و من برای بار هزارم به شیر آبی که خشکش زده نگاه میکنم ! 

دزفول_آب_ندارد..

  • ..بیگانه ..


برنامه های ذهنی ام برای تابستان چنان با نظراتم درباره ی گذران وقت می خواندند که اشتیاقی عجیب برای انجامشان داشتم . قرار بود خاطرات حوزه ای که نرفتم را بنویسم . داستان تهوع را ویرایش کنم و آن پسربچه با چشمان درشت مشکی را از قصه حذف کنم تا توهمش دست از سرم بردارد . قرار بود صد سال تنهایی گابریل گارسیا مارکز را دوباره با توجه بیشتری بخوانم . کتاب عشق سگی است از جهنم ، انسان عاصی و طاعون را تمام کنم . قرار بود نقاشی را جدی دنبال کنم و گذشته از تمام اینها ، شروع به درس خواندن برای کنکور ۹۸ کنم. 

اما از شما چه پنهان .. درست بعد از بلوایی که بر انضباط من به پا شد . تمام فکرهایم رنگ باختند . نمی دانم چرا .‌

نشستم گوشه ی اتاق ، هر از گاهی صد سال تنهایی را ورق زدم و مانند انسان های وهم زده خیره شدم به دیوار رنگ و رو رفته و چند کاغذی که جاهای مختلفش چسبانده بودم . « از این زمین نفرین شده تا آسمون بکر راهی نیست .. » 

«چاه اسطوره ای است تکراری ؛ اول قصه گرگ ما رو خورد .. آشنایی زدایی محض است ، ابتکار برادران تنی ! » 

« زدن رنگُ با قیف ریختن تو حلقش . خفه شد؟ نه ..همون صحنه شد یه تابلو ! » 

گذر زمان را از روی سایه ام می فهمیدم . ظهر ها زیاد بود ، عصرها کم و شب نبود .. شب هیچ چیز نبود . 

جسمی سرد و له شده که خودش را درست وسط همان سیاهی هایی می دید که کافکا نوشته بود . حضورش را میان سال بلوای معروفی حس میکرد و به نقاشی هدایت بر دیوار خیره میشد . 

تنهایی ، تنها نکته ی مثبت آن شب ها بود .‌

اینکه نیاز نبود بگویم خوب یا بد هستم . من چگونه می توانستم برای کسی توضیح دهم چه حسی دارم وقتی خود نیز از فهم اش عاجز بودم .

میخواستم آنقدر چشمانم را باز کنم و به ریز ترین شیارهای دیوار خیره شوم ، تا خودم را پیدا کنم .. بین فاصله ی چسب های کاغذ چسبیده شده ی رو به رویم . بین بافت مداد که زیر اصرارهای محوکن ، به سختی ناپدید میشد .. 

کاش می شد زمان را نگه داشت . 

هیچ چیز موجب تصمیم برای عملی کردن برنامه هایم نشد . تنها مهلتی که به خودم داده بودم رو به اتمام است و با شروع هفته ای جدید ، باید تعفن جدیدی را در ذهنم هم بزنم و بگذارم باز هم بویش تمام وجودم را پر کند . درست است . 

قرار است درس خواندن را شروع کنم ! 

  • ..بیگانه ..

در خرمشهر صدایی جز شلیک گلوله های خصم و‌ جوشش خون از قلب های دردمند به گوش نمی رسد .

تاریخ نگاران سکوت می کنند و تاریخ ، با بهت نظاره گر خوزستان می شود .. 

رسانه های ملی سکوت می کنند 

رهبر سکوت می کند 

دولت سکوت می کند ، حوزه سکوت میکند 

سپاه سکوت نمی کند ، ضربات باتوم و گلوله های تفنگش را بر سر مردم خرمشهر می ریزد 

این یک متن دردناک نیست ، این واقعیت است! اینجا آب ندارد . مردم ده ها دهستان به دلیل مسمویت ناشی از آب غیرتصفیه راهی بیمارستان شده اند . مردم معترض به گلوله بسته شده اند . از ترس دستگیری مجروحان ، آن ها را به شهرهای دیگر می برند . خرمشهر آتش گرفته ! 

مسلمانان سکوت کرده اند .. پیش از این ها خرمشهر را دیده بودی ؟ هنوز جای گلوله های هشت سال جنگ بر دیوارهایش مانده ، سنگرها دست نخورده اند ، خانه ها هنوز ویرانند ! خرمشهر هیچوقت خرم نبوده.. 

« کدخدایی که گمان کرده خدای ده ماست 

کدخدا نیست ، خدا نیست ، بلای ده ماست .. 

بی نوا بی خبر از حال و هوای ده ماست.. »


  • ..بیگانه ..


امسال از کربلا برایم نگویید .. 

از خرمشهری مرثیه بخوانید که آب را به رویش بستید ، نان را از او‌گرفتید و مردمش را به رگبار گلوله بستید..

ما اینجا هوا نداریم

آب نداریم

نان نداریم 

تنمان زیر ضربات بی رحم باتوم خرد شده است 

مغز جوانانمان را مورد اصابت گلوله قرار داده اند و نمیدانند همه چیز در قلبشان رقم خورده است..

این روزها را ثبت کنید .. 

خرمشهر باز خونین شهر شده است

خاطرات هشت سال جنگ را برایش مرور میکنید؟!

این بار خرمشهر را خدا آزاد نمیکند .. 

چرا که سربازان خدا آن را به اسارت گرفته اند. 

ما آبادانی ویران داریم ، اهوازی که خاک اندیشه ی کارونش بلعیده است ، خرمشهری که خرم نیست .. 

خوزستان را ببینید 

خوزستان را فریاد بزنید

  • ..بیگانه ..


هواپیمای باری ایرانی با هزاران تن بار و پیش از تخلیه بار در فرودگاه دمشق، از سوی موشک‌های اسرائیلی هدف قرار گرفته و به گزارش رسانه‌های کشور دوست و برادر! روسیه، هواپیما و بارش به کلی نابود شده است.

این بار چند هزار تنی، از همان پولی تامین شده است که از مردم ایران دریغ شده است. 

اکنون نوبخت معاون رئیس‌جمهور می‌گوید اگر خارج از کشور هستید دلارهایتان را بفرستید ایران و اگر داخل کشور هستید طلاهایتان را به بازار ببرید و بفروشید که اقتصاد رونق بگیرد.

راست می‌گوید جناب نوبخت، اقتصاد ایران به شدت به رونق نیاز دارد چون اسرائیل خبیث! دیروز هواپیمای باری ایران را با ده‌ها تن بار در فرودگاه دمشق پودر کرد و جبهه مقاومت به شدت پول لازم است

اقای نوبخت، یادت هست پیرزنانی را که زمان جنگ با چند عدد تخم مرغ به جبهه ها کمک میکردند!؟

می دانی چرا از همان اندک دارایی خود میگذشتند!؟

یک آرمانی وجود داشت، یک کشوری، یک احساس تعلقی، یک حس وابستگی یگانه در ملت وجود داشت و شما و امثال شما این احساس را طی این سالیان به مسلخ فرستادید و تکه تکه کردید.

مردم را دسته دسته کردید به میزان های نامیزان دینی و اقتصادی و جناح بندی های هیچ و پوچ...

و حالا درخواست کمک دارید که طلای ملت و ارز انباشته ملت چند روز بیشتر به شما فرصتِ فرصت سوزی بدهد!

  • ..بیگانه ..

‏این روزها را ثبت کنید:

‏وضع ورشکسته‌ی اقتصادی و فقر سراسری، ناآگاهی عموم مردم و سردادن شعارهای فاشیستی، مدیران فاسد سیاسی، اپوزیسیون محفلی و مافیایی، روشنفکران حذف‌شده و یا اخته،هدایت جامعه توسط رسانه‌های وابسته به دولت‌های خارجی و تلویزیون‌های مبتذل و سرگرم‌کننده

‏پایان یعنی این!

  • ..بیگانه ..

صفحه ی بیست و یکم : 

«می گوید اول جواب من را بده بعد روی ورق بنویس ، تا وقتی هم که نگفته ام تهش را امضا نکن . این یعنی نوشته هایم راضی اش نمی کند و باید جمله به جمله حرف خودش را برایم دیکته کند و من بنویسم و امضا بزنم .  میگویم «حاج آقا» این فیلم من می‌ خواهد بگوید زندگی از روح انسانی اش تهی شده است.برای همین هیچ بازیگری ندارد.برای همین فقط سقف و دیوار و وسایل بی جان اتاق نشان داده می شود . نه نه نه نه .

چهارتا . همیشه چهارتا «نه» پشت سر هم و بدون توقف از دهانش می اندازد بیرون. یعنی این حرف ها قاضی پسند نیست. چیزی بگو که جرم ناک باشد !! بگو می خواستم هنجارها را بشکنم. بگو تفکرم سکس محور است. بگو می خواستم فیلم پورن درست کنم. بگو آدم بی اخلاقی هستم . این چرت و پرت ها که هی می نویسی فایده ندارد . نه نه نه نه . و برگه را جلوی چشمم پاره می کند » 

صفحه ی بیست و سوم : 

« قبلا هم در همان شعبه ی سه بازپرسی چنین جمله هایی را نوشته بودم . قاضی گفته بود خانم گریه نکن. چادر را از روی سرت بکش آن ور ؛ و بعد گفته بود به این سوال ها جواب بده . سوالش هم اینجوری بود که مثلا تایید می کنی خط خودت بوده؟ و در کمال صحت و سلامت بازجویی ها را پشت سر گذاشته ای؟ حس کردم چه آدم مهربانی است که رو به رویم نشسته پشت میزش و دارد رودررو سوال و جوابم می کند. چه آدم خوبی است که نگفت باید بروی زندان . می خواهد برایم قرار وثیقه صادر کند.آن برگه ای که امضا کردم مگر رویش ننوشته بود یک میلیارد ریال ؟ یعنی می خواهد آزادم کند دیگر. گفتم بله خط خودم بوده ولی یک بار که قرص هایم را اشتباه داده بودند من کاملا گیج بودم و از بازجویی آن روز هیچ چی یادم نمی آید . یکهو چهره ی مهربانش تغییر کرد و گفت این حرف ها چیه که میزنی خانم ؟ از آن حرف های متهمان سال ۸۸ میزنی ها ! قرص به ما داده اند و فلان . یعنی چی ؟! » 

خاکستر عجیب : 

  • ..بیگانه ..

موبایلش زنگ می خورد ، پله ها را دو تا یکی بالا می آید و سریع جواب میدهد. صدای یک‌ زن را تشخیص میدهم . از حرف های او چیزی مشخص نیست جز تکرار کلمات« بسیار ممنونم ، تشکر از شما ، لطف کردید ، ببخشید بابت زحمت ، ممنون » و دوباره تکرار از اول .. 

وقتی قطع میکند نگاه پرسش آمیزم را حواله اش می کنم . با تک خنده ای می گوید « خانم الف بود ،گفت موضوع نمره ی انضباطت حل شد » 

  • ..بیگانه ..

آن روز عصبانی بودم . دعواهای تمام نشدنی خانه ، افکار مخربی که به قصد کشت ، تبر تیز کرده بودند و تمام مشکلات ۱۷ سالگی یک باره روی سرم آوار شده بودند .. 

 این ها باعث شده بود دیوارهای خانه به یکدیگر نزدیک شوند و علی رغم تمام تقلاهایم مرا در خود حبس کنند .. 

وقتی بی هیچ مقصدی بیرون زدم ، از کارم راضی بودم

بی هدف خیابان ها را رد میکردم و صدای نجفی گوشم را در خود حل میکرد .. گویی دریا در ماهی شنا میکرد و کوه در آغوش باد می وزید و او در گوش من میخواند .. 

  • ..بیگانه ..

با اینکه هنوز غول آخر یعنی امتحان شیمی مانده است ترجیح بر این بود که پایان این سال تحصیلی را اعلام کنم . 

چادر زدن های اجباری ، گوش دادن به منبرهای تحمیلی ، کوبش افکار زیر پوتین آموزش دیگر تمام شد و حالا از آن همه خستگی ، تنها تصویری در آغاز کتاب ها مانده .. 

فیزیک ، درسی که اصلا نمیشد بتوانی در ساعتش بر چیز دیگری تمرکز کنی ! 

هرچند هم دبیر آرام صحبت میکرد ، انگار باید گوش میدادی تا بفهمی

هر چند هیچگاه در کلاسش ، در کلاس نبودم . انگار آنگونه که سعدی میگوید«حاضرِ غایب » می نمودم !

از درس  دینی که دیگر نگویم .. آنقدر دل پری هست که باید سالها نوشت .. 

عذاب مطلق ! وقتی من داشتم در دفترچه ام از خیل زندانیان سیاسی ، از آن شاعری که در اهواز ناپدید شده و از آرش می نوشتم ، دبیر دینی مصمم در مورد فهمیدن حرام یا حلال گوشت بودن خرگوش ، از روی ردپایش توضیح میداد! و نمیدانی چه دردی دارد .. 

زیست اوضاع خوبی داشت ، حواسم در کلاس بود  درس خوبی بود ! 

« تکلیف چشمان شما چیست؟ که شب از آنها می هراسد.. 

آن دو استوانه ، آن دو چاه مقدس » 

استارت این پیرزن را روی بیکاری های زنگ پرورشی زدم . و فرصت نشد کاملش کنم.

آخ زنگ های پرورشی .. آن آخوندهایی که گمان می نمودم بچه تنبل های حوزه باشند و شدیدا سعی داشتند اصلاح عقیدتی برایمان راه بیندازند ..

امید دارم غول آخر را هم شکست دهم و با آسودگی ، به دور از تعصبات دینی مدارس، جویای حقیقت باشم!

  • ..بیگانه ..

امتحان بعدی ،حدود دو ساعت دیگر شروع می شود . خوب است که آن ها را ساعت ۱۰ برگذار می کنند . اینکه امتحان نگارش مصادف با تولد فردوسی شده هم خوب است . احساس میکنم این بار میخواهم خوب بنویسم و مثل امتحان های نگارش قبلی که در روز تولد فردوسی نبودند ، عمدا یک فاجعه روی کاغذ نیاورم و حسابی با بهت معلم تفریح کنم !

امروز صبح زود بیدار شدم . کتاب این درس را پیدا نکردم و با آسودگی بیخیال آن چند نمره ی احتمالی که از متن درس آورده میشود شدم . 

قصد داشتم با موضوعات کتاب چند خطی بنویسم که مثل تمام روزهای پیش ، سر جلسه احساس نکنم این موضوع ارزش نوشتن ندارد و همه چیز را خراب کنم . این بود که شروع به نوشتن کردم . 

واقعاسخت بود یک بند را برای مقدمه ، چند بند را با عنوان بند تنه و بخشی را به عنوان نتیجه گیری واضح و پررنگ کنم . آخر نوشته های من هیچوقت به نتیجه نمی رسیدند . اصلا کلماتی که بر روی کاغذ می آورم همگی ناشی از یک بی حاصلی و بی نتیجگی افکار هستند . اگر راه به جایی می بردند که دیگر چه حاجت به نوشتن !

تصمیم گرفتم این بار هم بروم توی گود و همانجا به مشکل فکر کنم ! پس کتاب تهوع را برداشتم و تا همین چند ثانیه پیش مشغول خواندن بودم .

میدانید؛ حقیقتش اینکه دارم طول و تفسیر و نقد و بررسی و درآمد را قبل از خود کتاب میخوانم هم خوب است هم بد ! خوب از نظر پختگی و دید بازی که در مواجه با نوشته های روکانتن پیدا میکنم و بد از آن نظر که به حتم ، دیگر نمیتوانم ذهنم را در بررسی و قضاوت شخصیت ها آزاد بگذارم ! 

به هر حال، دلم نمی آید آن را بدون خواندن بگذرانم . 

این روزها زمان زیادی را به سرگرمی های هوشمند و بی رحم اختصاص داده ام و بی آنکه بخواهم ، فرصت نمود را از صفحات غریب و تنهای کتاب گرفته ام . اما صبح که بیدار شدم به فردوسی قول دادم که امروز را آغاز بنامم و از نو شروع کنم ! نوشتن آن خاطراتی را که ماه هاست متوقف کرده ام ، نقاشی و مهم تر از همه درس را ! 

درس ، آن عنوان لگد مال شده :) ... 

آخرین نمره ای که از نگارش در لیست کلاسی و جلوی اسمم خودنمایی میکند ، احتمالا همان ۱۴ امتحان اخیر باشد . 

نقاط ضعف اینگونه گوشزد شده بودند: آغاز بی مقدمه ، متن بدون نتیجه گیری ، حاشیه روی 

من با دیدنشان خندیدم . چرا که این ها را نقاط قوت میدانستم . 

از نظرم واقعا کار سختی است خواننده را بی هیچ پیشینه و مقدمه ای به متن پیوند دهی و او را با جریان هماهنگ سازی . همچون کاری که عباس معروفی انجام میدهد . یا بسیار سخت است برای موضوعی بی حاشیه .. مثلا آمدن صدای زنگ خانه! چند صفحه حاشیه و اما و اگر بنویسی . یا اینکه نتیجه گیری نکنی . اما متن تمام شود . یعنی بی آنکه چیزی را با عنوان پایان نوشته باشی ، خواننده بفهمد متن تو تمام شده ! 

توضیح دادن این ها برای دبیری که دکترای ادبیات دارد و همه چیز را از پشت چهارچوب کتاب هایی که خوانده و نمیدانم چه هستند نگاه میکند ، سخت است ! 

  • ..بیگانه ..

اتفاقات زیادی افتاده است . آنقدر که احساس میکنم اگر تمام گوش ها هم حرف هایم را بشنوند ، تمام قلم ها روزهایم را بنویسند و تمام آسمان ها بغض هایم را ببارند ، باز هم به وسعت تاریخ دردمند هستم.

این بار نه با قلم قهر بودم و نه چیز دیگری .فقط احساس کردم دیگر فایده ندارد . اینکه از یک مشت درد آثار ادبی خلق کنیم ، کار درستی است؟

نه .. اصلا 

مثلا من که فهمیدم شرش و همینگویی و هدایت و موسوی ، از دردی چون من رنج می بردند چه چیزی یافتم؟ هیچ چیز .. فقط بیش از پیش دریافتم ما تمام نمیشویم و غم برای همیشه ادامه خواهد داشت .. 

این ها را گفتم ، اما چیزی در من هست که میخواهم آرام اش کنم . 

شاید باید یک بار شاخه های پرخار این درخت را بگیرم و خود را از باتلاق بیرون بکشم ! 

میخواهم بنویسم ، از هر چه ذهنم را به بازی میگیرد .. مینویسم برای نخوانده شدن! 

نمیدانم چه مدت پیش بود . شاید یک یا دو هفته ی قبل . همه چیز تغییر کرد . آن انشای نماز لعنتی کار دستم داد . یک تکه کاغذ از من به مسابقات قطبی رفته و مقام آورده بود ، حالا میگفتند حتما باید نفر اول به استان برود .. 

من هر کاری که میتوانستم کردم . 

نمیخواستم این خفت را به جان بخرم

بروم بین انسان هایی پر تملق و ریا ، جلوه ای تلخ از دین را ببینم . جزوه ی آیت الله محدثی را بخوانم و از آن امتحان بدهم ! بدتر از آن ، اینکه آزمون صحت قرائت نماز بدهم!

این مسابقه ی نوشتن نبود ، مسابقه ی نماز بود ! 

هر طوری بود مرا با زور فرستادند . با این توجیحات که« اگر نروی جایگاه شهرمان در استان خالی می ماند ، حق دیگران را ضایع میکنی و .. » 

شاید باور نکنید . اما من چهار روز شکنجه شدم !

این جماعت الاف که آنها را « نخبگان قرآنی خوزستان» می نامیدند ، روزها نماز می خواندند و قرآن و دعا .. شب ها غیبت و گناه !

بدترین چیزی که به یاد دارم دعوایی است که با  دختری بزرگتر از خودم کردم . او از آن ها بود که افتخار از سر و رویش می بارید . در تمام بحث ها خودش را می انداخت وسط و همه جا حرف از رتبه های کشوری اش بود. 

یک شب اتفاقی شنیدم که میگفت « اصلا این مردم بی دین رو نمیفهمم .قرآن خدا تو دستشونه و اونا به شاهنامه ی فردوسی پز میدن ! فردوسی یه پیرمرد خرفت بود که اون همه شعر و برای شاه غزنوی نوشت ، پولشم نداد آخرش و تو گشنگی مرد .. » 

این ها را که شنیدم ، تنم لرزید !

از جواب خودم نمی گویم، اینکه با استناد تاریخی جوابش را دادم آرامم نکرد . یک بی لیاقت و بی سواد هم گذاشتم دنبالش تا شب خوابم ببرد .. 

آن چهار روز را ول کن اصلا .. یادم که می آید بغض میکنم از عمق تفاوت ها ! از حرف هایی که شنیدم و اصلا خوب نبود . از چند تار مویی که باعث میشد آنها مرا قضاوت کنند و از .. 

دارم کتاب تهوع ژان پل سارتر را میخوانم ، خیلی سنگین است . 

البته خودش نه . یک درآمد و چند نقد و نظریات سارتر در مورد تخیل را خواندم که گیج شدم . گنگ است برایم حرف هایش در مورد جهان تخیل . نمی فهممش 

اما کوتاه نمی آیم . آنقدر میخوانم تا بفمم . 

قبل از آن غرور و تعصب جین آستین را خواندم . جلوه ای جدید از عشق برایم تداعی گر شد . باعث شد فرق خودخواهی ، غرور ، دور اندیشی را به خوبی بفهمم و لمس کنم .. 

یک چیز دیگر هم خواندم در این مدت . سال بلوا از عباس معروفی 

دیوانه کننده بود .. مرا سحر کرد . لعنتی بغضت را در هم می شکست و تنت را زیر سنگینی کلمات خرد میکرد .. 

دیوید کاپرفیلد را هم تا نصفه خواندم . 

بعد از تهوع ، قصد دارم داستان دو شهر از چارلز دیکنز را بخوانم . 

خسته ام .. 

از این همه ندانستن ، از انسان هایی که خلق شده اند تا یکدیگر را نفهمند 

نمیدانم چه بنویسم که خالی شوم از این حجم درد .. 

  • ..بیگانه ..

امروز احساس پدربزرگم را درک کردم . وقتی می نشست اخبار ماهواره را بی کم و‌کاست نگاه میکرد و در هر یک دقیقه ، هزار فحش و‌ناله و نفرین روانه ی این وطن فروشان مزدور فلان فلان شده ها میکرد.. هی هم که میگفتی خب نگاه نکن ، گوش نمیکرد!

من هم در شرایطی مشابه ، تمام صبح را صرف خواندن کتاب  «گفتگوهایی با کمونیست ها» کردم و با هر سطری که میخواندم با عصبانیت چیزی میگفتم . شما را چه پنهان حتی این بار دومی بود که این کتاب را میخواندم . این بار اشتباهات فاحشی که داشت ، بیشتر توی ذوقم زد و با دیدن تاییدیه از فلان سازمان و فلان اتحادیه و چندین تقدیر از کتاب ، تا مرز انفجار رسیدم

من بدین وسیله ، عنوان کتاب را اصلاح میکنم و آن را‌ « پیروزی های سیدمحمد مجاهد در بحث ها » نام میگذارم .چرا که بسیار مناسب تر است

در یکی از بحث ها ، مجاهد با شجاعت رو به روبه روی عالم کمونیستی( که به نوشته ی کتاب ، فلان عالم مشهور کمونیسم بود و تجارب متعددی در پیروزی بحث ها داشت) قرار میگیرد . 

بحث به پیشنهاد کمونیست،پیرامون قرآن و رد صحت آن شکل میگیرد .‌‌اواسط بحث مجاهد از کمونیست میپرسد« آیا شما قرآن را خوانده اید؟» او پاسخ میدهد« بله که خوانده ام» مجاهد میگوید« خب یک سوره به غیر از حمد و توحید برایم بخوانید» 

ناگهان کمونیست سکوت میکند و خجل میشود و بحث را ترک میکند و در پاسخ به حرف های مجاهد در باب اعجاز محتوایی و لفظی قرآن ، در می ماند!

این محتوای غالب بر تمام بحث ها بود . !!!!

البته باید از مجاهد تقدیر هم کرد . چرا که در بحث با فردی که سالها به وجود خدا بی اعتقاد بوده میگوید « تو که تمام کهکشان ها و سیارات و آسمان ها را نگشته ای ، از کجا میدانی خدا آنجا نیست؟

آن فرد بی خدا هم بی آنکه بگوید « تو هم نگشته ای . از کجا میدانی خدا آنجا هست؟» 

سر خم میکند و مسلمان میشود!

یا مثلا میگوید « تو که نمیتوانی نشان دهی دو دو تا میشود چهار تا ، همینطور هم نمیشود خدا را نشان داد» 

این مسئله راکه به کل به پای این گذاشتم که مثلا ، در آن زمان نمیتوانستند نشان دهند چگونه است که دو دو تا میشود چهار!

مجاهد میگوید « با اختلاف طبقاتی مخالف نیستم ، چرا که فرد باهوش و با استعداد ، با فرد کودن برابر نیست . و پزشکی که درس خوانده با کارگر برابر نیست»

جناااب مجاهد ! اختلاف طبقاتی یعنی اینکه آن کارگر و دکتر ، یک شرایط را برای حضور در جامعه نداشته اند . یعنی مشکلاتی که جامعه با ستم به آنها روا داشته برابر نبوده ، یعنی یکسان نبودن شرایطشان ، و سنجیدنشان با هم!

نبودن اختلاف طبقاتی یعنی هر دو نفر ، یک شرایط را برای تحصیل داشته باشند و بعد شما بگویید این کودن بود و آن باهوش !

خلاصه اینکه اگر بخواهم حرف هایم در باب این کتاب ناقص را بنویسم ، خودش یک کتاب دیگرمیشود! 

  • ..بیگانه ..

نمیدانم تا چند سالگی .. اما به یاد دارم سالهایی متعدد گمان میکردم عشق یعنی همین که در خیابان یا یکی از کافه های شلوغ شهر ، چند ثانیه به یک جنس مخالف خیره بمانی و بعد مهرش آن چنان در قلبت ریشه کند که سختی ریشه اش را دهقانانی زمخت هم نتوانند برکنند ، هر چند که با خیش هایشان قلبت را پاره پاره سازند .. آن معشوق ترجیحاً دل به کس دیگری بسته بود و در ذهن من ، عاشق تا سالها بعد به همان خیابان یا کافه ی شلوغ می رفت و سیگار میکشید و چشم هایش را به خاطر می آورد ! 

حتی بارها آخر قصه عاشق شکست خورده را شاعر یا نقاش میکردم . افسردگی و روان بودن اشک را از مواد اولیه عشق میدانستم و بی آنها ، یک پای تصوراتم می لنگید .. 

روزی در همان وقت ها ، از پدربزرگم پرسیدم : تا به حال عاشق شدی؟

باز هم انتظار داشتم مثل تمام قصه هایی که خواندم « اشک چشمانش را پر کند ، لبخند تلخی بزند و نام زنی را زیر لب بگوید ، که مادربزرگم نباشد ! » یا دست کم انتظار داشتم به مادربزرگ اشاره کند و پرونده را ببندد . اما بی آنکه تغییری در چهره دهد خیره به من گفت

«جوان که بودم پنج صبح برایم لنگه ی ظهر بود ، هنوز هوا در تاریکی شب بود که بلند میشدم . اگر همینجا کسی بناکار میخواست ، می ماندم و آن روز عیدم بود . اما اگر کار نبود ، تا شوش پیاده می رفتم .. شب ها که بر میگشتم درد پاهایم گروه نوازندگی به راه می انداخت و دست هایم از این طرف به سازشان می رقصیدند .. اصلا شده بود که مدتی طولانی پدر و مادرم را نمی دیدم . وقتی هم که مردند ، مدتی بود ندیده بودمشان . آن وقت کار بیشتر شد .. پدر خدابیامرزم هر چه بود بالاخره اندک نانی می آورد . اما او که رفت محمد حسین را هم همراه خودم به کار می بردم . برادرم را میگویم که چند سال پیش مرد و رفت .. یادت است ؟ »

سرم را تکان دادم و حرفش را ادامه داد .. 

« خلاصه از بدبختی ها چه بگویم برایت .. تا کمی دستمان به دهنمان رسید و توانستیم شب ها ساعتی بیشتر بخوابیم ، خاله ام بند کرد که پیر پسر شده ای و برایم زن گرفت . تا آمدم با زنی که نمیدانستم کیست زندگی کنم ، یک ایل بچه دورمان بود ! تا خرج آنها را در آوردم و توانستم بزرگشان کنم ، رفتند سر خانه زندگیشان . تا خواستم فکر کنم که عصای دستم هستند ، بچه آوردند و عصای دست لازم شدند .. این بین شاید به تنها کلمه ای که نشد فکر کنم عشق بود ! » 

به منی که ساکت نگاهش میکردم ، نگاهی دیگر انداخت وگفت « دخترجان هر که در زندگی می دود که درمان دردش را پیدا کند .. ما درد نان داشتیم ! نه که فکر کنی خانه مان پر از عشق و محبت بود که به عشق فکر نکردیم .. نه ! اما عشق به زنده ماندن پر رنگ تر جلوه میکرد .. » 

عشق به زنده ماندن ! شاید این بود که روی آن تصورات کودکانه خط بطلانی شد و شاید هم نه ..  

با حرف های پدربزرگ چیزی در من تکان نخورد و یک هو از این رو به آن رو نشدم . اما چیزهایی را دیدم که عشق بودند و با تصوراتم نمی خواندند ! پدرم عاشق شعر خواندن بود ، مادرم عاشق دیدن فیلم های بی سر و ته و حدس زدن آخرشان ، خواهرم عاشق فوتبال بود ، مادربزرگم عاشق عکس گرفتن ! 

و خودم ... آن وقت ها را نمی دانم . اما الان من هم عاشق هستم ! 

دیگر عشق از نظرم آن تئوری های بی معنا را ندارد . عشق هر چیزی است که یادش باعث میشود زودتر کارهایت را انجام دهی و به آن برسی ! چیزی که صبح ها که بیدار میشوی به آن فکر میکنی ، نه شب ها که میخوابی ! عشق یک آغاز است .. ببین چه چیزی انگیزه ی شروع را در تو بیدار میکند ، عشق همان است ! همانطور که بودنش آرامت می سازند ، نبودش تو را به مرزهای ویرانی میکشاند ! 


« عشق را از عشقه گرفته اند و آن گیاهیست که در باغ پدید آید، در بن درخت . اول بیخ در زمین سفت کند پس سر برآرد و خود را بر درخت بپیچد و همچنان می رود تا جمله درخت را فرا گیرد و چنانش در شکنجه کند که نم در درخت نماند و هر غذا که به واسطه ی آب و هوا به درخت رسد به تاراج می برد تا آنگاه که درخت خشک شود .. »  سلوک؛ دولت آبادی 

 

  • ..بیگانه ..

هر چه میخواهم این افکار فرار را به هم بند دهم ، نمی شود .. 

حس میکنم شعرهای فروغ شده ام . مثل همان ها تنها ، درمانده و غمگین

این که مهدی موسوی میگوید ، غم در آینه قد علم کرده همین است .. 

از دم غروب خودم را بیرون ریخته ام ، هی ورقش میزنم ، از نو میخوانمش ، تا پیدا کنم این نیشتر زهرآگینی را که نمیدانم به کدامین رگ کشیده اند .. اما نیست که نیست

اصلامن همان شعر قیصر امین پور شده ام ک میگوید : این روزها که میگذرد شادم .. شادم که میگذرد! 

نمیدانم همین بود یا نه .. اصلا شعر اوست یا نه .. اصلا شعر است یا نه .. 

دوست دارم سرم را بگذارم روی شانه ی حرف های نگفته ام و زار زار گریه کنم .. 

از این معلقی خسته ام .. کدام معلقی ؟ نمیدانم 

از این ندانستن ها .. 

از این حرف هایی که رو دلم مانده اند و بیرون نمی ریزند .. 

کسی باید بیاید مرا در خود بمیرد .. 

امشب زیادی نامرد شده ! 

  • ..بیگانه ..