ما تمام نمی شویم !

خواندن، نوشتن و فکر کردن همه اینها بدبختی است، نکبت می‌آورد.

ما تمام نمی شویم !

خواندن، نوشتن و فکر کردن همه اینها بدبختی است، نکبت می‌آورد.

مردم یا متوجه منظور من می شوند یا نمی شوند ، من یک مفسر نیستم !

پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

۷ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

ساعت می رفت که از نیمه شب بگذرد . خانم جوان به صندلی چوبی اش تکیه داده بود و کتاب کوچکش را ورق می زد . با گذر از هر صفحه نگاهی به بیرون می انداخت . تن بی جان خیابان زیر رگبار بی امان قطره های باران ، برای ماندن تقلا می کرد . درختان در برابر خشم آسمان کمر خم کرده بودند و جوی ها در خوشی می غلتیدند . هر بار که از پنجره این ها را میدید با لبخند از خدا می خواست باران ادامه یابد. 

پسرک به کفش های درمانده اش خیره ماند . گذر زمان و سنگینی باران از آنها یک وبال گردن ساخته بود که هیچ کمکی نمی کردند . با تردید آنها را در آورد و به گوشه ای پرت کرد . آب موهایش را چلاند و قدم هایش را تند کرد .‌ هنوز دور نشده بود که این بار بی تعلل برگشت ، کفش ها را بغل زد و گوشه ی دیوار کز کرد و با بغض از خدا خواست باران تمام شود . 

پیرمرد به سفره ی خالی نگاهی انداخت . سکوت همسر و فرزندانش بر شرمندگی اش می افزود. دختر کوچکش گرسنه بود . زیر دست های نیرومند فقر از خانه بیرون رفت . دستانش را به سوی آسمان گرفت و دردمند فریاد زد .. اشک های پیرمرد آن شب بین خودش و باران دفن شد..

سرنگ کثیفی را در دست داشت و در دور ترین نقطه ی شهر ، خارج‌از نقشه ، با مرگ دست و پنجه نرم می کرد . دست های زخمی و خسته اش را کشید . قطره های باران را یکی پس از دیگری حس می کرد . وقتی آخرین نفس هایش را می کشید خودش را به زحمت از زیر پل کوچک بیرون آورد .‌ آن شب جنازه ای تا صبح زیر باران آرام گرفته بود . 

ساعت می رفت که از نیمه شب بگذرد . قطره های باران همان بودند ‌، آسمان همان بود و نیمه شب هم همان ..

  • ..بیگانه ..

ساعت به ۹ شب نرسیده بود که چشمانم برای بسته شدن از هم پیشی گرفتند ، با شنیدن سر و صدا چشمانم را به زور باز نگه می دارم ، صدای مضطرب خواهرم را می شنوم « بلند شو بریم خونه مامان بزرگ، آقایی تصادف کرده » اینکه چگونه خودمان را آنجا می رسانیم و چه میشود را از فرط گیجی به یاد ندارم ، سر و صورت کبودش دلم را ریش میکند .. از همان دور می گوید « سلام شاعر » چند سال است این شاعر افتاده روی زبانش ، از همان وقتی که تقدیرنامه استان را فرستادند در خانه شان و او به همه همسایه ها نشان داد . تصادف جدی نبوده ، اما ضربه ی سرش باعث شده بود فراموش کند با چه و چگونه به این روز افتاده .. حالش خوب بود ، می خندید ، این کافی بود ، زخم های سرش خوب می شدند .. تا وقت برگشت و خوابیدن ، ساعت از دوازده عبور می کند . شش صبح با عذابی وصف ناپذیر راهی مدرسه می شوم . قرار است بعد از مدرسه ، همراه یکی از زنان همسایه بروم تا آن خانه ی کوچک را پیدا کنیم . این محله را بلد نیست ، آن خانه را هم میخواهد برای کارگاهش اجاره کند . وقتی کمک خواست نتوانسته بودم رد کنم . به خانه که میرسم به نیت جبران کمبود خواب ، در را باز می کنم که می بینمش . « سلام عزیزم .. ببخشید خسته ای تازه رسیدی ، ولی آقای مقامیان زنگ زد گفت جایی کار داره باید زود بره.. » میپرم وسط حرفش و از تعارفات احتمالی جلوگیری میکنم . با معطلی کمتر از ده دقیقه به او میرسم و راه را در پیش میگیریم .

خانه را زود پیدا میکنیم ، نزدیک است .. از پله های زیرزمین پایین می رویم که سوزشی عمیق را احساس میکنم . دردی مثل همان وقت که با کمر به روی خرده شیشه ها افتادم ، از جنس آن اما بیشتر و دردناک تر .. زن همسایه جیغ میکشد . تکه شیشه ی تیز و بزرگ عمقای پای راستم را شکافته .. اینکه میگویند « داغه ، نمیفهمه » کاملا درست است .. پله ها را بالا می روم ، به پدر زنگ میزنم و میگویم بداند دیرتر به خانه می روم . بعد از تماس ، گویی تازه عمق فاجعه را می فهمم . بی خوابی و قرمزی خون زیاد زیرپایم مرا وادار به خوابیدن می کند . از تکاپوی زن همسایه خنده ام میگیرد .. متاسفانه در مسیر رفتن به بیمارستانی که در دو قدمی بود ، بیهوش نمی شوم و درد را با عمق جان حس میکنم . از لحظات بیمارستان و چهار بخیه ی دردناک هیچ نمیگویم . به خانه می رسم و مستقیم به اتاقم می روم ، اصرار های زن همسایه برای حرف زدن با مادرم را رد کرده بودم . قرص میخورم و به خواب فر‌و می روم .. با صدای جیغی مبنی بر پات چی شده از خواب می پرم ! 

فردا صبح باید شش بیدار شوم ...

  • ..بیگانه ..

این بار میخواستم آن دفتر آبی رنگ‌ را هر طور شده پیدا کنم . همان بی نوا که اسباب کشی بلعیدش! نیمی از داستان « غمگین ترین شورشی ها » را با خود داشت لعنتی .. اگر پیدا نمیشد ایده ی آن داستان می مرد ! در بین جستجوهایم به دفتر کوچک سفیدی میرسم ، رویش با خط بدی نوشته شده « دفتر شعر من . لطفاً بدون اجازه باز نکنید ! تاریخ شروع : ۱۳۸۹ »  در صفحه ی اول یک مشت تهدید و خواهش مبنی بر نخواندن دفتر به چشم میخورد ‌، تک خنده ای میکنم ؛ آخر من در آن سن چه چیزی برای نوشتن داشتم که انقدر هم مصر بودم کسی نگاهش نکند؟ 

با خواندن دفتر تشری به خودم می زنم و میگویم « آدم به خودش هم میخندد؟ » جای شما خالی ، یک مشت کلمه ی بی معنی را کنار هم نوشته بودم . محض دلخوشی قافیه ای هم نداشتند .. آخر صفحه هم پررنگ اضافه کرده بودم « این شعر متعلق به من میباشد ، خواهشا کپی برداری نکنید D: » 

یکی از نوشته هایی که موجبات شادی ام را فراهم کرد را می آورم ، البته اضافه کنم که چندین ساعت درگیر رمز گشایی دست خطم بودم ! گویی نسخه ی پزشک بود پدربیامرز ! 

« بهار ای همسنگر طبیعت 

شهر نشینیِ تو چو بیعت D: 

با تو چه خوب و امیدوارم

صفای بستر این روزگارم  » 

معنی هم نمیدهد لعنتی .. من از شما میپرسم ،صفای بستر این روزگارم یعنی چه ؟ تازه الان محض آبرو داری خوبش را آورده ام . از  اخبار و غیره کلمات بیعت و بستر را شنیده بودم ، بدون دانستن معنی شعرسرایی کرده بودم برای خودم ! 

نتیجه ای اخلاقی این بود که حواستان به بچه های خانواده باشد ، نگذارید طفل معصوم ها آثاری خلق کنند که پس فردا به خودشان بخندند ! 

نتیجه ی اخلاقی دوم هم اینکه مواظب باشید وسایتان را گم نکنید ! بد است . 

و من الله توفیق

  • ..بیگانه ..

روی آخرین میز در گوشه ی سمت چپ کلاس جمع میشوم و به صحبت های ناجالب دبیر شیمی اخم می کنم . کتاب جالب « انسان در گذرگاه تکامل» را روی کتاب شیمی می گذارم . چند دقیقه ای برای کلافه شده کافی است . محتوای سنگین کتاب نیاز به سکوت و اندیشه دارد که حال هیچ کدام فراهم نیست. ذهنم را جمعِ ادامه دادن شعر کوتاه جدیدم میکنم ، اما نمیشود که نمی شود . 

کتاب را که ورق می زنم در صفحات آخر عکسی از انیشتن توجهم را جلب می کند . با چشم هایم فاصله ی بینی تا چانه ، چشم تا پیشانی و چروک ها را اندازه می گیرم و در اولین سفیدی که جلویم می آید می کشم . با امکاناتِ کمِ در اختیار نمی توانم چیز خوبی از آب در بیاورم . اما مثل همیشه نقاشی مرا از مرزهای زمان فراتر می برد و وقتی سر بلند می کنم کلاس را خالی می بینم . به تکان خوردن سر دبیر از تأسف اهمیتی نمی دهم و به انیشتن لبخند میزنم!

  • ..بیگانه ..

ما غمگین ترین شورشی ها بودیم ، وقتی بی فکر انقلابی در سر ، آخرین تقلای اعتراض را به کوبش بی رحمانه ی پوتین ها می سپردیم . 

وقتی مغزهایمان در باران بمب های ساعتی ، زیر درختی خشکیده می نشستند و هدایت می خواندند و آسمان همان بود و زمین هم ...

ما غمگین ترین شورشی هایی بودیم که هیچگاه شورش نکردیم..

  • ..بیگانه ..


.

وقتی آخرین چوب خط بیداری

بر دیوارهای نژم انگیز ظلمت 

جان می سپرد .. 

و حق حبس در بطری 

بر دوردست اقیانوس ها 

می گریست .. 

وقتی شیشه ی سازمان حقوق بشر

با اشک به روی گورهای دسته جمعی برق می افتاد

درد ؛ در گودال های انسانیت می رقصید 

و لجن ؛ تکه تکه به آسمان می پاشید..

و کسی فریاد می زد 

بنفشه ها را هنگام کوچ شکار کرده است

وقتی که خورشید 

زیر سوختنمان عرق می کرد 

پاییز با صدای خش خشمان زیر پای برگ ها 

به خواب رفته بود .. 

و کسی با بغض به دست و پای فصل ها افتاده بود 

و بهار میخواست .. 


  • ..بیگانه ..


یک سال تحمیل عقاید ، هنجار و اندیشه های مستبدانه را به تمام محصلان تسلیت میگویم. امروز وقتی یکی از آن معاونین بیکار با خشم گفت « تو چرا موهات بیرونه؟ خانوم اینجا شاهده. میان بازدید میکنن آبروی مدرسه میره» فکر کردم که عجب ! این چند تار موی من چه عظمتی دارند که میتوانند آبروی مدرسه ی شاهد را بریزند ! آنجا پر بود از دخترانی که بی عقیده و با نفرت ، زیر سایه ی اجبار یک پارچه ی سیاه را روی زمین دنبال خود می کشیدند و آن چادر بود! خودشان داشتند پوشش فاطمه ی زهرایشان را بی ارزش میکردند . آخ که چه میکشد اسلام از این مسلمان ها .. وقتی همان معاون مقنعه اش کمی عقب رفته بود از کنارش گذشتم و گفتم « فقط موهای ما آبروی مدرسه رو میبره دیگه ؟ » آن بخشِ فرار سریع به طبقه ی بالا را سانسور میکنم و میروم روی قرائت قرآن و احترامی که باید به آن میگذاشتیم . این یکی اختیاری بود اما شما را چه پنهان یکی دو نفر آن احترام را نگذاشتند ، از صف شوت شدندو رفتند خدمت کرم الکاتبین.  من آنجا با معدل خوب و رتبه های استانی و کشوری ام قضاوت نمی شوم . این انضباط پایین در کارنامه ام است که شرایط را برای قضاوت همه فراهم میکند.. طوری که دبیر با شنیدن اسمم و به یاد آوردن تذکری که مبنی بر من به او داده اند ، اخم میکند ، صدایش را روی سرش می گذارد و قوانین کلاسش را خیره به من ، خطاب به همه میگوید . 

خدا بخیر کند عاقبت این جاهلان مدرنیته را ، لعنتی ها می گردند گوهر درونی بچه ها را پیدا میکنند و از همان جا شروع به تخریب می کنند . این بار کوتاه آمدنی در کار نیست !

  • ..بیگانه ..