ما تمام نمی شویم !

خواندن، نوشتن و فکر کردن همه اینها بدبختی است، نکبت می‌آورد.

ما تمام نمی شویم !

خواندن، نوشتن و فکر کردن همه اینها بدبختی است، نکبت می‌آورد.

مردم یا متوجه منظور من می شوند یا نمی شوند ، من یک مفسر نیستم !

مطالب پربحث‌تر

تا آنگاه که درخت خشک شود ..

پنجشنبه, ۳ اسفند ۱۳۹۶، ۰۱:۲۶ ق.ظ

نمیدانم تا چند سالگی .. اما به یاد دارم سالهایی متعدد گمان میکردم عشق یعنی همین که در خیابان یا یکی از کافه های شلوغ شهر ، چند ثانیه به یک جنس مخالف خیره بمانی و بعد مهرش آن چنان در قلبت ریشه کند که سختی ریشه اش را دهقانانی زمخت هم نتوانند برکنند ، هر چند که با خیش هایشان قلبت را پاره پاره سازند .. آن معشوق ترجیحاً دل به کس دیگری بسته بود و در ذهن من ، عاشق تا سالها بعد به همان خیابان یا کافه ی شلوغ می رفت و سیگار میکشید و چشم هایش را به خاطر می آورد ! 

حتی بارها آخر قصه عاشق شکست خورده را شاعر یا نقاش میکردم . افسردگی و روان بودن اشک را از مواد اولیه عشق میدانستم و بی آنها ، یک پای تصوراتم می لنگید .. 

روزی در همان وقت ها ، از پدربزرگم پرسیدم : تا به حال عاشق شدی؟

باز هم انتظار داشتم مثل تمام قصه هایی که خواندم « اشک چشمانش را پر کند ، لبخند تلخی بزند و نام زنی را زیر لب بگوید ، که مادربزرگم نباشد ! » یا دست کم انتظار داشتم به مادربزرگ اشاره کند و پرونده را ببندد . اما بی آنکه تغییری در چهره دهد خیره به من گفت

«جوان که بودم پنج صبح برایم لنگه ی ظهر بود ، هنوز هوا در تاریکی شب بود که بلند میشدم . اگر همینجا کسی بناکار میخواست ، می ماندم و آن روز عیدم بود . اما اگر کار نبود ، تا شوش پیاده می رفتم .. شب ها که بر میگشتم درد پاهایم گروه نوازندگی به راه می انداخت و دست هایم از این طرف به سازشان می رقصیدند .. اصلا شده بود که مدتی طولانی پدر و مادرم را نمی دیدم . وقتی هم که مردند ، مدتی بود ندیده بودمشان . آن وقت کار بیشتر شد .. پدر خدابیامرزم هر چه بود بالاخره اندک نانی می آورد . اما او که رفت محمد حسین را هم همراه خودم به کار می بردم . برادرم را میگویم که چند سال پیش مرد و رفت .. یادت است ؟ »

سرم را تکان دادم و حرفش را ادامه داد .. 

« خلاصه از بدبختی ها چه بگویم برایت .. تا کمی دستمان به دهنمان رسید و توانستیم شب ها ساعتی بیشتر بخوابیم ، خاله ام بند کرد که پیر پسر شده ای و برایم زن گرفت . تا آمدم با زنی که نمیدانستم کیست زندگی کنم ، یک ایل بچه دورمان بود ! تا خرج آنها را در آوردم و توانستم بزرگشان کنم ، رفتند سر خانه زندگیشان . تا خواستم فکر کنم که عصای دستم هستند ، بچه آوردند و عصای دست لازم شدند .. این بین شاید به تنها کلمه ای که نشد فکر کنم عشق بود ! » 

به منی که ساکت نگاهش میکردم ، نگاهی دیگر انداخت وگفت « دخترجان هر که در زندگی می دود که درمان دردش را پیدا کند .. ما درد نان داشتیم ! نه که فکر کنی خانه مان پر از عشق و محبت بود که به عشق فکر نکردیم .. نه ! اما عشق به زنده ماندن پر رنگ تر جلوه میکرد .. » 

عشق به زنده ماندن ! شاید این بود که روی آن تصورات کودکانه خط بطلانی شد و شاید هم نه ..  

با حرف های پدربزرگ چیزی در من تکان نخورد و یک هو از این رو به آن رو نشدم . اما چیزهایی را دیدم که عشق بودند و با تصوراتم نمی خواندند ! پدرم عاشق شعر خواندن بود ، مادرم عاشق دیدن فیلم های بی سر و ته و حدس زدن آخرشان ، خواهرم عاشق فوتبال بود ، مادربزرگم عاشق عکس گرفتن ! 

و خودم ... آن وقت ها را نمی دانم . اما الان من هم عاشق هستم ! 

دیگر عشق از نظرم آن تئوری های بی معنا را ندارد . عشق هر چیزی است که یادش باعث میشود زودتر کارهایت را انجام دهی و به آن برسی ! چیزی که صبح ها که بیدار میشوی به آن فکر میکنی ، نه شب ها که میخوابی ! عشق یک آغاز است .. ببین چه چیزی انگیزه ی شروع را در تو بیدار میکند ، عشق همان است ! همانطور که بودنش آرامت می سازند ، نبودش تو را به مرزهای ویرانی میکشاند ! 


« عشق را از عشقه گرفته اند و آن گیاهیست که در باغ پدید آید، در بن درخت . اول بیخ در زمین سفت کند پس سر برآرد و خود را بر درخت بپیچد و همچنان می رود تا جمله درخت را فرا گیرد و چنانش در شکنجه کند که نم در درخت نماند و هر غذا که به واسطه ی آب و هوا به درخت رسد به تاراج می برد تا آنگاه که درخت خشک شود .. »  سلوک؛ دولت آبادی 

 

  • ..بیگانه ..

نظرات (۴)

  • این مطلب نوشته شده توسط: علی احمدی
  • سلام.ببخشید شاید هر شاعر برای خودش وبلاگی زده باشه یا صفحه مجازی ای در سرویس های وب نویسی یا انجمن های مجازی و تالار های گفتمان و یا ابزار هایی چون اینستاگرام و کانالهای تلگرام.

    راستش بتونید بیشتر بگردید در اینترنت شاید پیدا کنید اما

    در غیر این صورت بهتره کتابش رو بخرید(خرید الکترونیکی)،

    بعدش خرید رو دم درب منزل تحویل بگیرید.

    یا اگر مثل من وضع مالی خوبی نداشتید، یک بار کتابخانه ای عضو بشید که پیک داشته باشه و بعد از اون هر بار کتابی بخواید میارن دم در منزل.

    از اونجایی که قبلا از طریق وب گردی متوجه شده بودم شما با ام - اس دست و پنجه نرم می کنید و مشکله رفت و آمد براتون این توضیحاتو دادم

    البته از اونجایی که خودم حوصله شعر ندارم مدتی هاست ادبیات رو ول کردم، خودم نمیگردم دیگه دنبالش تا وبلاگمو به روز کنم.ممنون.خداحافظ
    ببخشید خیلی که دقت کردم دیدم این وبلاگ قالب مشابه قالب وبلاگی که من قبلا سر زدم و بنده خدا بیماری داشتن بود و نه خودش.


    یعنی من اشتباه کردم فکر کنم به هر حال شرمنده حوصله ندارم بگردم مطالب وبلاگم رو به روز کنم توضیحات دادم نظر قبل.

    نشد یه بار از موقعی که از خدمت اومدم تا الان دم عید شاغل باشم...
    زندگیم داغانه و دم عید عزای اوناییه که مثل من دنبال کار اند.

    راستی التماس دعا.بدهکارم شدید و اصلا حوصله وبلاگ ندارم.
    موفق و سلامت باشید.خدانگهدار
    سلام این پست خیلی قشنگ بود
    پاسخ:
    سلام . ممنون از حضورتون :) 
  • سایه بیداری
  • هر چند همۀ مطالب وبلاگتان را هنوز نخوانده ام
    اما از همین چند مطلبی که ورق خورد
    شیوایی قلمتان هویداست .
    سلامتی و توفیق برایتان آرزو میکنم .
    و سپاس از شما .
    پاسخ:
    سپاس از نگاهتان . 
    اینکه مطالب را خواندید افتخار بزرگی است . 
    شاد باشید . 
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی