ما تمام نمی شویم !

یک عمر نوشتیم برای خوانده شدن و کسی نخواند و آن هایی هم که خواندند حاشیه ر‌‌‌‌ا بر درد واژه ها عزت بخشیدند و ما ماندیم و روسیاهی نزد سطرها ! این بار می نویسم برای نخوانده شدن ..

مردم یا متوجه منظور من می شوند یا نمی شوند ، من یک مفسر نیستم !

بایگانی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

ما تمام نمی شویم !

یک عمر نوشتیم برای خوانده شدن و کسی نخواند و آن هایی هم که خواندند حاشیه ر‌‌‌‌ا بر درد واژه ها عزت بخشیدند و ما ماندیم و روسیاهی نزد سطرها ! این بار می نویسم برای نخوانده شدن ..





دردم از او بود و درمان نیز هم !

سه شنبه, ۲۴ بهمن ۱۳۹۶، ۰۱:۰۴ ق.ظ

آن روز کلاس دینی بیش از هفته های پیش ، برایم غیر قابل تحمل شده بود .. کسی رو به رویم نشسته بود و سعی داشت با تمسخر مفتی های عربستان ، دین خود را بالا بکشد . سخت تر از این ،خنده های دسته جمعیشان به حرف های مسخره ای بود که خدا میدانست این را واقعا فلان مفتی گفته است یا نه ..  

سابقه ی خرابی که در برنگشتن به کلاس داشتم ، مانع میشد باز هم بتوانم بیرون بروم .. لحظه های سیاهی برایم رقم میخورد ..

وقتی مربی پرورشی « از قضا باید گفت تنها کسی که چشم دیدنم را دارد»

آمد و با استرس گفت « تا یک ساعت دیگر باید انشاهای مسابقات را تحویل دهیم و آن یک نفری که باید می آورده ، نیاورده ! یک نفر همین الان بنویسد .. »

بله .. همان وقت بود که چون گنجشکی که قفسش را باز کرده اند ، از جا پریدم و برای نوشتن به بیرون رفتم 

اصلا مسئله از همینجا شروع شد ! 

موضوع انشا «نماز» بود !

منی که اصلا خواندش را به یاد نداشتم چه باید می نوشتم .. میخواستم قید فرار از کلاس را بزنم و خود را رها کنم .. گنجشک بی نوا از قفسی به قفس دیگر رفته بود ، گویی داشتم از حرف دین ، به خود دین پناه میبردم

اینکه چطور شروع به نوشتن کردم را نمیدانم . اما در نهایت قصه ای رو به رویم بود که بی شباهت به من نبود . 

اینکه توانستم با این موضوع دو صفحه بنویسم عجیب بود . اما عجیب تر از آن برگزیده شدن انشا و رفتن به مرحله ی بعد بود !

چهارشنبه ی همان هفته ، باید برای مرحله ی بعد حضوری می رفتیم

این بار فکرم پیش دو زنگ زیست که لغو میشد نبود ..

فکر نوشتن دوباره درباره ی نماز ، مثل خوره جانم را می مکید . موضوع سخت تر از این حرف ها بود !

چهارشنبه صبح ، وقتی برگه ی موضوعات را با نا امیدی نگاه میکردم ، تصمیم گرفتم چند خط چرت و پرت روی هم سوار کنم ، خب میگفتند این مرحله قبول نشده .. اشکالش چه بود ؟ 

با این تصمیم شروع کرده بودم ، اما نفهمیدم چه شد ، چه کسی دستم را روی کاغذ می چرخاند که وقتی نوشته را خواندم ، این جمله روی برگه به چشم میخورد « تکبیرة الاحرام ، آغاز یک زندگی است..»

فرستاده شدنم به مرحله ی بعد ،چیزی بود که نمیگذاشتم رقم بخورد .‌ وقتی در کارگاه های سنجش نویسنده نفر دوم را دیدم ، چیزی در من فرو ریخت .. خوب میدیدم  با شنیدن اذان چطور چشم هایش را می بندند ، لبخند می زند و زیر لب صلوات می فرستد . اصلا انگار از آنهایی بود که به دنیا آمده اند تا مسلمان واقعی را نشان امثال ما دهند


انصراف دادن من و رفتن او به مرحله ی بعد ، اصلا درست ترین اتفاقی بود که در آن  روزهایم افتاد !

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۶/۱۱/۲۴
khidnevis ..

نظرات  (۱)

۲۴ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۲۰ علیـ ــر ضــا
چقدر داستان و اتفاق جالبی بود 
بلاخره با یکی با طرز دیگری آشنا شدم 
خوش آمدید بجمع ما ⁦♥️⁩ 
کار پسندیده ای کردین 😁
پاسخ:
D: سپاس از حضورتون

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی