ما تمام نمی شویم !

خواندن، نوشتن و فکر کردن همه اینها بدبختی است، نکبت می‌آورد.

ما تمام نمی شویم !

خواندن، نوشتن و فکر کردن همه اینها بدبختی است، نکبت می‌آورد.

مردم یا متوجه منظور من می شوند یا نمی شوند ، من یک مفسر نیستم !

پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

امروزِ دردناک من

يكشنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۶، ۱۲:۰۲ ق.ظ

ساعت به ۹ شب نرسیده بود که چشمانم برای بسته شدن از هم پیشی گرفتند ، با شنیدن سر و صدا چشمانم را به زور باز نگه می دارم ، صدای مضطرب خواهرم را می شنوم « بلند شو بریم خونه مامان بزرگ، آقایی تصادف کرده » اینکه چگونه خودمان را آنجا می رسانیم و چه میشود را از فرط گیجی به یاد ندارم ، سر و صورت کبودش دلم را ریش میکند .. از همان دور می گوید « سلام شاعر » چند سال است این شاعر افتاده روی زبانش ، از همان وقتی که تقدیرنامه استان را فرستادند در خانه شان و او به همه همسایه ها نشان داد . تصادف جدی نبوده ، اما ضربه ی سرش باعث شده بود فراموش کند با چه و چگونه به این روز افتاده .. حالش خوب بود ، می خندید ، این کافی بود ، زخم های سرش خوب می شدند .. تا وقت برگشت و خوابیدن ، ساعت از دوازده عبور می کند . شش صبح با عذابی وصف ناپذیر راهی مدرسه می شوم . قرار است بعد از مدرسه ، همراه یکی از زنان همسایه بروم تا آن خانه ی کوچک را پیدا کنیم . این محله را بلد نیست ، آن خانه را هم میخواهد برای کارگاهش اجاره کند . وقتی کمک خواست نتوانسته بودم رد کنم . به خانه که میرسم به نیت جبران کمبود خواب ، در را باز می کنم که می بینمش . « سلام عزیزم .. ببخشید خسته ای تازه رسیدی ، ولی آقای مقامیان زنگ زد گفت جایی کار داره باید زود بره.. » میپرم وسط حرفش و از تعارفات احتمالی جلوگیری میکنم . با معطلی کمتر از ده دقیقه به او میرسم و راه را در پیش میگیریم .

خانه را زود پیدا میکنیم ، نزدیک است .. از پله های زیرزمین پایین می رویم که سوزشی عمیق را احساس میکنم . دردی مثل همان وقت که با کمر به روی خرده شیشه ها افتادم ، از جنس آن اما بیشتر و دردناک تر .. زن همسایه جیغ میکشد . تکه شیشه ی تیز و بزرگ عمقای پای راستم را شکافته .. اینکه میگویند « داغه ، نمیفهمه » کاملا درست است .. پله ها را بالا می روم ، به پدر زنگ میزنم و میگویم بداند دیرتر به خانه می روم . بعد از تماس ، گویی تازه عمق فاجعه را می فهمم . بی خوابی و قرمزی خون زیاد زیرپایم مرا وادار به خوابیدن می کند . از تکاپوی زن همسایه خنده ام میگیرد .. متاسفانه در مسیر رفتن به بیمارستانی که در دو قدمی بود ، بیهوش نمی شوم و درد را با عمق جان حس میکنم . از لحظات بیمارستان و چهار بخیه ی دردناک هیچ نمیگویم . به خانه می رسم و مستقیم به اتاقم می روم ، اصرار های زن همسایه برای حرف زدن با مادرم را رد کرده بودم . قرص میخورم و به خواب فر‌و می روم .. با صدای جیغی مبنی بر پات چی شده از خواب می پرم ! 

فردا صبح باید شش بیدار شوم ...

  • ..بیگانه ..

نظرات (۱)

  • علیـ ــر ضــا
  • هعییی چقدر غمناک
    پاسخ:
    :(
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی