ما تمام نمی شویم !

خواندن، نوشتن و فکر کردن همه اینها بدبختی است، نکبت می‌آورد.

ما تمام نمی شویم !

خواندن، نوشتن و فکر کردن همه اینها بدبختی است، نکبت می‌آورد.

مردم یا متوجه منظور من می شوند یا نمی شوند ، من یک مفسر نیستم !

پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

پیرزن

يكشنبه, ۵ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۴۶ ق.ظ

کنج ما پیرزنی است که نخ می ریسد

سینه اش مأمن ماهی و دلش تنگ بلور

چشم هایش ز سیاهی حجرالاسود بود

زده او تکیه به سرو ، سبدی نخ بغلش

زیر لب میخواند چیزی به مرور

دو نخ و نیمه ای از عشق به قبلش بدهم؛

سه نخ از بغض تلمبار کنم در چشمش 

دوک اشکی به کنار .. 

زیر آن حجم سه نخ جان ندهد

دو نخ از شوق .. ، لحظه ای می مانَد 

باد تندی به وزیدن آمد .. 

ناگهان تنگ بلورش لرزید

حجرالاسود او خیره به کوه

باد ، دنگال سبد با خود برد.. 

پیرزن خیره به نخ هایش بود

فکری ازتوی سرش جیغ کشید

 کنج ، از لرزش او می ترسید

گویی از خواب پرید..نخ هایم کو؟

پیرزن دامن خود را ز زمین جمع نمود

گره روسری اش را محکم ، کفش ها را پا کرد

و تفاوت اینجاست

یک نفر کنج خودش را تنگ ، پیرزن را گیر می اندازد

یک قفس دور به دورش و حصار

چشم بر بغض دلش می بندند

پیرزن جیغ زنان بر قفسش می کوبد

کنج ما می لرزد

و همان وقت که ماهی ز دلش پرت شود

میتوان گفت که ما میمیریم

ماصدامی شنویم ، حرف را می فهمیم

نفسی می رود و می آید

و مگر شرط حیات است اینها؟

پیرزن را نکُشیم . اندکی پرده ز رخسار حقیقت بکشیم

پیرزن می میرد . با دو رویی و دروغ

بگذاریم کسی در دلمان خنده کنده

و چه چیزی بهتر که کسی عشق و طرب زنده کند

بگذاریم که آن پیرزن ازشوق به دنبال سبد راه رود

بگذاریم که در کوه کمی داد زند

گاه دستی به سر و گیسوی مهتاب زند ..

.

پ .ن: اگر اشتباه نکنم این نوشته برمیگردد به سال ۹۳ . شانس آوردید کاملش را پیدا نکردم . وگرنه داستان پیرزن هنوز ادامه داشت

  • ..بیگانه ..

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی